|
نوزدهم خرداد
ماه هزارو سيصدو هشتادويك
9,June,2002
امشب می خواهم فقط دو مطلب ضروری را عنوان
نمايم و سخنم را در اينگونه مباحث مختومه اعلام نمايم،
مطلب اول اينکه ما
بوسيله تضادها، غمها و رنجهای درون خويش شکنجه شده ايم، ضربه های خرد کننده ای ديده
ايم، و هر قدر درونمان شکنجه و آسيب بيشتری ديده باشد، ميلمان به ابراز خشونت در
رابطه با دنيای بيرون شديدتر است، نا ايمنی، آشفتگی و اضطرابهای درونی ما را به
جستجوی وسائل ايمنی در بيرون واميدارد و بوسيله چيزهای بيرونی می خواهيم از خود
دفاع کنيم و هر قدر انسان بيشتر از خود دفاع کند، تهاجم و حمله و آزارش به ديگران
بيشتر است ؛
مطلب دوم اينکه
آقاي كريمي گويا برای خود اين رسالت را برگزيده اند
که برای اينکه حرفشان را به کرسی بنشانند به هرچيزی تمسک جويند و خود خواسته حقايق
را دگر گون نمايند، مثلا از طنزی منتشر شده در روزنامه همشهری در باب صادق هدايت،
استنباطی واقعی می نمايند و امشب هم مطلبی را آگاهانه به
اوشو فيلسوف و عارف هندی منتسب می کنند که کذب محض است،
ناگزيرم خلاصه ای از زندگی
اوشو را تقديمتان نمايم تا حقيقت روشن شود و بياموزيم که با اتکا بر يک سطر
از روزنامه ای يا کتابی حکمی کلی و جعلی صادر ننمائيم ؛
اوشو در سال 1931 در
هندوستان بدنيا آمد از همان ابتدای کودکی دارای روحيه ای استقلال طلب و عصيانگر
بود، در سن 21 سالگی به روشن ضميری رسيد و تحصيلات خود را در رشته فلسفه به
پايان رسانيد و مدت 7 سال در دانشگاه به تدريس فلسفه پرداخت، در سال 1974 کمون خويش
را در شهر پونای هند بنياد نهاد و بسياری از مردم جهان بويژه از غرب به آنجا سرازير
شدند، امروزه کمون اوشو يکی از بزرگترين مراکز معنوی بين المللی در جهان بشمار می
آيد،
تا سال 1981 در اقصی نقاط هندوستان به سخنرانی و
آموزش پرداخت، در سال 1981 برای معالجه به آمريکا مسافرت کرد، بعلت وجود پيروان
بسيار در آمريکا تصميم گرفت در آنجا بماند و مريدان او منطقه ای دورافتاده را در
ايالت اوريگون خريداری کردند و طی 4 ماه شهری بنام راجنيش
پورام در آنجا بنا نهادند، محبوبيت اوشو به
طور روزافزون در آمريکا افزايش يافت و سيل مردم به سمت راجنيش پورام سرازير شد،
دولتمردان آمريکا از افزايش محبوبيت اوشو نگران شدند،
زيرا اوشو کليه ارزشهای جامعه آمريکا را زير سوال برده بود و راهی جديد جلوی
انسانها قرار داده بود،دولت آمريکا بر آن شد تا به هر ترتيب ممکن از شر
اوشو خلاص شود، اين مساله تا بدانجا پيش رفت که وزير
دادگستری وقت آمريکا نابودی راجنيش پورام را بزرگترين
اولويت خود قرار داد،
در سال 1985 کمون راجنيش
پورام ، جهت پاکسازی و بازداشت اوشو در محاصره
عمليات گارد ملی و تيم های ويژه مسلحانه قرار گرفت،روز يکشنبه 27 اکتبر 1985 اوشو
بدون هيچگونه مجوز رسمی بازداشت شد ابتدا او را به زندان شارلوت و سپس به زندان
اوکلاهما فرستادند و در همين زندان او را علاوه بر در معرض تششع راديو اکتيو قرار
دادن با زهر فوق العاده مهلک تاليوم نيز مسموم کردند، عاقبت به اتهام نقض قانون
مهاجرت در سال 1986 او را مجبور به ترک خاک آمريکا کردند، که
ديگر هيچوقت به آنجا برنگشت؛
او چند ماهی در هندوستان به سخنرانی پرداخت و سپس
سفر خود را به گرد جهان آغاز کرد ولی به هر کجا پا می گذاشت با مداخله دولت آمريکا
مجبور به ترک آن کشور می شد، عاقبت پس از اخراج از 21 کشور، مجددا به هندوستان
برگشت، متخصصين پزشکی از انگلستان و ژاپن اعلام داشتند که وی توسط تاليم مسموم و
تحت تابش اشعه راديو اکتيو قرار گرفته است و طی دو سال بتدريج سلامت وی رو به
وخامت گذارد، در 1989 دندانهايش ريخت و طرف راست بدن او از کار افتاد ، و بعد از
اينکه مشروح بازداشت خود و چگونگی مسموميتش را در يک سخنرانی باطلاع عموم رسانيد،
در ژانويه 1990 در پونای هندوستان کالبدش را ترک گفت ،
برای اطلاع دقيق تر می توانيد به کتابهای "
اينک برکه ای کهن" و " اين نيز بگذرد.."
