بي نام تو نامه كي كنم باز اي نام تو بهترين سرآغاز
جز نـــام تـو نيست بر زبانم اي يـــاد تو مـونس روانم
 
 
پنجره عاشق نبود ، شيشه عمرش شكست
پرده به يكسـو زديم ، حوصـله از هـوش رفت

در پي آتش بديم ، خرقه پي جام رفت
مي‌نچشيديم و باز، اين خرد خام رفت


Saturday
March 14, 2002

مودم نوكيا بدون سيم ...
يه مودم نوكيا بدون سيم كه با خط موبايل كار مي‌كنه رسيده دستم ، دارم اونو روي نوت بوكم راه‌اندازي مي‌كنم ، اگه با خطوط موبايل ايران بتونم راه‌بندازمش توي ايام عيد هرجا باشم وبلاگمو باهاش بروز مي‌كنم ...حرف نداره ...خيلي هم خوشگله ...يه آنتن شكيل و خيلي جمع و جور هم داره ....خبرشو بهتون ميدم ...

بحث شبانه
دقايقی در شعر حافظ وجود دارد که نشان می دهد او در آن لحظات خاص حيرانی، تا انتهای هر بهت و حيرتی فرو رفته است، آنچنان که وجود او حتی گاهی از وحشت آنهمه شب که او در عالم تصور به آنها رسيده است، پرشده است و واقعا به دنبال چراغی می گردد که اين ظلمات را روشن کند
 
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود

از گـوشـه ای بـرون آ ای کـوکـب هـدايـت

از هـر طـرف کـه رفتـم جز وحشتـم نيفزود

زنـهـار از ايـن بـيابـان ويـن راه بـی نـهـايـت

بانگرشی دقيق و موشکافانه در ابيات فوق،به فرق بسيار بزرگ حافظ با مولانا نيز پی می بريم و به تفاوت انديشه های عرفانی اين دو بزرگوار نيز ناگزير مهر تائيد می زنيم، البته اعتراف به اين مساله، از ارزش معنوی حافظ نخواهد کاست و حتی اندک تزلزلی در جايگاه رفيعش ايجاد نخواهد کرد و فقط ما را به فاصله عميق اين دو قله شعر و عرفان واقف خواهد کرد، حافظ در عين حال که از ظلمات اين راه خبر دارد و از انتهای آن در وحشت و بی خبری است، باز هم در لحظاتی خاص، نا اميد نمی شود و دل به دليل راه می بندد و به خود اميد می دهد که اگر او بخواهد، می تواند اين راه را بگذراند و به جائی برسد ، 

شب ظلمت و بيابان، به کجا توان رسيدن

مگر آنکه شمـع رويـت به رهـم چراغ دارد

 حافظ بخوبی می داند که به تنهائی قادر به پيمودن اين راه نيست، نه با عقل و منطق و نه با تخيل و تصور، و اگر می خواهی قدم در راه بگذاری و سرگشته بر نگردی، فقط از محبوب ياری بطلب؛

 کار از تو می رود، مددی ای دليل راه

کانصاف می دهيم که از ره فتاده ايم      

Friday March 13, 2002
وبلاگ كشكول
لينكهاي خوبي توي اون بود كه به ليست لينكهام اضافه كردم ...يه سر بزنيد ...
بي تو بسر نميشود...
آخرين  كار شجريان رو گوش داديد ؟ اين كار منو ياد شب ، سكوت ، كوير  مي‌اندازه ، توي اين اثر هم كيهان كلهر كمانچه مي‌زند ، صداي كمانچه كلهر منحصر بفرده نه صداي ساز سنتي قديم مثل مرحوم استاد بهاري نه صداي ويلن به اون شفافيت ، صدايي غمناك اما زيبا و در جاهايي تكنوازي مي‌كند كه انصافا غوغا مي‌كند ، كلا اين كاست بصورت بداهه اجرا مي‌شود كه در اين كاست نام آن را كارعمل گذاشته‌اند ، تار استاد عليزاده كه جاي خود دارد و آهنگسازي هم كار خود اوست ، همايون پسر شجريان هم ضرب مي‌زند و در جاهايي با پدرش هم نوا مي‌شود ، استاد شجريان در اين كاست با يك ريتم و يك صدا مي‌خواند در حاليك او در كاستهاي ديگر از چند بخش از صداي خود بهره مي‌گرفت بطوري كه اين تغيير در صدايش را كامللا حس مي‌كرديم ، اين كاست در دستگاه نوا اجرا مي‌شود و شعرها از مولانا ، عطار ، حافظ ، باباطاهر و شيدا است ، باز هم طرح روي جلد كاست را مژگان شجريان داده است  كه  زيباست ، تركيبي از خط شكسته نستعليق با يك عكس

صبر و بر جور تو مي‌كنم اي صنم
روز خود را سيه مي‌كنم اي صنم
عمر خود را تبه مي‌كنم اي صنم
آيين وفا و مهرباني
در شهر شما مگر نباشد حبيبم
گناه من چه بود اي بي مروت
....

Thursday March 13, 2002
چند كلمه ...
بخش چند كلمه اون كنار سمت راست اضافه شد ...بريد بخونيد شايد چند كلمه هم با شما حرف داشتم !!!
يه شعر از سيدعلي صالحي
اميــــــــــــــــد
بهتر است به آرامش آينه برگرديم
خود را در طعم ِ زيباترين ترانه‌ها تماشا كنيم
بعد ، برهنگي
سرآغاز لمس ِ ولرم ِتشنگي خواهد شد .
عشق نه از سوال عجيب شما
به سايه مي‌آيد ،
نه دلخور از خواب ِ آفتاب ِ بي‌اعتناست .

خودمان را خلاص كنيم ،
صريح و بي‌سايه
به اصل مطلب دريا برگرديم .
....
همه ما
سرانجام به دامن ِ محال ِ آسمان برمي‌گرديم
از همين لحظه به بعد
بايد با باران يكي شويم
تكليف تمام روياهاي ما را
همين حروف خيس و خالص و قشنگ مي‌دانند:
دنيا رو به روشنايي ِ شريف ِ آفتاب نهاده است .

اين آهنگ از كريس د برگ رو شنيديد ؟ ...خيلي دوسش دارم
Broken Wings
These broken wings can take me no further
I'm lost, and out at sea
I thought these wings would hold me forever
And on to eternity
And far away i can hear your voice
I can hear it in the silence of the morning
But these broken wings have let me down

...
چهارشنبه سوري
....
اينجا چقدر آشغاله؟!!
بيا بشين باحاله ....

مي‌خواي چي چي درست كني ؟
ترقه هاي پرصدا ، حالا بايد قاطي كنيم اين يكي‌رو با اون دوتا !!!

بوووووووووووووووومب!!!

بچه‌هاي داناتر اين چيزارو مي‌دونن
اين دوتارو ببينيد ، يعني زنده مي‌مونن ؟؟

چقدر بگم خطرداره
ترقــــــه!
هـزارتا دردسـرداره
ترقــــــه!


اين كليپ يه هفتس  از صداوسيما پخش ميشه ، منكه ازش خوشم اومد ، خيلي باحال بود اما فكر نمي كنم تاثيري در چهارشنبه سوري گذاشته باشه ...بازم خيلي جاها شورشو درآوردن ، اما به هرحال تموم شد ، مي‌خواستم يه گزارش باحال بنويسم از چهارشنبه سوري اما بي‌خيال شدم ‌چون ديدم نمي‌رسم ...حالا شايد جمعه نوشتم .

Wednesday March 12, 2002

دوباره شاعرمي‌شوم

ديشب يك دست بر بازوان باد داشتم و يك دست بر شانه‌هاي شب ، چشمان تو مثل دو ستاره در خاطرم مي‌درخشيدند ، خواب آلودِ مهتاب به پاي معصوميتت نمي‌رسيد ، كنار بركه نشستم ، بوي عيد مي‌آمد ،  كمي گريه كردم ، باران گرفت ، دوباره شاعر شدم ، ماه و ستاره و شب و چشمه را بانامهاي كوچكشان صدا ‌زدم  و دفترم را دربركه انداختم ، خيالم خيس شد ،  رو به آسمان كردم  ، گفتم مسافر يعني باد ، مسافر يعني موج ، مسافر يعني من ... و باز گريه كردم ،باران ايستاد ،  بركه ساكت شد ، باد نمي‌وزيد  ، كمي ترسيدم ، ترا گم كرده بودم ، تو پشت واژه‌هاي حقير ِ ساحل ِ بي‌حوصله پنهان شده بودي  ،  شبتابي از كنارم گذشت ، ....ادامه دارد .
بحث شبانه
هر انسانی برای مدت زيستن خود لاجرم هدفی دارد که آنرا دنبال می کند،  بگذريم از کسانی که الله بختکی و بی هدف، ايام را می گذرانند، بدست آوردن آسايش و راحتی نسبی از جمله مسائلی است که حافظ ضمن تائيد آن،  با کسانی که خودرا جاودان می پندارند و جز مال اندوزی و جاه طلبی هدفی ندارند، سر ستيز دارد و با عتاب می گويد

