|
Sunday,
March
03, 2002
سورپرايز
بزرگترين
سورپرايزي كه شده بودم
مربوط ميشود به سه سال پيش كه دوستانم براي من
تولد گرفته بودند و براي اينكه من متوجه نشوم مهماني را بنام نامزدي
دوتا از دوستان ديگرم برگزار كردند و بعد در يك موقعيت مناسب كه
مرا سرگرم كرده بودند و من به يك اتاق ديگررفته بودم بساط تولد را
آشكار كردندو با برگشتن من به اتاق شروع كردند به گفتن
تولد تولد تولدت مبارك ..... من از تعجب
شاخ درآورده بودم و اصلا فكرش را هم نميكردم كه انقدر اينها منسجم عمل
كنند كه من از حرفها يا اشارهها متوجه موضوع نشوم ، اين بزرگترين
سورپرايز در زندگي من بود كه من حتي يك لحظه فكرش را هم نميكردم
، اما در مهماني ديشب سورپرايز ديگري برايم اتفاق افتاد كه امثال تولد
سه سال پيشم در مقابل آن هيچ است و همين الآن هم كه دارم برايتان
موضوع را مينويسم هنوز هم كمي گيج هستم ...قصد داشتم اين موضوع را در
وبلاگم ننويسم و مثل مهماني سمانه و امير عزيز بصورت ايميل براي دوستان
بفرستم اما از آنجايي كه بعضي از دوستان وبلاگ نويس اشاره كرده بودند
كه اين موضوعات بسيار برايشان جالب توجه است و همچنين به خاطر
موضوع مهمي كه در دل اين نوشته هست و حتما به آن خواهم پرداخت
ماجراي اين مهماني را برايتان مينويسم ....
اول يه توضيح كوچولو :
ديشب نامزدي درياي عزيز و سيناي گل بود ،هر دو از دوستاي خوبم بودند
كه تا ديشب من نميدونستم اين دو ميخواهند با هم ازدواج كنند ،نه
تنها من بلكه بقيه دوستان ديگر كه با هم بوديم و به مهماني رفتيم ،
حالا ميتوانيد قيافه ما را هنگامي كه وارد سالن ميشديم و عروس و
داماد را كنار هم ميديديم حدس بزنيد ....واي خداي من !
زمان : يك هفته پيش حدود ساعت 9 شب
مكان : اتاقم
من :مشغول پيدا كردن يك موضوع در كتاب مولانا و طوفان شمس
بيلي ديلينگ دوم درنگ ويز بنگ .....بيلي ديلينگ
دوم درنگ ويز بنگ
تعجب نكنيد اشتباهي رخ نداده ! اين صداي تلفنمه ...از وقتي
چندين بار زدمش توي برق و باز درستش كردم صداي زنگش اينجوري شده
...تازه اگه بزاريد ادامه بده مدل زنگهاش هم عوض ميشه
من : بله
دريا : سلـــــام
دريا هميشه هجاي دوم سلام رو كشيدهتر ادا ميكنه
دريا همون دختريه كه توي نوشته قبلي دربارش نوشته بودم كه ...
خودتون بخونيد
من
توي اين مهموني دوتا پرستار داشتم ، دوتا پرستار خوب كه مواظب من
بودند تا با اين دستم زياد نرقصم ! يكي دريا كه فقط اسمش دريا نيست ،
اون خود درياست ، يه دريا محبت ، يه دريا ي بزرگ و بيكرانه ، هرچي از
اين دختر بنويسم كم نوشتم ، اين دختر آخرشه
من : سلام دريا ...چه عجب ...اينورا ...خوبي ؟
خلاصش ميكنم
دريا : اين آدرسو بنويس
من : چي هست ؟
دريا : تو بنويس
من : نكنه اون جوون خوشبخت پيدا شده اومده با اسب سفيد ورداره ببرتت ؟
دريا : آره ديگه ...حالا بنويس
من : اذيت نكن ...مهموني گرفتي ؟
دريا : اي بابا ...بنويس حالا
من : خودكار داري؟ ...بهم بده بنويسم
دريا : خودتو لوس نكن بنويس
من : بگو
بعد از اينكه آدرس رو نوشتم
من : حالا داماد كي هست ؟
تا به اينجا رسيديم
دريا گفت حالا مياي ميبينيش ...ببين من پشت خطي دارم ...و من ساده هم
گفتم باشه من مزاحم نميشم و به هواي اينكه بچههاي ديگه ميدونن
خدافظي كرديمو تموم
بين اين يك هفته از دوستاي ديگه كه از مدعووين بودن پرسيدم اما هيچ
كدوم دامادو نميشناختن و نميدونستن كيه اما همشون توسط دريا دعوت شده
