بي نام تو نامه كي كنم باز اي نام تو بهترين سرآغاز
جز نـــام تـو نيست بر زبانم اي يـــاد تو مـونس روانم
 
 
پيش از اينت بيش ازاين انديشه عشاق بود
مهــــرورزي تو بـا  مـا شهـــــــره آفاق بود

ياد بـاد آن صحبت شبهــا كه با زلف توام
بحث سر عشق و ذكر حلقه عشاق بود

دهم خرداد ماه هزارو سيصدو هشتادويك
31,May,2002

                 هـرکـه را جـامه زعشقـی چـاک شـد         او ز حرص و جمله عيبی پاک شد
             
    شادباش ای عشق خوش سودای ما        ای طبـيـب جـمـله عـلـت های ما           
                 ای دوای نـــخــــوت  و نــامـــوس مــا          ای تــو افـلاطـون و  جـاليـنـوس ما 
                
جسـم خـاک از عشـق بـر افلاک شد          کوه در رقـص آمـد و چـالـاک شـد

 وقتی گفتگو از عشق می شود، ناگزير مولانا حاضر می شود، زيرا مکتب مولانا مکتب عشق است و بر همين قياس، انسان برتر او نيز انسان عاشق است، اما ناگفته پيداست که مفهوم عشق در نظر او، با رنگ و بوهای مادی اين جهانی در تضاد است، هرچند قصد انکار و تخفيف عشق های مجازی و عشقهای طبعی را ندارم، اما ساده انديشی است اگر تمايلات کنجکاوانه دو کاربر اينترنتی را برای ديدار يکديگر،از همان مقوله عشق مولانائی بدانيم،در عشق طبعی، عاشق، معشوق را از برای خود می خواهد و از تصعيد و تلطيف ميل جنسی آغاز می شود و اکثرا حاصلی جز بقای نسل ندارد، اما عشق حقيقی، فيض و جذبه ای است از طرف معشوق مطلق که بر دل عاشق صادق فرود می آيد;
      
عشـق هائی کـز پـی رنـگی بـود                    عشــق نبـود عـاقبـت ننـگی بود
عشق درمانگر است و اگر هنوز اندک بيماری و ناخالصی و حرص و خويشتن بينی و بخل در کسی مانده باشد، مس هستی او هنوز در آتش عشق بطور کامل گداخته نشده است، و اگر هنوز  ذره ای از از خويشتن خواهی و خودبينی در کسی مانده باشد و هنوز همه وجود خود را حاضر به فدا کردن و تسليم نباشد، او عاشق راستين نيست،
        
جـان بسی کنـدی و انـدر پـرده ای                   زانـکه مـردن اصـل بـد نـاو رده ای
 اگر تمام هستی عاشق گداخته نشده باشد و فرو نريخته باشد و آن وجود موهومی که برای خودش در برابر معشوق می پنداشت از بين نرفته باشد، هنوز شايسته نام عاشق و لايق فن عاشقی نيست.

نهم خرداد ماه هزارو سيصدو هشتادويك
30,May,2002
هامون

ديشب مجالی دست داد و موفق شدم فيلم هامون داريوش مهرجوئی را برای چندمين بار ببينم، فيلمهای مهرجوئی را هميشه دوست داشته ام مخصوصا هامون را که يک سر و گردن از بقيه کارهايش بالاتر است، يکی از خصيصه‌های مهرجوئی اين است که ذهن خو کرده به عادت را به پويائی دعوت می کند و تماشاگر واقع بين را به تفکر و انديشه وا می‌دارد و با مصالح عينی، بنائی ذهنی ايجاد می‌کند و ابهام و سرگشتگی را به تماشاگر انتقال می دهد .

هامون
نمونه‌ای است از هزاران روشنفکر معاصر که با خود در ستيزند و دراين جدال دائمی از خود می پرسندکه : کيستند؟ چه می خواهند؟ راه کجاست؟ و از صدها سوال ديگر جانشان ريش است و روحشان پرتلاطم و در چنبرهء ناشکيبائی اسير، رنج می‌کشند، می‌گريند، اشک پاک می‌ريزند، تنهای تنهايند با درد غربتی که آرام‌آرام در رگهايشان می‌خزد، فرياد برمی‌آورند و عصيان می‌کنند و در روياها هستی خود را می‌جويند، ميان سنت و تجدد آويزانند، نه توان رفتن دارند و نه امکان ماندن، دو دل اند، خسته اند، خسته از اين و آن و خسته از خود، افتان و لغزان به هر راه و بيراهه‌ای سرک می‌کشند تا سبزه‌زار ثبات با چشمهء زلال عشق را بيابند، عشقی را که هميشه نمی‌توانند بيرون بريزند.
هامون
حديث درد هزاران انسانی است که با دست خود بتی برای پرستش می‌سازند و آنگاه که واقعيت بی رحم زندگی، تنديس دست پروردشان را می‌شکند در برابر بتی ديگر به کرنش در می‌آيند، چشمهارا می‌بندند و در معبود خيالی خود غرق می شوند.
آيا به راستی اين سکنی گزيدگان وادی حيرت، جام الست را خواهند نوشيد؟  آيا از سرگشتگی و حيرانی و برهنگی رهائی خواهند يافت؟
آری،به شرط آن که جواب چرائی زندگی را در خود و نه در بيرون از خود بجويند، و گرنه با کوله باری از رنج، افسانهء سيزيف را بارها تکرار خواهند کرد .