حـاصـل کــارگـه کـون و مـکـان اين همه نيست
باده پيش آر که اسـباب جـهان اين همه نيست

پـنـج روزی کــه در ايــن مـرحـلـه مـهـلـت داری
خوش بياسای زمانی که زمان اين همه نيست

 باده در اشعار حافظ، نقشی سمبليک و کنايه ای و استعاری دارد و در بيشتر مواقع به وسيله ای تبديل می شود که تفکرات بيهوده و پريشان انسان را تعادل می بخشد حافظ با آگاهی بسياری که از انسان و تاريخ انسان دارد، بخوبی مي‌داند که در آغاز راه است و در اين درد فلسفی،بيماريست که دارو می خواهد تا اين درد را علاج کند و طبيب وار برای خود نيز نسخه می پيچد

 به مـی عمـارت دل کـن کـه اين جهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

مـکن بـه نامه سياهـی ملامـت مـن مسـت
که آگه سـت که تقدير بر سرش چه نوشت

حافظ که در اشعارش ، به تقدير اشاره ها و تاکيد بسيار دارد، از آن جهت است که به ناآگاهی انسان نسبت به آينده خود، آگاه است و بخوبی می داند که وقتی لحظه نيستی فرا می رسد، همان انسان مغرور، تبديل به مشتی خاک می شود


Tuesday
March 12, 2002

اينام باحالن ...
حالا كه بازار عروسك و عروسك بازي داغه بد نيست يه سري هم به اين آدرس بزنيد كه انبوهي از اين عروسكهارو توي خودش داره ...

خيلي جالبه ....خانه‌اي بي‌ديوار
فكرشو بكنيد ، شما توي يه خونه زندگي مي‌كنيد كه ديوار نداره ، تازه دوربينهاي متعددي از شما تصويربرداري مي‌كنند و بصورت آنلاين همه ميتونن شمارو ببينن و در كنار شما هم يه عده ديگري به همين شكل زندگي مي‌كنند ، به اين آدرس سربزنيد خودتون مي‌فهميد .
البته اين آدمهايي كه براي اين كار انتخاب شدن آدمهاي معمولي نيستن و در واقع دارن نقش بازي مي‌كنن در عين حال كه زندگي هم مي‌كنن و شما مي‌تونيد هرلحظه از زندگي اونهارو ببينيد . يه سر بزنيد باحاله ...


واي خدا اينا چقدر باحالن !!


پذيرايي نامناسب ميزبان


بازم اين ميزبان اينترنت ما خراب بود و از ما خوب ميزباني نكرد و من مجبور شدم نوشته‌هاي اين دو روزو يدفه بفرستم ، از همتون معذرت مي‌خوام

يه قسمتي از
بهارمي‌رسد...  از نوشته‌هاي خودم

بهار مي‌رسد و كاش تو هم مي‌آمدي تا دوباره دنبال پروانه‌ها كنيم و باز سرود آبشار كوچكي را كه از ارتفاع تخيلاتمان سقوط مي‌كرد مي‌شنيديم و باز با هم شعري مي‌ساختيم كه تمامش خورشيد بود و خورشيد .ش
فكر مي‌كردم وقتش شده كه از خودم سراغي بگيرم و درددلي كنم و غمي را كه ماه‌هاست از خودم پنهان مي‌كنم را با زباني به هر شكل كه به خودم بر نخورد بگويم و از خودم  دلجويي كنم و براي آرزوهاي بزرگم يك سقف كاغذي بسازم درست مثل همان قايقهاي كاغذي كه مي‌ساختيم و آرزو مي‌كرديم ما را به انسوي دريا برسانند ، همانجا كه خورشيد در آغوش دريا مي‌خفت و آرام مي‌گرفت ، تو كه آرزوهايت عوض نشده ؟ تو كه عهدي را كه با خورشيد بستيم فراموش نكرده‌اي ؟
كاش مي‌شد از تو خبري بگيرم ...هنوز هم فكر مي‌كنم با ماه كه سخن مي‌گويم تو مي‌شنوي كه مي‌گويم و هنوز هم فكر مي‌كنم آيا رو به آسمان كه نگاه مي‌كني گاهي چهره معصوم دختركي فرشته‌خو با دوبال سفيد را مي‌بيني ؟.....
كنار بركه هنوز هم ميعادگاه آرزوهاي من است  و هنوز هم فراقتم را در كنار همان درخت كهنسال كه گاه مخفيگاه من بود مي‌گذرانم و هنوز هم هنگام طلوع خورشيد چشمانم را مي‌بندم و براي پرنده‌هاي مسافر دعا مي كنم و هنوز هم آنجا گاهي ميان بازي سنجاقكها گرگ مي‌شوم و در پي آنان مي‌دوم و هنوز هم در كار قاصدكها دخالت مي‌كنم  و سراغ نامه خورشيد را مي‌گيرم و هنوز در پي اينم كه راهي به تخيل گنجشكها باز كنم كه هميشه با صداي بلند حرف مي‌زنند ....
......ادامه دارد

بحث شبانه
 

سـاقيـا مـی ده کـه با حـکم ازل تدبير نـيست

قـابـل تـغيـيـر نـبـود ، آنـچـه تعيـيـن کـرده انـد

در سـفالين کـاسه رنـدان بـه خـواری منـگريد

کاين حريفان ، خدمت جام جهان بين کرده اند

 در تمامی ابعاد فلسفه حافظ، مسائلی که مطرح می شود، همه مربوط به انسان است و راز خلقت و حکايت بود و نبود آدمی، با نگاهی که ويژه حافظ است ؛ او اصل را بر اين قرار می دهد که بی اعتمادی به جهان و بی اعتباری آن،  بی وفائی و بی تفاوتی که در گردش روز و شب است و قدرتها و عظمتهای   بربادرفته را، به هيچ وجه نبايد از ياد برد و دريغا بر انسانی که فريفته و شيفته اين جهان بی اعتبار می شود، حافظ با آنکه زندگی خاکی را بی ارزش می داند، منکر ارزشها و کرامتهای وجود انسان نيست ، انسان را برتر از اين عالم خاکی می داند و افسوس او نيز از همين است که انسان چرا به ارزش والای خود پی نبرده است و چرا خود را به خاطر اسباب دنيوی، ملول و مشوش می کند، جايگاه انسان، اين عالم خاکی نيست، حافظ ، انسان را پرنده ای می داند که در قفس محدود تن گرفتار آمده است و بايد هرچه زودتر به وطن اصلی خويش بازگردد، انسانی را که حافظ در فلسفه خود مطرح می کند، و با او به صحبت می نشيند، انسانی است والا، ارجمند، با اندوهی شريف و مقدس؛

طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

کـه در ايـن دامـگه حـادثه چـون افتـادم

من ملـک بودم و فردوس برين جايم بود

آدم آورد در ايـــن ديــــر خـــراب آبـــادم


Monday
March 11, 2002

اينم گزارش مهموني تولد اميــد كه خودش برامون نوشته

امشب تصميم گرفتم يک Web Log  براي خودم بسازم ... شايد چون لازم ديدم با همه  از رفيق رفقايي که دارم حرف بزنم ...، پارسال امسال ... هر سال توي اين چهار پنح سال روز تولدم رو تنها خونه تولد نگرفتم وکنار دوستان عزيزم بودم ،اين دو سال هم به همت (!) پريسايم  دوستانم خيلي خيلي شرمنده ام کردند!!!! ، نمي دونم شايد گاهي اصلا بهتر باشه آدم دهان ببنددو  حرفي نزند ... به قول استادي "کلمات زير بار احساسات عرق مي کنند" ( اميدوارم درست نقل قول کرده باشم )
الان ساعت 3 نصفه شبه و من اصلا خوابم نمي آد
اتفاقاتي که امشب افتاد رو نمي تونم  هيچ وقت فراموش کنم
عليرضا توي حياط داشنگاه بهم گفت" کي به تو زنگ مي زنه تولدت رو تبريک بگه ؟
 مگه تو آدمي ؟!"
پريسا ازم خواست که براي رفتن به کافي شاپ ليموترش کت و شلوار و کراوت بزنم !
مجيد به بهانه پروژه پارس لنت زنگ زد و گفت  فردا  براي تولد من مي‌خواهيم بريم تئاتر.
نيم ساعت براي رفتن به تولد خودم دير کردم. پريسا آنقدر هول بود که درست بهم نگفت چه ساعتي بايد ليمو ترش باشم ( يا من خيلي گوش نمي دادم چون گفت براي رفتن به يک کافي شاپ بايد با کت و شلوار بيام !!!) ... منم با خيال راحت حمام گرفتم ... پريسا وقتي که من دير کردم اصلا ناراحت نشده بود ( اين خودش خيلي خيلي مشکوک بود !)