بودن پس داماد يكي هست كه ما نميشناسيم ....يا شايدم عروس فرنگيه! كه
با تلفن عروس ميشه و ميره ....نميدونم خلاصه اين يه هفته توي خماري
بوديم اما هممون متفق القول شديم كه داماد يه كسيه كه ما نميشناسيم
داماد يعني آقا سينا هم تا ميتونست رد گم كرده بود ...وقتي پريسا همون
دخترخانوم گرافيست با سليقه كه من كاراشو خيلي قبول دارم و هروقت شعر
تواي پري ...رو گوش ميدم يادش ميافتم
كه يكي از تابلوهاش هم توي دفتر كارم نصب شده از سينا ميپرسه كه سينا
تو به مهموني دريا مياي يا نه ؟ اون ميگه اگه سايه - خواهرش - بياد
اونم مياد وگرنه خجالت ميكشه بياد ....آخ كه چقدر كلكي تو سينا
ديشب : خب ،چه ريختي برم ؟ احتمالا فاميلاي دامادو ما نديديم ...يه
كم كلاس بذاريم
پس كتو شلوار رسمي....نه نه اينجوري حال نميده ...شلوار جين و كت
...خب ادكلن چي بزنم ؟ خودشه جردن آخرين كار بيژن ...بزن بريم
آخ كه من چقدر خوش تيپم ....آخ كه من چقدر باحالم - اينارو دارم جلوي
آينه ميگما
منو تصور كنيد با يه
دسته گل وارد سالن شدم
باباو مامان دريا اون كنار هستند تقريبا جلوي در اما قبل از اوانا
مامان و باباي سينا هستند كه خوشامد ميگن بهم
من : اِ ...چرا اينااينجا وايسادن ؟ مگه مامانش اينام دعوتن ؟ آخي طفلي
نكنه خيلي خجالت ميكشيده مامان و باباشم برداشته آورده ؟ عجب
من گيجو ببين هنوزم نفهميدم ...با بابا و مامان دريا سلام و عليك
ميكنم و گل رو از دستم ميگيرن و ميبينم كه تيرداد - برادر دريا- معروف
به ديجي تيرداد با دوربين ديجيتاليش داره مياد روي صورت من ...من پيش
خودم ميگم اين چرا كلوزآپ ميگيره ازمن ؟ نكنه من خيلي خوشتيپم واقعا ؟
يا بايد يه شيرينكاري كنم ؟ نه بابا همينجوري اتفاقي ....پريسا كه از
چهرش معلومه خيلي تعجب كرده مياد جلو و ميگه مجيد ....
من : سلامت كو پريسا ؟ -آخ كه چقدر من مبادي آدابم
پريسا : دامادو
من : چي ؟
پريسا : دامادو
اينجاست كه من قيافم عوض ميشه ...اوا خاك عالم... اين پسر خجالتي چرا
رفته اونجا نشسته ؟
اين لوس بازيا چيه ...اِ ...خب اون شايد داماده ...چي ؟ داماد سيناست
؟
و حالا تازه من فهميدم داماد سينا خان ِگله ...از سورپرايزي كه برام پيش
اومده بجاي اينكه برم بهشون تبريك بگم و سلام كنم ميام اينطرف و
ميشينم ...مدجيد همون آقا پسر گلي كه از99 درصد جهات شبيه به منه و
اون يك درصد هم قيافمونه كه شبيه به هم نيست و من خيلي هم دوستش دارم
بهم ميگه مجيد مگه نميري سلام كني ...مدجيد جان صبر كن من فليپ فلاپاي
مغزم ريخته بهم ...-مدجيد هم سخت افزار خونده و ما با هم هميشه اين
شكلي حرف ميزنيم و حرف همديگرو خوب ميفهميم- اگه پاشم ممكنه
نتونم حتي سه قدم هم راه برم بذار خودمو ريست كنم شايد درست
بشه...حالا سينا و دريا دارن منو نگاه ميكنن و ميخندن ...خلاصه يه
چند دقيقهاي گذشت تا من از شوك دراومدم
بقيه بچهها هم كم و بيش مثل من بودن ...از من جالبتر اميده ...همون
پروگرمر وب...همون آقاي باشخصيت ...همونكه خيلي كارش درسته ...اميد كه
دوست صميمي سيناست هم خبر نداشت و با پريسا اومدن مهموني و قرار بود با
سينا بيان مهموني كه آقا سينا ميپيچوندشون و ميگه جايي هستم و خودم
ميام و اينها هم طبق عادت قديم سبد گلي رو كه ميگيرن روش نوشته بودن
از طرف اميد ، سينا و پريسا...واي كه چقدر جالبه ...اميد بيشتر از همه
شوك شده بود و قيافش ديدني بود