و " عشق، رقص زندگی " مراجعه کنيد و آنوقت مقايسه
نمائيد با فرمايشات آقای کريمی ؛
چون خدا خواهد که پرده کس درد
ميلـش انـدر طعنـه پـاکـان بــرد
فاعتبروا يا اولی الابصار
عشق حقيقی عشق مجازی
افلاطون معتقد است که عشق، عشق به زيبائی است و
تنها زيبائی شايستهء عشق و ستايش ماست _توجه کنيد عشق به زيبائی نه عشق به زيبا_
مولوی نيز معتقد است که جمال تام و ابدی از آن خداست و هر آن چيزی که در عالم ظاهر
زيباست تنها پرتو گذرائی از جمال ابدی خداست و پيوندش با خدا همچون پيوند نور آفتاب
است با آفتاب
پــرتـو خـورشـيـد بـر ديـوار تـافـت
تـابـش عـاريـتـی ديـوار يـافـت
برکلوخی دل چه بندی ای سليم
واطلب اصلی که تابد او مقيم
بنابراين عشق نبايد به هرچيز زيبا که نوری موقت و
عاريتی دارد بسنده کند، بلکه بايد از ظاهر بگذردو به اصل و منشاء ذاتی همه زيبائيها
برسد ، و اين يعنی اينکه عشق مجازی ممکن است زمينه ای برای دريافت عشق حقيقی
باشد بشرط اينکه از آن بعنوان پل و معبر استفاده شود و بر آن توقف نشود و
سکنی گزيده نشود
غازی به دست پور خود شمشير
چوبين می دهد
تا او در آن استا شود شمشير گيرد در غزا
عشقی که بر انسان بـود
شمشير چوبين آن بود
آن عشق با رحمان شود چون آخر آيد ابتلا
پس نمی توان با قاطعيت حکم صادر نمود که تمام عشق
های زمينی راه به عشق حقيقی می برد، بلکه به قول دوست خوبمان
آقاي كريمي اين فقط عشقهای پاک و خالص است که راه به عرفان می برد و نه هر
عشقی
چون بـت سنگين شما را قبله شـد
لـعـنـت و کـــوری شـمـا را ظـلـه شــد
عاشق خويشيد و صنعت کرد خويش
دم
مـــاران را ســر مـــار اسـت کـيـش
هرچه جز عشق خدای احسن است
گر
شکرخواريست،آن جان کندن است
هفدهم
خرداد
ماه هزارو سيصدو هشتادويك
7,June,2002
جام جهاني
بازار بازيهاي جام
جهاني حسابي داغه ، منكه طرفدار آرژانتين و ايتاليا و اسپانيام اما فكر
ميكنم آرژانتين و ايتاليا به فينال برسن ، اسپانيا اگر چه دوتا بازي
اولشو خيلي خوب بازي كرده اما بعيد ميدونم كه بتونه به فينال
برسه اون توي ده سال گذشته اصلا خوب بازي نكرده و بالاترين ركوردش
رسيدن به يكچهارم نهايي بوده ، اما چون طرفدار رآلم و چون هفت
بازيكن رآلي توي اون بازي ميكنن يعني كاسياس ، سالگادو ، هلگيهرا ،
مورينتز ، پدرومونيتيس و رائول بازي اونارو دوست دارم .
آرژانتين هم كه پر ستارس باتيستوتا از رم
، سيمونه ، لوپز ، كرسپو از لازيو ، ارتگا از ريورپلات ، ورون از
منچستر و ساويولاي بيسا ساله از بارسلونا ، اونا هيچي براي قهرماني كم
ندارن با مربيگري بييلساي چهلو هفت ساله با اون سيستم بازيه
سه يك سه سه
پرتقال نميدونم چرا نتيجه نگرفت ، اون دور مقدماتيو بدون شكست و با
هفت برد از ده بازي به جام جهاني اومد ..البته توي ده سال گذشته هيچ
ركوردي در جام جهاني نداشته ...حيف فيگو و كاستا كه توي اين تيم بودن
...