سر يخچال پالتوم رو تا بالا کشيده بودم تا زيرش معلوم نباشه !!
پريسا با دوستش مارال اومد ...قرار بود توي ليمو ترش شام بخوريم ...قرار شد مارال رو هم مهمون کنيم ! ، ولي مارال گفت  اول بريم دولت من اونجا کار دارم ( شانس آوردند که من تا حالا خونه مازيار نيامده بودم) ، ولي پريسا بدون اينکه مارال بهش بگه که کجا بره  راه رو  از حفظ  مي‌رفت...  آدما گاهي از عمد خودشون رو مي زنند به نفهمي...زندگي اينجوري بيشتر لذت بخشه ... و من امشب از خوشي خيلي مست تر از عليرضا بودم ! وقتي وارد شد بعد از هليا اولين کسي که ديدم علي بود که داشت از من فيلم برداري مي کرد   ( پارسال هم اولين کسي که ديدم هليا بود )

بعد بقيه بچه ها رو ديدم ...مجيد و مدجيد ... مازيار عزيزم ... لعيا خانوم .... دوستاي پريسا: نازنين و خواهرش و ندا و البته  ندا دوست هنرمندم ... امير مثل هميشه خيلي زحمت مي کشيد ... همه فيلمبرداري ها رو هم اون کرد  ، بعد بهار اومد ... از ديدنش يک لحظه خشکم زد ... هم خيلي سورپريز شدم و هم خيلي خوشحال ... علي مي رفت و مي اومد ... دقيقا نمي دونم چيکار مي کرد !!!! ، پريسا از دستم حرص ميخورد که به مهمونها نميرسم ... مي خواست بهشون خوش بگذره ... خودشو خسته مي کرد و به مهمونها هم بيشتر از من توجه مي کرد !! ;)
اميد هم بي خيال بي خيال براي خودش مي چرخيد و ازديدن دوستاش لذت مي برد ... يکم هنوز توي شوک بود و مثل هميشه گيج و شوت ... ، سمانه زنگ زد و بهت تولدم رو تبريک گفت ... آقاشون ( امير ) خارج از تهران بودن و براي همين نيامده بود ( من خواب اين قسمت رو قبلا ديده بودم ) ، بچه ها مي رقصيدند ... پريسا حرص مي خورد ( کاش نمي خورد)  ... عليرضا مي رفت و مي اومد و شنگول تر مي شد ... و من هم بچه ها رو نگاه مي کردم ، حضور نازنين براي  پريسا سوپريز بود ... پريسا هم وقتي سوپريز مي شه جيغ مي کشه ... نمي‌دونم چرا من ازاين کارها بلد نيستم !!! سوپريز سمعي بصري !
پريسا يک عالمه عکس گرفت ... يک عالمه
سينا و خانومش ( اووووووه !!! کي مي ره اين همه راهو ) دير کرده بودند و توي نمي دونم کنفرانس چي چي ال جي بزرگترين چي چي خاور ميانه رو افتتاح مي کردند و  رقص باله ايراني(!)  نگاه مي‌کردند ،  من مثلا هنوز از سر سوپريز نامزديشون  ناراحت بودم ( رجوع شود به يادداشت مجيد!)  دريا قرار شد بعدا منو توجيه کنه ( من نمي دونم چطور مي خواد اينکار رو بکنه !!! )
هليا گفت که بنده هزار سال هم بگذره در رقص هيچي نمي شم ...
شيرين هم بالاخره اومد ... تا حالا به گفته خودش هيچ جا آنقدر زود نرفته بود !
عليرضا شنگولتر ميشد ... به دوست قديمي ما بدجوري گير داده بود !
کادوها رو چيدن .... خيلي کادو بود ...
من خيلي يواش کادوها رو باز مي کردم ... پريسا کادوه ها رو از من گرفت و خودش تند و تند باز کرد.  شوکولات چشم پريسا رو گرفته بود... :
J
کيک عکسي از تولد پارسالم بود که روي کيک به صورت ديجيتالي اينستال شده بود !
من کيک رو از قلب خودم بريدم ، آرزوهاي بلند بالايي کردم و بعد ...همه رو به باد و در ميان دود به هوا فرستادم ، عکسم روي کيک رو مدتها پيش بهم بزرگش رو هديه داده بود و چند ماه  پيش ازم قرض گرفت و حالا هم چسبونده بودنش روي کيک ...
رقص چاقو ... هيچي نگم بهتره ... کلا اين قسمت سانسور !
شام ... حسابي بخور بخوره
مازيار ... لطف مازيار رو من فکر نمي کنم که اصلا بتونم هيچ وقت جبران بکنم  ... از لطف مازيار و همه بچه بازم هيچي نگم خيلي سنگينتره
پريسا رو کم ديدم ...فقط يکم
بچه ها مي رقصيدند و من فقط دوست داشتم يک گوشه وايسم و نگاشون کنم ...نمي گذاشتند که ! ، دستهاي پريسا داغ بود ... بعد از يک هفته که توي خونشون همه مريض بودند اون هم داشت آنفولانزا مي گرفت ولي همش سعي مي کرد با من برقصه ، احسان روي موبايل بهم زنگ زد ...نتونستم باهاش حرف بزنم ، راستي کيکم خيلي خوشمزه بود ...
ندا مثل من آرووم بود و همه فکر مي کردند که اين آروم بودن يعني اينکه از يک چيزي ناراحته ...حتي من 

DJ
يکم به تمرين احتياج داشت
خيلي از دوستان با اينکه يک جاي ديگه دعوت داشتند اومده بودند تولد من ( اهم) ... لعيا و هليا و نازنين و دريا ( خانوم بهادري!! )
عليرضا اشتباهي نصف بطر رو به جاي آب رفت بالا !
مدجيد بعد از رسوندن ندا خيلي لطف کردند و به خاطر من برگشت و به دعوت مازيار اومد بالا و چاي و کيک خورديم ... البته قسمتي از کيک که کله من در اون واقع بود رو نخورديم
در کنار خواهر مازيار و دوستان  صميمي و گرمش خيلي خوش گذشت
عليرضا که بالا رو پايين مي ديد مي گفت منو وسط خيابون ول کنيد من خودم تا خونه مي دوم ... با مدجيد رسونديمش و من حالا مست مست با آهنگ "دو قطب از هم دور آفتاده" و "کاش اينجا بودي " جناب آقاي "فلويد صورتي" اين را نوشتم
 همه چيز عالي بود و کافي به جز پريساش ... کاش پريسايش را بيشتر مي کردند ... 

 هان مشو نوميد چون واقف نئي از سر غيب
باشد اندر پرده بازيهاي پنهان غم مخور

 قربون همتون ، اميد ِ!

Sunday March 10, 2002

بحث شبانه

حافظ برای لحظه های زندگی آدمی ، ارزش بسياری قائل است و نمی خواهد که انسان، تنها در بهت و حيرت بماند و هيچ کاری انجام ندهد، اما آيا بايد به زيبائی های اين جهان گذران هم دل بست ؟ يا فقط ديد و لذت برد و گذشت؟

       سبز است در و دشت و بيا تا نگذاريم            دست از سر آبی که جهان،جمله سراب است  

      در  کنـج دماغم مطلب جـای نصـيحت            کاين گـوشـه پــر از زمـزمـه چنگ و رباب است

 حافظ می داند که در اين  رباط دو در ، هيچ راه ديگری وجود ندارد، در اين سراچه ، آرزوهای بسياری بر در و ديوار وجود نقش بسته است که هرکدام به تنهائی می تواند انسان را به مسير ديگری بکشاند، هنگامی که به سادگی ، همه آرزوها نقش بر آب می شوند و دمادم کوس رحيل به گوش می رسد، چه دل بستن های بيهوده ای برای چيزهای بيهوده تر ؟ 

حافظ می داند که اين مکان ، جايگاه اصلی انسان نيست و جايگاه او برتر است ، اينهمه تعلق خاطر به مسائل زمينی و دنيائی ، انسان را از فلسفه اصلی وجودش دور می کند ، حافظ ، دل بريدن مطلق از جهان را توصيه نکرده است ، اما سفارش او ، بيشتر بر عدم اعتماد بر کار اين جهان است و  بی بنيادی آرزو ها ؛

      بيا کـه قصـر امـل ، سـخت بنياد اسـت            بيـار بـاده کـه بنـيـاد عـمـر بر بـاداست  

     غلـام  هـمت آنــم که  زيـر چـرخ  کبـود            ز هـر چـه رنـگ تعلـق پـذيرد آزاداست

     تـرا ، ز گنـکـره عـرش مـی زنـنـد  صـدا            ندانمت که در اين دامگه چه افتادست

     مجو درستی عهد از جهان سست نهاد           که اين عجـوزه عروس هزار داماداست

 Saturday March 9, 2002
مدرسه وب
محمدرضا توي وبلاگش (خاطرات ) يه مدرسه وب باز كرده ، يه چند وقتي ميشه البته و من با اينكه لينك اونرو توي صفحه لينكهام گذاشتم اما فرصت نكرده بودم به اون سر بزنم ، امشب اين وقتو پيدا كردم و حسابي اونو زير و رو كردم ، خيلي عالي بود و انصافا كه يه مدرسه مفيد براي كسانيه كه مي‌خوان به دنياي طراحي اينترنتي وارد بشن ، به محمدرضاي عزيز خسته نباشيد مي‌گم و اميدوارم درآينده شاهد باز كردن دانشگاه وب ! توي وبلاگش باشيم  ...
Friday March 8, 2002
گزارش تولد اميد
اميد بيچاره براي دومين بار توي اين هفته سورپرايز شد ، من اگه جاي اميد بودم سكته‌هرو زده بودم .
هميشه كه نميشه من گزارش بنويسم ، يه بارم اميد بنويسه ...اصلا تولد اميد بوده ...خودشم بايد توضيح بده ماجرا از چه قرار بوده ...اميد جان بجمب ! ...ما منتظريم


برو به ...