مدجيد وقتي ميخواسته بياد مهموني دوربينشو برميداره اما ميگه ماكه
دامادو نميشناسيم و دوباره اونو ميذاره توي خونه و نمياره ...به هواي
اينكه مهموني زياد هم خودموني نيست
مازيار آخرين نفري بود كه ميومد و اولش نفهميد و وقتي دوربين اومد روي
صورتش مثل من فكر كرد بايد يه شيرينكاري كنه و شروع كرد به رقصيدن و
وقتي فهميد داماد سيناست به روي خودش نياورد و وقتي نشست بهم گفت مجيد
فكر ميكنم توي مهدكودكم و دوستام دارن باهام شوخي ميكنن ...يه چيزي
توي اين مايه ها
حالا با اين اتفاق مبارك كه افتاده ميشه پيشبيني هاي زير رو كرد
چند
وقت ديگه به يه مهموني دعوت ميشيم كه مازيار با شيرين ازدواج
كرده اما ما خبر نداريم داماد مازياره و يا اينكه عروس شيرينه
چند وقت بعد به يه مهموني ديگه دعوت ميشيم كه داماد مدجيده و عروس
گلبهار يا سارا-خودتون حلش كنيد يا با هم كنار بيايد و هردوتاتون باشيد
راستي مدجيد براي اين بهش ميگيم مدجيد كه اولن با من اشتباه نشه و
درثاني اون توي نوشتن مجيد به شكل لاتين هميشه يه د ميذاره
چند وقت بعد هم به يه مهمونيديگه دعوت ميشين كه اينبار داماد منم و
عروس سوگله لابد
--!با عرض معذرت از سوگل به خاطر اين بياحترامي-
حالا اميد كلي غصه ميخوره بچمون كه دستش رو شده و نميتونه كسيو
سورپرايز كنه...!ش
اتفاقا همينو به اميد گفتم توي
مهموني و گفتم دلت بسوزه من ميتونم سورپرايزتون كنم و اون با حالت
عصباني گفت از تو بعيد نيست از اين كارا بكني ....ش
ندا با كامران ، مينا با بهروز ، شهروز با سيمين اگه ازدواج كردن
اصلا تعجب نكنيد
همتونو فرستادم خونه بخت ...خيالم راحت شد...!ش
راستي توي اين مهموني
مدجيد به آرزوش رسيد ...حالا آرزوش چي بود بماند!ش
از اين حرفها كه بگذريم مهموني خوبي بود و بعد از اينكه از شوك بيرون
اومديم شروع كرديم ...آخه ناسلامتي هم عروس و هم داماد هردوتا دوستامون
بودن ...جاتون خالي از آهنگ نسترن فرشيد امين و زندگي منصور تا آهنگ
بندري پيروز و جينگلي مستون ِ همتي با همشون رقصيديم ...حرف
نداشت...نورپردازي و كيفيت بالاي صداي موزيك رو هم نبايد دست كم گرفت
...تيردادجان دستت دردنكنه ...ش شيرين هم
كه يه پاي رقص ما شده بود...البته كمي دير اومد ، خب حقداشت چون
از پيست ميومد و چوبشو همونجا پشت در گذاشته بود! و اومده بود تو...به
اندازه مهموني قبل لوس نبود البته مامان دريا هم سرش شلوغ بود و وقت
نداشت اونو لوسش كنه...ش
واسه همينم مثل دختراي خانوم كلي با من رقصيد ...ببين شيرين اگه با من
برقصي چقدر خانوم ميشي !! توي نوشته قبلي از مهموني امير وسمانه عزيز
دربارش نوشته بودم ....خوتون بخونيد
بذاريد از يه دختر لوس هم تعريف كنم
اون هيچكس نيست جز شيرين ...آخه شيرين تو چقدر لوسي ...هرچقدر از اين
دختر لوس براتون بگم بازم كمه ...انقده لوسه كه توي مهموني كه هوا يكم
گرم شده بود و همه داشتن خودشونو باد ميزدن ايشون نشسته بود و مامان
دريا داشت با بادبزن اونو باد ميزد ...آخ دلم سوخت ...حسوديمم شد
...اما اون خيلي لوسه ...اين خانوم خوشگل كه گفتم ...نه نه ...ببخشيد
هيچم خوشگل نيست ...تازه زشت هم هست ...حالا...ايشون گرافيست تشريف
دارن ..كاراشونم حرف نداره ...يه طرح از يه دخترك كوچولو داره كه خيلي
قشنگه ...اگه ميخوايد ببينيد بريد كتاب ِ كتاب چيز...يادم رفته.....كه
مال كودكانه بخريد و ببينيد ...رقصشم قشنگ نيست و من فقط براي اينكه
دلش نشكنه باهاش رقصيدم...