من برم بازي آرژانتين و انگليس رو نگاه كنم ...
شانزدهم
خرداد
ماه هزارو سيصدو هشتادويك
6,June,2002
احسان پريم
يكي از دوستاي قديمي مو پيدا كردم ،
اونم وبلاگ داره و من تازه فهميدم ، اسم اونو توي وبلاگ
جارچي
ديدم كه به نظرم وبلاگ خوبيه ،
يه سر بزنيد ...
دوست خوبم
احسان رو بعد از حادثه كوي دانشگاه ديگه نديدم چون رفت كانادا ،
وبلاگ قشنگي داره ، اون يه دوست شاد و سرزنده بود ، فوتبال خوبي هم
داشت ، كوهنورد خوبي هم بود ، حيف كه رفته كانادا ....احسان جان
هرجا هستي موفق و پيروز باشي .
آقاي كريمي
يكي از دوستايي كه تازگي تاثير زيادي
روي من گذاشته
آقاي كريميه
اون با نوشتههاش باعث شده توي
اين يك ماه كه از آشناييمون ميگذره من حسابي مشغول مطالعه باشم و مدام
ذهنمو درگير ميكنه ، اون قشنگ مينويسه و من نوشتههاشو دوست دارم .
دركه
زنگ موبايلمه : ديم ديم ديريم ديريم
...ديم ديم ديريم ديريم ديم ديريديريم ....
من : بله ؟
اونور خط :اللو ...اون علي براتي
بود ، هميشه الو رو با تشديد لام ميگه
علي : سلام
من : سلام ، چطوري علي ؟ بزن كانال 3 دوستتو ببين
علي : كيو ؟
من : توبزن كانال سه
علي : باشه ...كيه حالا ؟
من : امير فلاحو ميگم ....اون برنامه كودكو ببين ...اون پسره كارلين كه
يه لنگه جورابشو گم كرده ...
علي : ههه ه ه هه ههه
اون پشت خط تركيد از خنده ...
من : علي ..ديديش بهش بگو مجيد گفت برنامه كودكتو تلوزيون
گذاشته ....
علي : باشه ...مجيد فردا مياي بريم كوه ...
من : جون علي كلي كار دارم ...اصلا حوصله هم ندارم ...ميخوام توي خونه
بمونم
علي : تو غلط ميكني تو خونه بموني ... همش بلدي با دوستاي خوشگل
مشگلت بري كوه ؟
فردا صبح جلوي خونتونم ...تق (صداي گوشي تلفن بود ....اون گوشيو گذاشت
)
من : ديد ديد ديد ديد ديد ديد ديد (صداي تلفنمه كه دارم شمارشو ميگيرم
)
علي : بلله ؟ (بله گفتنشم مثل الو گفتنشه )
من : ديوونه صبر كن دارم بات حرف ميزنم خره ..احمق ..
علي : مجيد جان بين فحشات حرف هم بزن ..!!!
من : ميام باهات ولي كيا هستن ؟ كجا ميريم ؟ بگو اقلا من آماده
شم ...
علي : ميريم دركه ...مهدي و ......هستن
من : باشه ....
خيلي وقت بود دركه نرفته بودم ..تقريبا يك سالي ميشد ، آماده
شدم براي رفتن ، يه كمي خرما و نون ، دوربين ديجيتالي كه تازه خريدم ،
دوربين شكاري كه هميشه همراهمه توي كوه ، يه واكمن . دوتا كاست باحال ،
يكي مبتذل و يكي سنتي !!! دوتا كلاه ، ....
روز قشنگي بود تا رستوران آبشار بالا رفتيم و صبحونرو اونجا خورديم ، و
باز رفتيم بالا تا پيچ تكنو ، اين اسمو خودمون روش گذاشتيم ، چون اونجا
هميشه بچههاي خودباخته جمع ميشن و پوز زنيه تكنو مي كنن ...البته اون
روز خبري ازشون نبود ، به
هرحال خوب بود ، دركه از قبل كثيفتر بود و بهم ريخته تر ...كمي هم
شلوغ بود .