صفحه مربوط به لينكها  باز هم تغييراتي كرد ،‌يك سري لينك به اون اضافه شد و شكل و شمايل اون هم تغيير كرد و اين امكان هم به اون اضافه شد كه شما هم بتونيد سايت مورد علاقتونو در اون با لينك مربوط به وبلاگ خودتون داشته باشيد ، بخش سايت برگزيده هم به اون اضافه شد و هر هفته يك سايت در اون معرفي خواهد شد .

يه خبر از همشهري 15 اسفند ماه ، ويژه‌نامه انفورماتيك

لوحهاي فشرده جديد ، تنها در ضبط صوت قابل استفاده مي‌باشند ، نمي‌توان آنها را كپي كرد و در عين حال قابليت تبديل به ام‌پي‌تري را هم ندارند ، اين فن‌آوري به منظور  جلوگيري از ضرر و زيان شركتهاي نشر موسيقي و توليدكنندگان سي‌دي‌هاي موسيقي ايجاد شده است .
اينطوري كه خيلي بده !!!

چندتا شعر

پيش مستان از خرد بيگانه مي‌بايد شدن            چون به طفلان مي‌رسي‌ديوانه‌مي‌بايد شدن
مدتي‌درخواب‌وبيداري‌بسر بردي بس‌است            اين زمان در عــاشقي افسانه مي‌بايد شدن
دامن بخت بلـند آسـان نمي‌آيد  به دست            در   زمين خــاكســاري دانه  مـي‌بايد   شدن
                                                                                                          ازصائب تبريزي

دلـم به پاكــي دامـان غنچـه مي‌لرزد                             كه بلبلان همه مستند و باغبان تنها
                                                                                                         از صائب تبريزي
 
شب از خيالت در فغان ،‌روز از غمت در زاريم             دارم عجب‌روزوشبي آن خواب‌واين بيداريم
                                                                                                                      از آذر

نمردم گر زهجر امشب‌مرنج ازمن كه‌جان‌دادن           بود دشوار صيدي‌را كه‌برسر نيست صيادش
                                                                                                                  از طبيب

سينه كي بود كه از هجر تو ويرانه نبود ؟                    يا كجا دل كه به سوداي تو ديوانه نبود ؟
بود در سينه قرار دل و اين خود نه عجب                    جــاي  ديوانه  بجــز  گـوشه  ويرانه نبود
                                                                                                       از امين شيرازي

Thursday March 07, 2002

يه چندتا گزارش جالب دارم براتون بنويسم ....فردا حتما به وبلاگم سر بزنيد

يه كار بامزه ...
مي‌خواهيد براي يكي از دوستاتون تصوير زير رو توي مسنجر ياهو ارسال كنيد ؟

 كافيه متن زير رو توي مسنجر ياهو  بزنيد و ارسال كنيد ....امتحان كنيد

<font face="webdings"><font size="6"><font color="FFCCFF">Y<font size="12"><font color="#FF99FF">Y<font size="16"><font color="FF66FF">Y<font size="22"><font color="FF33FF">Y<font size="24"><font color="FF00FF">Y<font size="10"><font face="arial"><font color="990099">:D Salam :D<font face="webdings"><font size="24"><font color="FF00FF">Y<font size="22"><font color="FF33FF">Y<font size="16"><font color="FF66FF">Y<font size="12"><font color="#FF99FF">Y<font size="6"><font color="FFCCFF">Y

اگه خيلي خوشتون اومده براي ديدن بقيه اينها بريد اينجا

 
Monday March
04, 2002
ادامه بحث شبانه
وقتی حافظ انسان را مجبور می داند و اذعان می کند که در اختيار بر ما گشوده نيست،
ناگفته پيداست که اين نظر کلی او در باره مسائل انسان کاملا  از واقعيت سرچشمه
گرفته است، بسياری از مسائل  از حيطه اختيار و تصميم گيری انسان خارج است و انسان
در حقيقت در سرپنجه آنها گرفتار است و هيچ راه گريزی هم ندارد،  آيا گردش شب و روز و
تغيير ايام را می توان به دلخواه خويش تعيين کرد؟

     سير سپهر و دور قمر را چه اختيار             در گردشند بر حسب اختيار دوست

آنان نيز از خود اختياری ندارند و گردش و تغييرات آنها  نيز به فرمان و ارادهء ديگريست،
پس در اين ميان نقش انسان چه می شود؟
قطعا سر بر زانوی غم نهادن و در حسرت و رنج فرورفتن ، نقشی نيست که دردی از انسان
درمان کندو يا گره ای از معمای او  بگشايد، هنگامی که حل بعضی از مسائل از عهده انسان
خارج است، چاره ای ندارد و بايد تسليم شود، گريبان چاک دادن و نعره و فريادکشيدن،
حاصلی نخواهد داشت، و اين وصيت حافظ به ماست ؛

  هروقت خوش که دست دهدمغتنم شمار      کس را وقوف نيست که انجام کار چيست 

 پيوند عمر بسته به مويی ست،هوش دار      غم خوار خويش باش ، غم روزگار چيست

 راز درون پـرده چه دانـد فـلـک ،  خـمـوش      ای مدعی نـزاع  تـو بـا  پــرده دار چيست

وبلاگهاي انتخابي

سردبير:خودم
جاناتان
با شما نيستم
روزبه
يك گاز سيب سرخ

خاطرات مشبك
روزنامه‌نگار سربه هوا
خاطرات
حامدآقا
آيدا
امير حسابدار
شبح
آذر و آينه‌اش
زهرا
مهدي
خاك
برگ
زهيـــر

داره زياد ميشه 

چند كلمه

تبريك ميگم به سارا و مجيد عزيز
و  براشون آرزوي خوشبختي دارم و همينطور تبريك ميگم به مرضيه و كامبيز عزيز و از همتون ممنونم

----------------------------------

از پرهام ممنونم ...خيلي و از آقاي دكتر خواهش مي‌كنم به مريضاش سر بزنه !!!ش
اما دكتر كم آورديا !!؟؟؟نه ؟
-------
-
----------------------------
دكتر غزال چرا زنگ ميزني و در ميري ‌؟؟؟؟
----------------------------------

آرش جان يه قولايي داده بودي ؟ پس چي شد ؟

----------------------------------

صمصام  خان معلوم هست تو كجايي ؟  با مركز تماس بگير!!ش

----------------------------------
bib bib...
اينم واسه يكي كه خودش ميدونه !!!ش
----------------------------------

بابك كي بريم كورس بندازيم؟

----------------------------------

مهدي دارم در جوابت يه مقاله مي‌نويسم ...آماده باش

----------------------------------
آرمين جان صد دفه گفتم با كامپيوترت از منطقه مين رد نشو كه بتركه !!!حالا چيكار كردي ؟ درست شد ؟

----------------------------------
ببينم شيدا تو اصلا وبلاگ منو ميخوني ؟

----------------------------------
پريسا عكسهاي مهموني چي شد ؟

----------------------------------

 


Sunday, March 03, 2002

سورپرايز
بزرگترين سورپرايزي كه شده بودم  مربوط مي‌شود به سه سال پيش كه دوستانم براي من تولد گرفته بودند و براي اينكه من متوجه نشوم مهماني را بنام نامزدي دوتا از دوستان ديگرم برگزار كردند  و بعد در يك موقعيت مناسب كه مرا سرگرم كرده بودند و من به يك اتاق ديگررفته بودم بساط تولد را آشكار كردندو با برگشتن من به اتاق شروع كردند به گفتن  تولد تولد تولدت مبارك ..... من از تعجب شاخ درآورده بودم و اصلا فكرش را هم نمي‌كردم كه انقدر اينها منسجم عمل كنند كه من از حرفها يا اشاره‌ها متوجه موضوع نشوم ، اين بزرگترين سورپرايز  در زندگي من بود كه من حتي يك لحظه فكرش را هم نمي‌كردم ، اما در مهماني ديشب سورپرايز ديگري برايم اتفاق افتاد كه امثال تولد سه ‌سال پيشم در مقابل آن هيچ است و همين الآن هم كه دارم برايتان موضوع را مي‌نويسم هنوز هم كمي گيج هستم ...قصد داشتم اين موضوع را در وبلاگم ننويسم و مثل مهماني سمانه و امير عزيز بصورت ايميل براي دوستان بفرستم اما از آنجايي كه بعضي از دوستان وبلاگ نويس اشاره كرده بودند كه اين موضوعات بسيار برايشان جالب توجه است و همچنين  به خاطر موضوع  مهمي كه در دل اين نوشته هست و حتما به آن خواهم پرداخت ماجراي اين مهماني را برايتان مي‌نويسم ....
اول يه توضيح كوچولو :
ديشب نامزدي درياي عزيز و سيناي گل بود ،‌هر دو از دوستاي خوبم بودند كه تا ديشب من نمي‌دونستم اين دو مي‌خواهند با هم ازدواج كنند ،‌نه تنها من بلكه بقيه دوستان ديگر كه با هم بوديم و به مهماني رفتيم ، حالا مي‌توانيد قيافه ما را هنگامي‌ كه وارد سالن مي‌شديم و عروس و داماد را كنار هم مي‌ديديم حدس بزنيد ....واي خداي من !