شيرين سايتهايي كه طراحي كردي واسم نفرستاديها!!!ش
دوستاي خوبم هم دوباره ديدم سمانه و امير خان ، سمانه همون خانم منظم و
با سليقه و مهربون كه چند وقت پيش مهمونيش بود ....همينجا بايد به
اميرخان تبريك گفت بخاطر انتخابش و صدالبته به سمانه هم بايد
بخاطرانتخابش تبريك گفت ، چراكه با خصوصياتي كه از سمانه سراغ دارم
ميدونم كه انتخابش بهترينه ... احمدو ساناز هم ديدم ، ساناز همون
پرستار دوم من كه خيلي لطف داشت اون شب كه دستم شكسته بود و اگه
مسكنهارو بهم نداده بود عمرا نميتونستم بندري برقصم، ....
.
ش
خب
،دريا و سيناي عزيز بهتون تبريك ميگم و براتون آرزوي خوشبختي دارم
Saturday
March 02, 2002
خب ،
من ديرم شده ...
وقت زيادي ندارم ...بايد برم مهموني ...برميگردم
Friday March 01, 2002
امروز بعد از مدتها فرصتي بدست آوردم تا روي
اينترنت يه گشت جانانه بزنم ،
به آرشيو وبلاگ حسين درخشان هم سركي
كشيدم و لينكهاي بسيار سودمندي كه در آن بود در ليست
لينكها اضافه كردم ، در نوشتههاي حسين به يك موضوع جالب هم برخوردم و آن هم
اشاره حسين به اسم يك
آبجو بود كه شبيه به اسمهاي فارسي بود و منو ياد نامگذاري آهنگهاي
خارجي انداخت ، مثلا مدرنتاكينگ يك آهنگ دارد با نام ساوجبلاغ و
همينطور جيپسي كينگ هم يك آهنگ محليشيرازي! دارد بنام آمو بيو ، يا
ايس آو بيس يك آهنگ دارد با نام اوه بچه باز و شر يا چر هم يك آهنگ
دارد با نام تو دلم ماره ، اينها آهنگهايي است كه اين كلمات توي آنها
تكرار ميشود !
جنيفر لوپز
اين آلبوم
جديد جنيفرلوپز هم خيلي عاليه ، بخصوص ترك 3 اون كه يك آهنگ با تم
اسپانياييه ، منو ياد بايلاموس انريكو ميندازه البته زياد هم بهش شبيه
نيست ، پيشنهاد ميكنم اونو گوش بديد .
ادامه بحث شبانه
اگر مولانا ،جامعه شناس و
داستان نويس و داستان پرداز و عاشق و عارف و زيرک است و در امور
اقتصادی و تربيتی و سياسی و اخلاقی صاحب نظر است، حافظ نيز يک تاريخ
پرداز و عاشق و عارف و فيلسوف و متفکر است، يک آينده نگر و يک جهان بين
بزرگ است، روشنفکر و روشن گری است که در مقابل تفکر او،مسايل بسيار
بزرگ و پيچيده، می تواند معنا و مفهومی دوباره بيابد، بعد فلسفی تفکر
حافظ نيز از ديگر ابعاد گوناگون شخصيت فکری و ذهنی اوست ؛
برخورد حافظ با مساله انسان
و فلسفه هستی ، بسيار رندانه و آگاهانه است و چنان بهره ای از استعاره
ها و کنايات فلسفی می گيرد که می تواند به مدد آنها زندگی و انسان را
آرامش و تعالی ببخشد، او می داند که انسان با هرنوع تفکر و هر اندازه
دانش و عرفان، سرانجام به اين مرحله خواهد رسيد که برای ابهامات ذهنی
خود پاسخی بيابد، از کنجکاوی در خلقت انسان گرفته تا آفرينش زمين و
آسمان، از اين روست که می گويد
حديث از مطرب و می گــو و راز دهر کمتـر جـــو
که کس
نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را
گوئی خيال همه را راحت می
کند که اسرار بی نهايت خلقت، با علم و حکمت گشوده نخواهد شد ،حافظ ،
خود در اين مقام ، شک های معقول و منطقی دارد و آنجا که لازم است هم
شک را بيان می کند و هم يقين را و هم ندانستن را و هم حيرت را ، در