پانزدهم خرداد
ماه هزارو سيصدو هشتادويك
5,June,2002
القصه، عشق
محبت بی حسابست و مکرر می گويم که عشق آمدنی است نه آموختنی، و
بر اين راز کسی آگاهی نمی يابد، مگر آنکه گرفتارش شود، زبان و
قلم را نيز يارای آن نيست که به وصفش پردازند، حق همان است که مولانا
خود گفته است :
چون قلم انـدر نـوشتـن می شتافـت
چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت
چون قلم در وصـف ايـن حالـت رسيد
هـم قـلـم بشـکسـت و هـم کـاغـذ دريـد
در مکتب عشق، جهان
بر حکمتی استوار است و حساب و کتابی دارد، و سير هستی رو به کمال است و همه
چيز جاندار و در تسبيح است، آفرينش بر پايهء نظم و حکمت نهاده شده و به نيروی حق از
عدم به ظهور رسيده است و در پی تطوری آگاهانه، به کمال می رسد، در اين
انديشه، حيات چيزی نيست مگر حاصل شوق به زندگی ؛
آرمانهای والای
زندگی، عشق است و انسان برتر ، عاشقی است بر پهنهء گيتی که در پی معشوقی است ماندنی
که بايد يافتش
و فانی اش شد
، انسان مثنوی آميزه
ای از دو خوی و سرشت نيک و بد،
زيبا و زشت، ملکوتی و اهريمنی است
وآن سوم هست آدميزاد و بشر از فرشته نيمی و
نيمش ز خر
نيـم خـر خـود مايل سفلی بود نيم ديگـر
مايـل عقبـی شـود
تـا کـدامـين غالـب آيـد در نبـرد
زين دوگونه تا کدامين برد نرد
با وجود
اين خوی دوگانه، دنيائی از رمز و راز است، کائنات در برابرش کوچک و حقيرند و شايسته
است تا عالم اکبر ناميده شود و به جايگاهی دست يابد که آيه خدائی و آينه صفات الهی
گردد، اما برای آيه و
آينه حق شدن بايد راه دشوار کمال را پله پله پيش گرفت تا به بام ملکوت رسيد و
نردبانی را پيمود که فاصله ای دارد از حضيض تا اوج ، و هرگاه اين عروج و صعود صورت
پذيرد، انسان نمونه پديد می آيد، اما جان معنی
اينجاست که اين صعود و سير ملکوتی، اختياری است و مرد عمل و انسان کامل آنرا
آزادانه گزينش می کند، بند می گشايد و به دلخواه تجربه می کند؛
يازدهم خرداد
ماه هزارو سيصدو هشتادويك
1,June,2002
ترس چون موئی نباشد پيش عشق
جمله قربانند اندر کيش عشق
عاشقان شجاعند و سرموئی ترس در مذهب عاشقان راه ندارد، ترسيدن شأن
کسانی است که هنوز چيزی دارند و از زوال آن در هراسند، اما عاشقان که
در پی اتحاد و فنای در معشوقند و همه چيز خود را درباخته اند و جز حضرت
معشوق هيچ چيز نمی بينند و از خود بيخود شده اند و باقی به بقای
محبوبند، از آنها چيزی نمانده است تا از زوال آن هراسان و بيمناک
باشند،
غـيـر مـعـشـو ق
ار تـمـا شـــائـی بـــود عـشـق نـبـود ، هـرزه سـودائــی
بـود
عشق
آن شعله ست کو چون
برفروخت هرچه جز معشوق باقی جمله
سوخت
تـيـغ
"لا" در قــتـل غـيـر حــق بــرانــد در نـگر زان پـس
کـه بعـد " لا" چه ماند
وقتی تيغ لا را بر می کشند و بر هستی خود می نوازند و همه چيز را فرو
می ريزند و يکجا فانی در معشوق می شوند، از آنها هويتی جز شخصيت معشوق
باقی نمی ماند،در عين حال همان پشتگرمی که به معشوق دارند و همين هويت
نوينی که از اتحاد با معشوق و فنای در او می يابند و همين شخصيت پرمايه
ای که در سايه عاشقی برای آنها حاصل می شود، چنان محکم است که قدرت
مقابله با هر نوع ملامت و هرنوع بليه ای را دارندو به همين خاطر
عاشقان، هم شجاع و سخت رويند و هم قدرت تحمل همهء بلايا را دارند و
اينهمه نعمت را که کسب می کنند به برکت همان عاشقی است که آنها را از
خودشان می ستاند و شخصيت نوينی به آنها می بخشد،
هرکه از خورشيد
باشد پشت گرم سخت رو باشد نه بيم او را نه شرم
هر پيـمـبـر سـخت
رو بـد در جـهان يـکسـواره کـوفـت بـر جـيش
شـهان
در عين حال رابطهء متقابلی بين عاشق و معشوق موجود می باشد و هر چه
عاشق بر نردبان عشق و معرفت بالاتر می رود، معشوق بر او جلوه گرتر
خواهد شد و زوايای بيشتری از جمال او و وجود او بر او آشکارتر خواهد
گشت و به اين ترتيب عاشقی مجرائی است برای کسب معرفت نسبت به معشوق، که
اين مجرا با مجرای علمی و فلسفی تفاوت دارد .
|