زمان : يك هفته پيش  حدود ساعت 9 شب
مكان : اتاقم
من :مشغول پيدا كردن يك موضوع در كتاب  مولانا و طوفان شمس 
بيلي ديلينگ دوم درنگ ويز بنگ .....بيلي ديلينگ دوم درنگ ويز بنگ
تعجب نكنيد اشتباهي رخ نداده ! اين صداي تلفنمه ...از وقتي چندين بار زدمش توي برق و باز درستش كردم صداي زنگش اينجوري شده ...تازه اگه بزاريد ادامه بده مدل زنگهاش هم عوض ميشه
من : بله
دريا : سلـــــام
دريا هميشه هجاي دوم سلام رو كشيده‌تر ادا ميكنه
دريا همون دختريه كه توي نوشته قبلي دربارش نوشته بودم كه ...   خودتون بخونيد

 من توي اين مهموني دوتا  پرستار داشتم ، دوتا پرستار خوب كه مواظب من بودند تا با اين دستم زياد نرقصم ! يكي دريا كه فقط اسمش دريا نيست ، اون خود درياست ، يه دريا  محبت ، يه دريا ي بزرگ و بي‌كرانه ، هرچي از اين دختر بنويسم كم نوشتم ، اين دختر آخرشه


من : سلام دريا ...چه عجب ...اينورا ...خوبي ؟
خلاصش مي‌كنم
دريا : اين آدرسو بنويس
من : چي هست ؟
دريا : تو بنويس
من : نكنه اون جوون خوشبخت پيدا شده اومده با اسب سفيد ورداره ببرتت ؟
دريا : آره ديگه ...حالا بنويس
من : اذيت نكن ...مهموني گرفتي ؟
دريا : اي بابا ...بنويس حالا
من : خودكار داري؟ ...بهم بده بنويسم
دريا : خودتو لوس نكن بنويس
من : بگو
بعد از اينكه آدرس رو نوشتم
من : حالا داماد كي هست ؟

تا به اينجا رسيديم دريا گفت حالا مياي ميبينيش ...ببين من پشت خطي دارم ...و من ساده هم گفتم باشه من مزاحم نمي‌شم و به هواي اينكه بچه‌هاي ديگه مي‌دونن خدافظي كرديمو تموم
بين اين يك هفته از دوستاي ديگه كه از مدعووين بودن پرسيدم اما هيچ كدوم دامادو نمي‌شناختن و نمي‌دونستن كيه اما همشون توسط دريا دعوت شده بودن پس داماد يكي هست كه ما نمي‌شناسيم ....يا شايدم عروس فرنگيه! كه با تلفن عروس ميشه و ميره ....نمي‌دونم خلاصه اين يه هفته توي خماري بوديم اما هممون متفق القول شديم كه داماد يه كسيه كه ما نمي‌شناسيم
داماد يعني آقا سينا هم تا مي‌تونست رد گم كرده بود ...وقتي پريسا همون دخترخانوم گرافيست با سليقه كه من كاراشو خيلي قبول دارم و هروقت شعر تواي پري ...رو گوش ميدم يادش مي‌افتم  كه يكي از تابلوهاش هم توي دفتر كارم نصب شده از سينا مي‌پرسه كه سينا تو به مهموني دريا مياي يا نه ؟ اون ميگه اگه سايه - خواهرش - بياد اونم مياد وگرنه خجالت ميكشه بياد ....آخ كه چقدر كلكي تو سينا
 
دي‌شب : خب ،‌چه ريختي برم ؟ احتمالا فاميلاي دامادو ما نديديم ...يه كم كلاس بذاريم
پس كت‌و شلوار رسمي....نه نه اينجوري حال نميده ...شلوار جين و كت ...خب ادكلن چي بزنم ؟ خودشه جردن آخرين كار بيژن ...بزن بريم
آخ كه من چقدر خوش تيپم ....آخ كه من چقدر باحالم - اينارو دارم جلوي آينه ميگما

منو تصور كنيد با يه دسته گل وارد سالن شدم
باباو مامان دريا اون كنار هستند تقريبا جلوي در اما قبل از اوانا مامان و باباي سينا هستند كه خوش‌امد ميگن بهم
من : اِ ...چرا اينااينجا وايسادن ؟ مگه مامانش اينام دعوتن ؟ آخي طفلي نكنه خيلي خجالت مي‌كشيده مامان و باباشم برداشته آورده ؟ عجب
من گيجو ببين هنوزم نفهميدم ...با بابا و مامان دريا سلام و عليك مي‌كنم و گل رو از دستم ميگيرن و ميبينم كه تيرداد - برادر دريا- معروف به دي‌جي تيرداد با دوربين ديجيتاليش داره مياد روي صورت من ...من پيش خودم ميگم اين چرا كلوزآپ ميگيره ازمن ؟ نكنه من خيلي خوش‌تيپم واقعا ؟ يا بايد يه شيرين‌كاري كنم ؟ نه بابا همينجوري اتفاقي ....پريسا كه از چهرش معلومه خيلي تعجب كرده مياد جلو و ميگه مجيد ....
من : سلامت كو پريسا ؟ -آخ كه چقدر من مبادي آدابم
پريسا : دامادو
من : چي ؟
پريسا : دامادو
اينجاست كه من قيافم عوض ميشه ...اوا خاك عالم... اين پسر خجالتي چرا رفته اونجا نشسته ؟
اين لوس بازيا چيه ...اِ ...خب اون شايد داماده ...چي ؟‌ داماد سيناست ؟
 و حالا تازه من فهميدم داماد سينا خان ِگله ...از سورپرايزي كه برام پيش اومده بجاي اينكه برم بهشون تبريك بگم و سلام كنم ميام اينطرف و مي‌شينم ...مدجيد همون آقا پسر گلي كه از99 درصد جهات شبيه به منه و اون يك درصد هم قيافمونه كه شبيه به هم نيست و من خيلي هم دوستش دارم بهم ميگه مجيد مگه نميري سلام كني ...مدجيد جان صبر كن من فليپ فلاپاي
مغزم ريخته بهم ...-مدجيد هم سخت افزار خونده و ما با هم هميشه اين شكلي حرف ميزنيم و حرف همديگرو خوب مي‌فهميم-  اگه پاشم ممكنه نتونم حتي سه قدم هم راه برم بذار خودمو ري‌ست كنم شايد درست بشه...حالا سينا و دريا دارن منو نگاه مي‌كنن و مي‌خندن ...خلاصه يه چند دقيقه‌اي گذشت تا من از شوك دراومدم
بقيه بچه‌ها هم كم و بيش مثل من بودن ...از من جالبتر اميده ...همون پروگرمر وب...همون آقاي باشخصيت ...همونكه خيلي كارش درسته ...اميد كه دوست صميمي سيناست هم خبر نداشت و با پريسا اومدن مهموني و قرار بود با سينا بيان مهموني كه آقا سينا مي‌پيچوندشون و ميگه جايي هستم و خودم ميام و اينها هم طبق عادت قديم سبد گلي رو كه مي‌گيرن روش نوشته بودن از طرف اميد ، سينا و پريسا...واي كه چقدر جالبه ...اميد بيشتر از همه شوك شده بود و قيافش ديدني بود
مدجيد وقتي مي‌خواسته بياد مهموني دوربينشو برميداره اما ميگه ماكه دامادو نمي‌شناسيم و دوباره اونو ميذاره توي‌ خونه و نمياره ...به هواي اينكه مهموني زياد هم خودموني نيست
مازيار آخرين نفري بود كه ميومد و اولش نفهميد و وقتي دوربين اومد روي صورتش مثل من فكر كرد بايد يه شيرين‌كاري كنه و شروع كرد به رقصيدن و وقتي فهميد داماد سيناست به روي خودش نياورد و وقتي نشست بهم گفت مجيد فكر مي‌كنم توي مهدكودكم و دوستام دارن باهام شوخي مي‌كنن ...يه چيزي توي اين مايه ها
حالا  با اين اتفاق مبارك كه افتاده ميشه پيش‌بيني هاي زير رو كرد