پاره ای از موارد، بسياری از مسائل را ازلی می داند که در آنها هيچ
تغييری نمی توان بوجود آورد
کنون به آب می لعل، خرقه می شويم نصيبه ازل از خود، نمی
توان انداخت
و يا در جای ديگری می گويد
آنچه
او ريخت به پيمانه ما ، نوشيديم اگر از خمر بهشت است، وگر
باده مست
آيا اين موارد، نشان از
مسلوب الاختيار بودن آدمی ندارد ؟
Thursday February 28, 2002
از
مولانا دفتر
اول
پس
بدان اين اصل را اي اصل جو
هر كه را دردست او بردست بو
هركه او بيدارتر پردردتر
هركه او آگاهتر رخ زردتر
از
حافظ شيرازي
ميدهد
هركسش افسوني و معلوم نشد
كه دل نازك او مايل افسانه كيست
يارب
اين شــاهوش ِ ماهرخ ِ زهــره جبين
در يكتايِكه و گوهر يكدانه كيست
لينكهاي
تازه
يه چندتايي
لينك
جديد اضافه كردم ...يه
سري بزنيد خودتون ببينيد
بحث
شبانه
اين
علامت سوال هميشه در ذهن فلاسفه و حتی
انسانهای عادی خودنمائی می کند که انسان
کيست ؟ چه می خواهد؟ از کجا آمده است و
به کجا می رود؟ آيا انسان تسليم محض است؟
آيا از خود اختياری دارد؟ آيا مجبور مطلق
است ؟ آيا آنچه انجام می دهد همان است
که از ازل برای او مقدر ساخته اند و در
حقيقت او تنها اجراکننده است و از خود
اختياری ندارد؟
اين
سوال ها و هزاران ابهام و سوال ديگر ،
هر يک به تنهائی کافيست که در صورت فراهم
نبودن زمينه شناخت، انسان را دچار چنان
سر درگمی و حيرانی کند که او رابه بيراهه
ببرد و يا همه چيز را به فراموشی بسپارد
؛
در
مورد مسائل فلسفی ، بسياری از شاعران
و متفکران و فلاسفه غرب، انسان را در
حالت خلاء و ابهامی قرار داده اند که
گوئی زمين زير پای او کاملا خالی و لرزان
است ، و از اين احساس ، انسان دچار هراس
می شود و مايوس و دلزده می شود و همه چيز
و همه کار را بيهوده و بی ارزش می داند
و موجودی می شود که به کوير طبیعت پرتاب
شده است و در نهايت همچون مورسو قهرمان
بيگانه آلبر کامو ، بی هدف بسوی مردم
شليک می کند ؛
البته
اين نوع تفکر ، تنها مختص غرب نيست و در
شرق هم ريشه ای کهن دارد، برخورد بسياری
از متفکران با فلسفه انسان و فلسفه چرائی
هستی انسان ، در بعضی موارد غير عادلانه
است و ارزش آدمی را به هيچ می رساند، گروهی
نيز با اين موضوع برخوردی منصفانه داشته
اند و حالت ميانه ای انتخاب کرده اند
،
اما
آنچه که برايمان مهم است، نظريات زندگی
ساز بزرگانی چون حافظ و مولانا در اين
باب است ، که بياری خدا در مطالب بعدی
به آنها خواهم پرداخت و چشم به راه
نظريات
متين
و مشکل گشای ديگر دوستان نيز می باشم
Wednesday February 27, 2002
جاي
همه دوستاي خوبم خالي
چو
باد عزم سر كوي يار خواهم كرد
نفس ببوي خوشش مشكبار خواهم كرد
به
هرزه بيميومعشوقعمر ميگذرد
بطالتم بس از امـروز كار
خواهم كرد
اينم فال حافظي
كه پسرك رنگ و رو پريده توي دربند براي
ما گرفت ، اين دو بيت از دسته معدود بيتهاي
حافظ شيرازيه كه داراي اختلاف نسخ نيست
و داراي ايهام پيچيده هم نيست و بر سر
آن جدال و بحثي هم سرنگرفته و از اين بابت
دوستانم كه با من همراه بودند شانس آوردند
و گرنه بهانهاي بود تا من بالاي منبر
آي من خيلي ميدونم برم - شوخي كردما ...