چند وقت ديگه به يه مهموني دعوت مي‌شيم كه  مازيار با شيرين ازدواج كرده اما ما خبر نداريم داماد مازياره و يا اينكه عروس شيرينه
چند وقت بعد به يه مهموني ديگه دعوت مي‌شيم كه داماد مدجيده و عروس گلبهار يا سارا-خودتون حلش كنيد يا با هم كنار بيايد و هردوتاتون باشيد
راستي مدجيد براي اين بهش ميگيم مدجيد كه اولن با من اشتباه نشه و درثاني اون توي نوشتن مجيد به شكل لاتين هميشه يه د ميذاره
چند وقت بعد هم به يه مهموني‌ديگه دعوت مي‌شين كه اينبار داماد منم و عروس سوگله لابد
 --!با عرض معذرت از سوگل به خاطر اين بي‌احترامي-    
حالا اميد كلي غصه مي‌خوره بچمون كه دستش رو شده و نميتونه كسيو سورپرايز كنه...!
ش
اتفاقا همينو به اميد گفتم توي مهموني و گفتم دلت بسوزه من ميتونم سورپرايزتون كنم و اون با حالت عصباني گفت از تو بعيد نيست از اين كارا بكني ....ش
ندا با كامران ، مينا با بهروز ، شهروز با سيمين  اگه ازدواج كردن اصلا تعجب نكنيد
همتونو فرستادم خونه بخت ...خيالم راحت شد...!
ش

راستي توي اين مهموني مدجيد به آرزوش رسيد ...حالا آرزوش چي بود بماند!ش


از اين حرفها كه بگذريم مهموني خوبي بود و بعد از اينكه از شوك بيرون اومديم شروع كرديم ...آخه ناسلامتي هم عروس و هم داماد هردوتا دوستامون بودن ...جاتون خالي از آهنگ نسترن فرشيد امين و زندگي منصور تا آهنگ بندري پيروز و جينگلي مستون ِ همتي با همشون رقصيديم ...حرف نداشت...نورپردازي و كيفيت بالاي صداي موزيك رو هم نبايد دست كم گرفت ...تيردادجان دستت دردنكنه ...ش شيرين هم كه يه پاي رقص ما شده بود...البته كمي دير اومد  ، خب حق‌داشت چون از پيست ميومد و چوبشو همونجا پشت در گذاشته بود! و اومده بود تو...به اندازه مهموني قبل لوس نبود البته مامان دريا هم سرش شلوغ بود و وقت نداشت اونو لوسش كنه...ش
واسه همينم مثل دختراي خانوم كلي با من رقصيد ...ببين شيرين اگه با من برقصي چقدر خانوم ميشي !! توي نوشته قبلي از مهموني امير وسمانه عزيز دربارش نوشته بودم ....خوتون بخونيد

بذاريد از يه دختر لوس هم تعريف كنم اون هيچكس نيست جز شيرين ...آخه شيرين تو چقدر لوسي ...هرچقدر از اين دختر لوس براتون بگم بازم كمه ...انقده لوسه كه توي مهموني كه هوا يكم گرم شده بود و همه داشتن خودشونو باد ميزدن ايشون نشسته بود و مامان دريا داشت با بادبزن اونو باد مي‌زد ...آخ دلم سوخت ...حسوديمم شد ...اما اون خيلي لوسه ...اين خانوم خوشگل كه گفتم ...نه نه ...ببخشيد هيچم خوشگل نيست ...تازه زشت هم هست ...حالا...ايشون گرافيست تشريف دارن ..كاراشونم حرف نداره ...يه طرح از يه دخترك كوچولو داره كه خيلي قشنگه ...اگه مي‌خوايد ببينيد بريد كتاب ِ كتاب چيز...يادم رفته.....كه مال كودكانه بخريد و ببينيد ...رقصشم قشنگ نيست و من فقط براي اينكه دلش نشكنه باهاش رقصيدم...
شيرين سايتهايي كه طراحي كردي واسم نفرستادي‌ها!!!
ش

دوستاي خوبم هم دوباره ديدم سمانه و امير خان ، سمانه همون خانم منظم و  با سليقه و مهربون كه چند وقت پيش مهمونيش بود ....همينجا بايد به اميرخان تبريك گفت بخاطر انتخابش و صدالبته به سمانه هم بايد بخاطرانتخابش تبريك گفت ، چراكه با خصوصياتي كه از سمانه سراغ دارم ميدونم كه انتخابش بهترينه ... احمدو ساناز هم ديدم ، ساناز همون پرستار دوم من كه خيلي لطف داشت اون شب كه دستم شكسته بود و اگه مسكنهارو بهم نداده بود عمرا نميتونستم بندري برقصم، ....
. ش

 خب ،‌دريا و سيناي عزيز بهتون تبريك مي‌گم و براتون آرزوي خوشبختي دارم   

Saturday March 02, 2002
خب  ، من ديرم شده  ... وقت زيادي ندارم ...بايد برم مهموني ...برميگردم

Friday March 01, 2002

امروز بعد از مدتها  فرصتي بدست آوردم تا روي اينترنت يه گشت جانانه بزنم ، به آرشيو وبلاگ حسين درخشان هم سركي كشيدم و لينكهاي بسيار سودمندي كه در آن بود در ليست لينكها اضافه كردم ، در نوشته‌هاي حسين به يك موضوع جالب هم برخوردم و آن هم اشاره حسين به اسم يك آبجو بود كه شبيه به اسمهاي فارسي بود و منو ياد نامگذاري آهنگهاي خارجي انداخت ، مثلا مدرن‌تاكينگ يك آهنگ دارد با نام ساوجبلاغ و همينطور جيپسي كينگ هم يك آهنگ محلي‌شيرازي! دارد بنام آمو بيو ، يا ايس آو بيس يك آهنگ دارد با نام اوه بچه باز و شر يا چر هم يك آهنگ دارد با نام تو  دلم ماره ، اينها آهنگهايي است كه اين كلمات توي آنها تكرار مي‌شود !

جنيفر لوپز

اين آلبوم جديد جنيفرلوپز هم خيلي عاليه ، بخصوص ترك 3 اون كه يك آهنگ با تم اسپانياييه ، منو ياد بايلاموس انريكو ميندازه البته زياد هم بهش شبيه نيست ، پيشنهاد مي‌كنم اونو گوش بديد .

ادامه بحث شبانه

اگر مولانا ،جامعه شناس و داستان نويس و داستان پرداز و عاشق و عارف و زيرک است و در امور اقتصادی و تربيتی و سياسی و  اخلاقی  صاحب نظر است، حافظ نيز يک تاريخ پرداز و عاشق و عارف و فيلسوف و متفکر است، يک آينده نگر و يک جهان بين بزرگ است، روشنفکر و روشن گری است که در مقابل تفکر او،مسايل بسيار بزرگ و پيچيده، می تواند معنا و مفهومی دوباره بيابد، بعد فلسفی تفکر حافظ نيز از ديگر ابعاد گوناگون شخصيت فکری و ذهنی اوست ؛
برخورد حافظ با مساله انسان و فلسفه هستی ، بسيار رندانه و آگاهانه است و چنان بهره ای از استعاره ها و کنايات فلسفی می گيرد که می تواند به مدد آنها زندگی و انسان را آرامش و تعالی ببخشد، او می داند که انسان با هرنوع تفکر و هر اندازه دانش و عرفان، سرانجام به اين مرحله خواهد رسيد که برای ابهامات ذهنی خود پاسخی بيابد، از کنجکاوی در خلقت انسان گرفته تا آفرينش زمين و آسمان، از اين روست که می گويد


حديث از مطرب و  می گــو و  راز دهر کمتـر جـــو
که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را

 گوئی خيال همه را راحت می کند که اسرار بی نهايت خلقت، با علم و حکمت گشوده نخواهد شد ،حافظ ، خود در اين مقام ، شک های معقول و منطقی دارد و آنجا که لازم‌ است هم شک را بيان می کند و هم يقين را و هم ندانستن را و هم حيرت را ، در پاره ای از موارد،  بسياری از مسائل را ازلی می داند که در آنها هيچ تغييری نمی توان بوجود آورد


 کنون به آب می لعل، خرقه می شويم             نصيبه ازل از خود، نمی توان انداخت

 و يا در جای ديگری می گويد

 
آنچه او ريخت به پيمانه ما ، نوشيديم           اگر از خمر بهشت است، وگر باده مست

 آيا اين موارد، نشان از مسلوب الاختيار بودن آدمی ندارد ؟

 
 Thursday February 28, 2002

از مولانا دفتر اول

پس بدان اين اصل را اي اصل جو          هر كه را دردست  او بردست بو
هركه او بيدارتر پردردتر                                    هركه او آگاه‌تر رخ زردتر
از حافظ شيرازي
مي‌دهد هركسش افسوني و معلوم نشد              كه دل نازك او مايل افسانه كيست

يارب اين شــاه‌وش ِ ماه‌رخ ِ زهــره جبين                 در يكتايِ‌كه و گوهر يكدانه كيست