ما اينجور آدمي نيستيم البته دوستان
عزيزي كه با من همراه بودند استاد بنده
هستند و ما در محضر مباركشون هرگز دم
برنميآورديم حتي اگر بيت جدلي
پير ما گفت ....در فال
ما بود
Tuesday February 26, 2002
از مولانا دفتر دوم
همچو
ماه و آفتابي ميپرم
پردههاي آسمانهـا ميدرم
روشني
عقـلهـا از فكــرتم
انفطار آسمـــان از فطـــرتم
بازموحيران
شود در منهما
جغد كي بود تا بداند سر ما
پاسخ به يك ايميل
اطناب
ممل - ايجاز مخل
تصور كنيد درباره موضوعي
درحال بحث و گفتگو هستيد آنچه كه از طرف
مقابل خود انتظار داريد اين است كه ابهامات
كلامي شما را رفع كند و براي گفتههاي
خود دليل منطقي ارائه كند و اگر مخالف
با نظر شماست بطور واضح و روشن مخالفت
خود را آشكار كند و توضيح دهد ، حالا فرض
كنيد طرف مقابل تنها با دادن پاسخهاي
بسيار كوچك و ابهامآلود مخالفت
خود را بيان كند ، اين حالت در
بيبياس
ها بسيار اتفاق ميافتاد
و از آن بسيار خاطره دارم كه درباره موضوعي
بحثي در ميگرفت و هنگامي كه دلايل و
توضيحات خود را براي يكنفر ميفرستادي
او مثلا در جواب تنها يك علامت سوال ميفرستاد
به اين حالت ايجاز مخل ميگويند يعني
طريق ايجاز باعث سردرگمي بحث ميشود
و طرف مقابل را در شك و ابهام قرار ميدهد
اما اطناب
ممل درست
نقطه مقابل اين اتفاق است يعني درست در
زماني كه مسئله با يك آري و يا خير
حل شدنياست ، طرف توضيحات مفصلي ميدهد
كه اصل موضوع را در پردهاي از فراموشي
قرار ميدهد يعني با توضيح خود باعث
ملالآور شدن بحث ميشود
Monday February 25, 2002
يك
توصيه
باز هم توصيه
ميكنم به اين صفحه
سري بزنيد ، لينكهاي جالبي پيدا خواهيد
كرد
يه خبر
بد از اسكي
يكي از دوستانم
متاسفانه توي پيست اسكي زمين خورده
و تاندن پاش آسيب ديده ، اميدوارم هرچه
زودتر خوب بشه و دوباره بتونه اسكي كنه
اسكي ورزش
خوبيه اما به عقيده من به يك ورزش مكمل
هم نياز داره ، منظورم اينه كه ما 9 ماه
زندگي معمولي رو طي ميكنيم و سه ماه
اسكي ميكنيم در حاليكه بايد توي اون
9 ماه بدنرو آماده نگه داشت چراكه اسكي
يكي از ورزشهايي هست كه جدا از جنبههاي
تفريحي كه داره فشار خيلي زيادي رو به
بدن وارد ميكنه بخصوص تاندنها ، البته
كسانيكه حرفهاي كار ميكنن معمولا
در كنار اون حتما دوچرخهسوار هم هستن
چراكه دوچرخهسواري باعث تقويت تاندنهايپا
ميشه تا در مقابل آسيبهاي احتمالي مقاومتر
باشه ، البته اين سوال پيش مياد كه چرا
آسيبهاي احتمالي و اگه درست اسكي كنيم
نميبايست مشكلي براي ما پيش بياد در
حاليكه من خودم بارها و بارها شاهد اتفاقات
عجيب و غريب توي پيست اسكي بودم كه هركدوم
از اونها ميتونه باعث يك آسيب بد در ناحيه
پا بشه ، اگر فرصت پيدا كنم حتما از اين
حوادث كه گاها بامزه و شنيدني هم هست
خواهم نوشت ، همين دوستم كه حالا توي
خونه افتاده و درد ميكشه خيلي هم خوب
اسكي ميكنه اما يكي از بغل به اون مي
خوره و اونو از لبه شيب پيست
به پايين پرت ميكنه ، هرچند كه اون زياد
به پايين پرت نميشه و اون لبه شيب هم زياد
خطرناك نيست اما چون اون هم مثل من فيكسشو
روي وزن بالا سِت ميكنه در اثر اين ضربه
فيكسش باز نميشه و باعث آسيب پاش ميشه
، ناگفته نماند كه در پيستهايي غير از
پيستهاي اسكي ايران بدليل جدابودن پيستهاي
مبتدي و آماتور و حرفهايها و همچنين
رعايت كردن از طرف اسكيبازها كمتر اين
اتفاقها ميافتد و اگه بيشتر ورزش
هم ميكرد اين اتفاق ميافتاد اما آسيبديدگيشو
كاهش ميداد ، به هرحال توي اين پيستهاي
شلوغ بايد بيشتر مواظب بود و از ورزشهايي
مثل شنا و دوچرخهسواري نبايد غافل بود
و
باز هم مولانا
بسياری
مولانا را فيلسوف، جمعی عارف،برخی فقيه،
بعضی متکلم و گروهی اديبش ناميدهاند اما
او هيچيک از اينان نبوده و چنانکه خود
گفته ،کسی به سر وجود او پی نبرده و هرکسی
از ظن خود يار
او شده است،
هر کسی
از ظن خود شد يار من
وز درون من نجست اسرار من
تنها
صفتی که می شود بر اين سوخته يگانه
و عارف فرزانه اطلاق کرد ،لفظ عاشق است
و بس و بر همين قياس کتابش هم عشق نامه
ای از وحدت و معنی است،
آنچه
که اين زاهد سجاده نشين را شوريده و شيدا
می کند و بناگاه ترانه گوی سردفتر بزم
و باده و بازيچه
کودکان کويش می گرداند، پی بردن به رمز
و رازی است که حکايت هجران و قصهء غصهء از
اصل دور افتادگان است
زاهد
بودم ترانه گويم کـردی
سر
دفتر بزم و باده جويم کردی
سجاده
نشين با وقاری بودم
بـازيـچه کـودکـان کويـم کـردی
گفتنی
است هيچ مساله ای از مسایل زندگی در زمينه
های فلسفی و دينی و اخلاقی نيست که در
مثنوی بدان نپرداخته باشد و مولای بلخ
بخوبی بر اين واقف بوده و می دانسته است
که انديشه و سر کلامش، آتش در سوختگان
عالم خواهد زد ،در ضمن مانند برخی از
وبلاگ نويسان معاصر هم نبوده است که
چشم به مشتری داشته باشد و برای خوشايند
ديگران مطلب بنويسد ، بلکه حضرتش فارغ
از تکذيب و تصديق ديگران بوده و به تحسين
و تشويق ايشان دل نمی بسته است
دورم از تحسين
و تشويق همه
فارغ از تکذيب و تصديق همه
از همه اوهـام و
تصويرات ، دور
نـور نـور نـور نـور نـور
نـور
Sunday,
February 24, 2002
يكي از آهنگهاييه
كه من از شنيدنش خيلي لذت ميبرم
Together
متن كامل اونو
ميتونيد از اينجا
برداريد و براي ديدن از سايت اختصاصي
دي جي بوبو
بايد به اين آدرس بريد
يه
نوشته كوتاه از خودم
من عاشق جادههاي
دورم ، جادههاي بيچراغ و بيفانوس
، درست مثل شبهاي بيانتهاي تنهاييها
كه مهتاب تنها چراغ روشنايي انهاست
وگريز از آن جز با اشكهاي روشن اما سرد
ممكن نيست و تو خوب ميدانستي كه راز
تابش مهتاب با سوختن ستارگان نسبت دارد
، برايم از رابطه آنان بارها در تابش
خورشيد و سكوت بركه سخن گفتي
من عاشق دهكدههاي
دورم ، دهكده هاي كوچك كه بوي صداقتشان
هنگام باران مشام احساس آدمي را خسته
ميكند و آنوقت است كه دلهاي خسته يا
دحرفهاي چمنهاي باغ ميافتد و دل آدم
آتش ميگيرد كه با اينهمه صداقت چرا
گوشهامان تاريك بودند ، تاريك مثل كوچههاي
بنبست سرنوشت ِ شب نوشته و مثل شبهاي
تاريك تقدير كهدر كوچههاي بنبست به
انتها ميرسد و انتها مثل دنباله ستارهاي
كه هرچند سال دور از حوالي چشمهاي خيس
بعضي پرندههاي كوچك ميگذرد و به خواب
خورشيد ميروند
من عاشق آسمان
آبيام و شهابهاي دلسوخته كه در شبي
عجيب از پيش چشم خورشيد رقصكنان ميسوزند
و خاطره چشمهي عاشق ميشوند و عشق را
روايت تازه ميكنند و براي شعر سوختن
قافيه ميسازند و شكسته مينويسند خورشيد
و ميروند تا مشق بعدي را براي معلم مهربان
خطهاي سرنوشت تمرين كنند
باز
هم درباره مولانا
مقام
و منزلت مولانا نزد همه شاعران و صاحبان
انديشه بسيار بالا است و همه به مقام
عظيم او معترفند ، چنانکه جامی وی را
اينگونه ستوده است
من نمی گويم که آن عاليجناب
هست پيغمبر ، ولی دارد کتاب
مثـنـو ی مـعـنـو ی مـولـو ی
هست قـرانـی به لـفـظ پهلوی
و
شيخ بهائی عاملی در وصف او می گوید
مـثـنـوی
او چـو قـرآن مـدل
هادی بعضی و بعضی را مضل
و
به همين قياس کتابش را شفای سينه های