لينكهاي تازه

يه چندتايي لينك جديد اضافه كردم ...يه سري بزنيد خودتون ببينيد  

بحث شبانه

 اين علامت سوال هميشه در ذهن فلاسفه و حتی انسانهای عادی خودنمائی می کند که انسان کيست ؟ چه می خواهد؟ از کجا آمده است و به کجا می رود؟ آيا انسان تسليم محض است؟ آيا از خود اختياری دارد؟ آيا مجبور مطلق است ؟ آيا آنچه انجام می دهد همان است که از ازل برای او مقدر ساخته اند و در حقيقت او تنها اجراکننده است و از خود اختياری ندارد؟

 اين سوال ها و هزاران ابهام و سوال ديگر ، هر يک به تنهائی کافيست که در صورت فراهم نبودن زمينه شناخت، انسان را دچار چنان سر درگمی و حيرانی کند که او رابه بيراهه ببرد و يا همه چيز را به فراموشی بسپارد ؛

 در مورد مسائل فلسفی ، بسياری از شاعران و متفکران و فلاسفه غرب، انسان را در حالت خلاء و ابهامی قرار داده اند که گوئی زمين زير پای او کاملا خالی و لرزان است ، و از اين احساس ، انسان دچار هراس می شود و مايوس و دلزده می شود و همه چيز و همه کار را بيهوده و بی ارزش می داند و موجودی می شود که به کوير طبیعت پرتاب شده است و در نهايت همچون مورسو قهرمان بيگانه آلبر کامو ، بی هدف بسوی مردم شليک می کند ؛

 البته اين نوع تفکر ، تنها مختص غرب نيست و در شرق هم ريشه ای کهن دارد، برخورد بسياری از متفکران با فلسفه انسان و فلسفه چرائی هستی انسان ، در بعضی موارد غير عادلانه است و ارزش آدمی را به هيچ می رساند، گروهی نيز با اين موضوع برخوردی منصفانه داشته اند و حالت ميانه ای انتخاب کرده اند ،

 اما آنچه که برايمان مهم است، نظريات زندگی ساز بزرگانی چون حافظ و مولانا در اين باب است ، که بياری خدا در مطالب بعدی به آنها خواهم پرداخت و چشم به راه نظريات متين و مشکل گشای ديگر دوستان نيز می باشم


Wednesday February 27, 2002

جاي همه دوستاي خوبم خالي

چو باد عزم سر كوي يار خواهم كرد              نفس ببوي خوشش مشكبار خواهم كرد

به هرزه بي‌مي‌ومعشوق‌عمر مي‌گذرد             بطالتم  بس  از  امـروز كار  خواهم كرد

اينم فال حافظي كه پسرك رنگ و رو پريده توي دربند براي ما گرفت ، اين دو بيت از دسته معدود بيت‌هاي حافظ شيرازيه كه داراي اختلاف نسخ نيست و داراي ايهام پيچيده هم نيست و بر سر آن جدال و بحثي هم سرنگرفته و از اين بابت دوستانم كه با من همراه بودند شانس آوردند و گرنه بهانه‌اي بود تا من بالاي منبر آي من خيلي ميدونم برم - شوخي كردما ... ما اينجور آدمي نيستيم البته دوستان عزيزي كه با من همراه بودند استاد بنده هستند و ما در محضر مباركشون هرگز دم برنمي‌آورديم حتي اگر بيت  جدلي  پير ما گفت ....در فال ما بود
   

Tuesday February 26, 2002

از مولانا دفتر دوم
همچو ماه و آفتابي مي‌پرم                          پرده‌هاي  آسمانهـا مي‌درم

روشني عقـلهـا  از فكــرتم                          انفطار آسمـــان  از  فطـــرتم

بازم‌وحيران شود در من‌هما                         جغد كي بود تا بداند سر ما


پاسخ به يك ايميل

اطناب ممل - ايجاز مخل
تصور كنيد درباره موضوعي درحال بحث و گفتگو هستيد آنچه كه از طرف مقابل خود انتظار داريد اين است كه ابهامات كلامي شما را رفع كند و براي گفته‌هاي خود دليل منطقي ارائه كند و اگر مخالف با نظر شماست بطور واضح و روشن مخالفت خود را آشكار كند و توضيح دهد ، حالا فرض كنيد طرف مقابل تنها با دادن پاسخهاي بسيار كوچك و ابهام‌آلود  مخالفت خود را بيان كند ، اين حالت در بي‌بي‌اس ها بسيار اتفاق مي‌افتاد و از آن بسيار خاطره دارم كه درباره موضوعي بحثي در مي‌گرفت و هنگامي كه دلايل و توضيحات خود را براي يكنفر مي‌فرستادي او مثلا در جواب تنها يك علامت سوال مي‌فرستاد به اين حالت ايجاز مخل مي‌گويند يعني طريق ايجاز باعث سردرگمي بحث مي‌شود  و طرف مقابل را در شك و ابهام قرار مي‌دهد اما اطناب ممل درست نقطه مقابل اين اتفاق است يعني درست در زماني كه مسئله با يك آري  و يا خير حل شدني‌است ، طرف توضيحات مفصلي مي‌دهد كه اصل موضوع را در پرده‌اي از فراموشي قرار مي‌دهد يعني با توضيح خود باعث ملال‌آور شدن بحث مي‌شود  


Monday February 25, 2002

يك توصيه

باز هم توصيه مي‌كنم به اين صفحه سري بزنيد ، لينكهاي جالبي پيدا خواهيد كرد


يه خبر بد از اسكي

يكي از دوستانم متاسفانه توي پيست اسكي‌ زمين خورده و تاندن پاش آسيب ديده ، اميدوارم هرچه زودتر خوب بشه و دوباره بتونه اسكي كنه

اسكي ورزش خوبيه اما به عقيده من به يك ورزش مكمل هم نياز داره ، منظورم اينه كه ما 9 ماه زندگي معمولي رو طي مي‌كنيم و سه ماه اسكي مي‌كنيم در حاليكه بايد توي اون 9 ماه بدن‌رو آماده نگه داشت چراكه اسكي يكي از ورزشهايي هست كه جدا از جنبه‌هاي تفريحي كه داره فشار خيلي زيادي رو به بدن وارد مي‌كنه بخصوص تاندنها ، البته كساني‌كه حرفه‌اي كار مي‌كنن معمولا در كنار اون حتما دوچرخه‌سوار هم هستن چراكه دوچرخه‌سواري باعث تقويت تاندنهاي‌پا ميشه تا در مقابل آسيبهاي احتمالي مقاومتر باشه ، البته اين سوال پيش مياد كه چرا آسيبهاي احتمالي و اگه درست اسكي كنيم نمي‌بايست مشكلي براي ما پيش بياد در حاليكه من خودم بارها و بارها شاهد اتفاقات عجيب و غريب توي پيست اسكي بودم كه هركدوم از اونها ميتونه باعث يك آسيب بد در ناحيه پا بشه ، اگر فرصت پيدا كنم حتما از اين حوادث كه گاها بامزه و شنيدني هم هست خواهم نوشت ، همين دوستم كه حالا توي خونه افتاده و درد ميكشه خيلي هم خوب اسكي مي‌كنه اما يكي از بغل به اون مي خوره و اونو از لبه شيب پيست به پايين پرت مي‌كنه ، هرچند كه اون زياد به پايين پرت نميشه و اون لبه شيب هم زياد خطرناك نيست اما چون اون هم مثل من فيكسشو روي وزن بالا سِت مي‌كنه در اثر اين ضربه فيكسش باز نميشه و باعث آسيب پاش ميشه ، ناگفته نماند كه در پيستهايي غير از پيستهاي اسكي ايران بدليل جدابودن پيستهاي مبتدي و آماتور و حرفه‌اي‌ها  و همچنين رعايت كردن از طرف اسكي‌بازها كمتر اين اتفاقها مي‌افتد  و اگه بيشتر ورزش هم مي‌كرد اين اتفاق مي‌افتاد اما آسيب‌ديدگيشو كاهش مي‌داد ، به هرحال توي اين پيستهاي شلوغ بايد بيشتر مواظب بود و از ورزشهايي مثل شنا و دوچرخه‌سواري نبايد غافل بود

و باز هم مولانا

 بسياری مولانا را فيلسوف، جمعی عارف،برخی فقيه، بعضی متکلم و گروهی اديبش ناميده‌اند اما او هيچيک از اينان نبوده و چنانکه خود گفته ،کسی به سر وجود او پی نبرده و هرکسی از ظن خود يار او شده است،

                هر کسی از ظن خود شد يار من           وز درون من نجست اسرار من

  تنها صفتی که می شود بر اين سوخته يگانه  و عارف فرزانه اطلاق کرد ،لفظ عاشق است و بس  و بر همين قياس کتابش هم عشق نامه ای از وحدت و معنی است،

 آنچه که اين زاهد سجاده نشين را شوريده و شيدا می کند و بناگاه ترانه گوی سردفتر بزم و باده و بازيچه کودکان کويش می گرداند، پی بردن به رمز و رازی است که حکايت هجران و قصهء غصهء از اصل دور افتادگان است 