دردمند ،زداينده حزن و اندوه، برهان
الله
شرع
الله الازهر و فقه الله الاکبر خوانده
اند ،
سلطان
ولد آن را وسيله عروج به آسمانها و بام
ملکوت می داند و می گويد
نردبان آسمان است اين کلام
هـر که از اين بر رود آيد به بـام
و
اين کلام افلاکی است که می گويد
مثنوی
دلبری است معنوی، در جمال و کمال همتايی
ندارد و همچنان باغی است مهيا و درختی
است مهنا که جهت روشندلان صاحب نظر و
عاشقان سوخته جگر، ساخته شده؛
با
وجود اين ، مقام والا و معنوی مولانا
آنطور که بايد شناخته نشده است، چنانکه
شيخ فخرالدين عراقی می گويد
او
را کما ينبقی هيچکس ادراک نکرد، در عالم
غريب آمد و غريب بود و غريب رفت
Saturday,
February 23, 2002
خب ، هنوز خيلي به عيد مونده اما
وبلاگ ما لباس نو شو تنش كرد
حتما به بخش
بروبه
... يه سري بزنيد
، البته هنوز در حال درست شدنه
، قصدم اينه كه لينكهاييرو كه دوستان
ديگر در وبلاگهاشون معرفي ميكنن اينجا
جمعآوري كنم تا براحتي در دسترس باشن
و ديگه نيازي به رجوع كردن به آرشيوها
نداشته باشيم
يه خبر از اسكي
ميرهاشمي از بين 83 نفر
هفتادونهم شد...به همه اسكي بازا
تبريك ميگم
بازم يه خبرديگه
حس عجيبي بهم دست داد انگار كه
يك شعرناب خوندم
يا ميان يكسري نوشته نكتهاي رو كشف
كردم وقتي شنيدم براي اولين بار
تلسكوپ فضايي هابل تصاويرياز خودكشي
يك دنباله دار مخابره كرده است
تصاوير نشون ميداد كه اون دنبالهدار
داره به خورشيد نزديك ميشه تا از بين
بره
به ياد آهنگ از سيمين
غانم افتادم ...نميدونم آهنگ پرندشو شنيديد
؟
تويه يه جنگل
تن خيس كبود
يه پرنده آشيونه ساخته بود
خون داغ عشق خورشيد تو پرش
تا اونجا كه
زندگيشو توي جنگل جا گذاشت
رفت و رفت ابرارو زير پا گذاشت
رفت و عاقبت به خورشيدش رسيد
اما خورشيد به تنش آتيش كشيد
اگه خورشيد يكي تو آسمونه
مرغ عاشق رو زمين فراوونه
باز هم مولانا
يه خبري منو خيلي توي
فكر فرو برد ، بعضي اتفاقات باعث ميشه
آدم به بيخبري خودش پي ببره و اينكه
تا چه حد ما در لايههاي بيروني اتفاقات
سير ميكنيم از لحظه شنيدن اون خبرتا
الآن اين بيت از مولانا توي ذهنم تكرار
ميشه
ما چو كشتيها
به هم بر ميزنيم
تيـرهچشميم
و در آب روشنيم
حكايت دست
شكسته ما
با اينكه دست ما خوب شده
و اولين اسكي رو هم با اون انجام داديم
اما هنوز فشاربه طرفين اون منو خيلي آزار
ميده يعني وقتي كه با كسي دست ميدم ....به
خاطر همين هم خيلي مواظبم كه هنگام دست
دادن با نوك دستم دست بدم .- هووووووو...چقدر
دست تويه جمله
اما امون از ما ايرانيها و رسم ورسوماتمون
...انگار اگه دست منو درست توي دستش تحت
فشار قرار نده احساس ميكنه خلاف
ادب رعايت كرده ...امون از وقتي كه گير
يه كشتيگير بيفتي اونم از نوع قديميش
زمان : چند
روز پيش
مكان : تويدفتر كارم
اون : بسيار خوشحال
شديم ، انشاالله باز هم بتونيم با هم
كار كنيم
من : خيلي متشكرم - دستمو آروم دراز كردم
به سمتش ...خيلي آروم كه يدفه دستمو نگيره
و فشا بده ..اما چشمتون روز بد نبينه
انگار ميخواست زير يه خم بگيره ...سه
سوت دستمو گرفت و با يه فشار ابراز محبت
فرمودند ....اونم دو دستي ...منكه نفسم بند
اومده بود به روي خودم نياوردم
من : امير جان راهنماييشون كن ...خدانگهدارتون
همينكه صداي درو شنيدم اول يه ام پي تري
گذاشتم ...نميدونم دي جي بوبو بود چي بود
اما صداش خوب بود و دوتا داد بلند زدم
...تا آروم شدم
حالا دوباره بستمش با باند كشي....فقط
براي جلوگيري از اينكه زير يه خم دستمو
نگيرن و به پل نبرنم
|