               زاهد بودم  ترانه گويم کـردی              سر دفتر بزم و باده جويم کردی

               سجاده نشين با وقاری بودم               بـازيـچه  کـودکـان کويـم کـردی

 گفتنی است هيچ مساله ای از مسایل زندگی در زمينه های فلسفی و دينی و اخلاقی نيست که در مثنوی بدان نپرداخته باشد و مولای بلخ بخوبی بر اين واقف بوده و می دانسته  است که انديشه و سر کلامش، آتش در سوختگان عالم خواهد زد ،در ضمن مانند برخی از وبلاگ نويسان معاصر هم نبوده است که چشم به مشتری داشته باشد و برای خوشايند ديگران مطلب بنويسد ، بلکه حضرتش فارغ از تکذيب و تصديق ديگران بوده و به تحسين و تشويق ايشان دل نمی بسته است

             دورم از تحسين و تشويق همه            فارغ از تکذيب و تصديق همه

            از همه اوهـام و تصويرات ، دور              نـور  نـور  نـور  نـور  نـور  نـور  

Sunday, February 24, 2002

يكي از آهنگهاييه كه من از شنيدنش خيلي لذت مي‌برم Together

متن كامل اونو مي‌تونيد از اينجا برداريد و براي ديدن  از سايت اختصاصي دي جي بوبو بايد به اين آدرس بريد

يه نوشته كوتاه از خودم

من عاشق جاده‌هاي دورم ، جاده‌هاي بي‌چراغ و بي‌فانوس ، درست مثل شبهاي بي‌انتهاي تنهايي‌ها كه مهتاب تنها چراغ روشنايي انهاست  وگريز از آن جز با اشكهاي روشن اما سرد ممكن نيست و تو خوب مي‌دانستي كه راز تابش مهتاب با سوختن ستارگان نسبت دارد ، برايم از رابطه آنان بارها در تابش خورشيد و سكوت بركه سخن گفتي

من عاشق دهكده‌هاي دورم ، دهكده هاي كوچك كه بوي صداقتشان هنگام باران مشام احساس آدمي را خسته مي‌كند و آنوقت است كه دلهاي خسته يا دحرفهاي چمنهاي باغ مي‌افتد و دل آدم آتش مي‌گيرد كه با اينهمه صداقت چرا گوشهامان تاريك بودند ، تاريك مثل كوچه‌هاي بنبست سرنوشت ِ شب نوشته و مثل شبهاي تاريك تقدير كه‌در كوچه‌هاي بنبست به انتها مي‌رسد و انتها مثل دنباله ستاره‌اي كه هرچند سال دور از حوالي چشم‌هاي خيس بعضي پرنده‌هاي كوچك مي‌گذرد و به خواب خورشيد مي‌روند

من عاشق آسمان آبي‌ام و شهابهاي دلسوخته كه در شبي عجيب از پيش چشم خورشيد رقص‌كنان مي‌سوزند و خاطره چشمهي عاشق مي‌شوند و عشق را روايت تازه مي‌كنند و براي شعر سوختن قافيه مي‌سازند و شكسته مي‌نويسند خورشيد و مي‌روند تا مشق بعدي را براي معلم مهربان خطهاي سرنوشت تمرين كنند

باز هم درباره مولانا

مقام و منزلت مولانا نزد همه شاعران و صاحبان انديشه بسيار بالا است و همه  به مقام عظيم او معترفند ، چنانکه جامی وی را اينگونه ستوده است

         من نمی گويم که آن عاليجناب            هست پيغمبر ، ولی دارد کتاب

        مثـنـو ی  مـعـنـو ی  مـولـو ی            هست قـرانـی به لـفـظ پهلوی

 و شيخ بهائی عاملی در وصف او می گوید

        مـثـنـوی او  چـو  قـرآن  مـدل              هادی بعضی و بعضی را مضل

 و به همين قياس کتابش را شفای سينه های دردمند ،زداينده حزن و اندوه، برهان الله

شرع الله الازهر و فقه الله الاکبر خوانده اند ،

 سلطان ولد آن را وسيله عروج به آسمانها و بام ملکوت می داند و می گويد

       نردبان آسمان است اين کلام             هـر که از اين بر رود آيد به بـام

و اين کلام افلاکی است که می گويد

 مثنوی دلبری است معنوی، در جمال و کمال همتايی ندارد و همچنان باغی است مهيا و درختی است مهنا که جهت روشندلان صاحب نظر و عاشقان سوخته جگر، ساخته شده؛

با وجود اين ، مقام والا و معنوی مولانا آنطور که بايد شناخته نشده است، چنانکه شيخ فخرالدين عراقی  می گويد

او را کما ينبقی هيچکس ادراک نکرد، در عالم غريب آمد و غريب بود و غريب رفت 

Saturday, February 23, 2002


خب ، هنوز خيلي به عيد مونده اما وبلاگ ما لباس نو شو تنش كرد

حتما به بخش بروبه ... يه سري بزنيد ، البته هنوز در حال درست شدنه ، قصدم اينه كه لينكهايي‌رو كه دوستان ديگر در وبلاگهاشون معرفي مي‌كنن اينجا جمع‌آوري كنم تا براحتي در دسترس باشن و ديگه نيازي به رجوع كردن به آرشيوها نداشته باشيم  

يه خبر از اسكي

ميرهاشمي از بين 83 نفر  هفتادونهم شد...به همه اسكي بازا تبريك مي‌گم

بازم يه خبرديگه

   حس عجيبي بهم دست داد انگار كه يك شعرناب خوندم
يا ميان يك‌سري نوشته نكته‌اي رو كشف كردم وقتي شنيدم براي اولين بار
تلسكوپ فضايي هابل تصاويري‌ا‌‌ز خودكشي يك دنباله دار مخابره كرده است
تصاوير نشون مي‌داد كه اون دنباله‌دار داره به خورشيد نزديك ميشه تا از بين بره

به ياد آهنگ  از سيمين غانم افتادم ...نميدونم آهنگ پرندشو شنيديد ؟

تويه يه جنگل تن خيس كبود
يه پرنده آشيونه ساخته بود
خون داغ عشق خورشيد تو پرش
تا اونجا كه
زندگيشو توي جنگل جا گذاشت
رفت و  رفت ابرارو زير پا گذاشت
رفت و عاقبت به خورشيدش رسيد
اما خورشيد به تنش آتيش كشيد
اگه خورشيد يكي تو آسمونه
مرغ عاشق رو زمين فراوونه

باز هم مولانا

يه خبري منو خيلي توي فكر فرو برد ، بعضي اتفاقات باعث ميشه آدم به بي‌خبري خودش پي ببره و اينكه تا چه حد ما در لايه‌هاي بيروني اتفاقات سير مي‌كنيم از لحظه شنيدن اون خبرتا الآن اين بيت از مولانا توي ذهنم تكرار ميشه

ما چو كشتيها به هم بر ميزنيم

تيـره‌چشميم و در آب  روشنيم

حكايت دست شكسته ما
با اينكه دست ما خوب شده و اولين اسكي رو هم با اون انجام داديم اما هنوز فشاربه طرفين اون منو خيلي آزار ميده يعني وقتي كه با كسي دست ميدم ....به خاطر همين هم خيلي مواظبم كه هنگام دست دادن با نوك دستم دست بدم .- هووووووو...چقدر دست تويه جمله  
اما امون از ما ايرانيها و رسم ورسوماتمون ...انگار اگه دست منو درست توي دستش تحت فشار قرار نده احساس ميكنه خلاف ادب رعايت كرده ...امون از وقتي كه گير يه كشتي‌گير بيفتي اونم از نوع قديميش

زمان : چند روز پيش
مكان : توي‌دفتر كارم
 
اون : بسيار خوشحال شديم ، انشاالله باز هم بتونيم با هم كار كنيم
من : خيلي متشكرم - دستمو آروم دراز كردم به سمتش ...خيلي آروم كه يدفه دستمو نگيره و فشا بده ..اما چشمتون روز  بد نبينه انگار مي‌خواست زير يه خم بگيره ...سه سوت دستمو گرفت و با يه فشار ابراز محبت فرمودند ....اونم دو دستي ...منكه نفسم بند اومده بود به روي خودم نياوردم
من : امير جان راهنماييشون كن ...خدانگهدارتون
همينكه صداي درو شنيدم اول يه ام پي تري گذاشتم ...نميدونم دي جي بوبو بود چي بود اما صداش خوب بود و دوتا داد بلند زدم ...تا آروم شدم
حالا دوباره بستمش با باند كشي....فقط براي جلوگيري از اينكه زير يه خم دستمو نگيرن و به پل نبرنم
 

 
فرستادن نـامه

<<< Persian Weblogs List

آب و هوای تهران
عكسهايي از تهران
نقل مطالب و نوشته های اين صفحه با ذکر نام نويسنده و درج لينک مربوط به آن آزاد است