فاعتبروا يا اولی الابصار 

           زيـرکی بفـروش و حيـرانی بـخر         زيرکی ظنست و حيرانی نظر

           از درون خويشتن جو چشمه را         تـا رهـی از مـنت هـر نـاسـزا

روشنفکر هنرمند و هنرمند روشنفکر – چه متعهد و چه غير متعهد! – آگاهانه حقيقت طلب است، و همواره از تنگنای "بودن" به سوی فراخنای "شدن" نگران، و به همين دليل بر هر عرصه و در هر مقوله، اهل چون و چرا و تشکيک کنجکاوانه است، با اين باور، روشنفکر هنرمند و هنرمند روشنفکر چون جستجو گر "حقيقت" است، لامحاله برای مکاشفه در عمق جان انسان و بر پهنهء جهان، و برای يافتن و بازيافتن امکانهای نامکشوف، از بسياری دلمشغوليها و تعلق خاطرها، دلبستگيها و وابستگيهای حقير و دست و پاگير، رها و آزاد می شود تا افق نگاه و حيطهء انديشه را وسعت دهد، به همين لحاظ، و با اين وجه تمايز آشکار، "شخصيت" هنرمند روشنفکر و روشنفکر هنرمند، با صفات و مشخصه های بلند نظری، ژرف انديشی و آينده نگری هايی يکسره متفاوت با گمانه زدنهای مصلحتی فلسفه بافان کوچولو  و سياست بازان تنگ نظر، احترام بر می انگيزد، و اين شخصيت ممتاز، غالبا و اصالتا در ژرفای وجود از زشتی ها، پليدی ها، ناراستی ها و رياکاری هايی که با ذات و هدف زندگی و کار هنرمندانه و انديشه ورزی دليرانه در تعارض و تضاد آشتی ناپذير قرار دارد، می گريزد و می پرهيزد.
مختصر اينکه، روشنفکر هنرمند و هنرمند روشنفکر از حسابگريهای منفعت پرستانه و غمزه ريزیهای نفرت انگيز خيل خودشيفتگان " شبه هنرمند" و "شبه روشنفکر" و اطوار ها و کرشمه های اشمئزاز برانگيز شيادان وادی شهرتهای مشکوک، به تهوع می افتد.
با چنين برداشتی از روحيات روشنفکر هنرمند و هنرمند روشنفکر ، تلقی و توقع کلی و بديهی اين است که هنرمندان و روشنفکران راستين، دست کم به پشتوانهء رسيدن به يگانگی و صميميت با خويشتن خود، از برخوردهای دوگانه و از شکسته نفسی با ژست روشنفکرانه، از ريب و ريا، و مهمتر و برتر از هرچيز، از "دروغ" بگريزند.

           گربگويم تا قيامت زين کلام            صد قيامت بگذرد وين ناتمام 

يكم خرداد ماه هزارو سيصدو هشتادويك
22,May,2002
از حافظ
 
        قلنـدران  حقيقت به نيــم جــو نخــرند          قباي اطلس آنكس كه از هنر عاريست
         سحركرشمه چشمت‌بخواب مي‌ديدم           زهي مراتب خوابي كه به ز بيداريست


بحث شبانه
به نظر مي‌رسددوست خوبم آقاي كريمي رشته بحث را از كف داده‌اند و خستگي از كار باعث شده‌است كه برداشت ناصواب از نوشته هاي من داشته‌باشند ، آنچه ما را به بحث نيهيليزم رسانيد گفته هاي ايشان درباب صادق هدايت بود و البته من پاسخي در اين زمينه نگرفتم ، گو اين‌كه به تخطئه افكار هم متهم شدم ! ، به هرحال همان‌مقدار كه من حق ابراز و بيان نظراتم را دارم ، اين حق را براي يگران نيز قائلم ؛
از اين پس تا زماني‌كه آقاي كريمي توضيحي در ارتباط با صادق‌هدايت و اظهارنظراتشان در اين‌باره در نوشته‌هاي قبلي ندارند بنده نيز اين بحث را تمام شده انگار مي‌كنم و به ادامه بحث پيرامون هنر و هنرمند و البته نيهيليزم مي‌پردازم ؛

ادبيات و شعر و عرفان و يا هر هنری هنگامی اصيل و ارجدار و پيشرو است که در خدمت اکثريت قاطع جامعه قرار بگيرد و راهنما و راهگشا و روشنگر باشد و حداقل رسالت و وظيفه خود را اين بداند که انسانها را به منظور تجديد قوا و دوباره سازی جسم و روح، برای تلاش و مبارزهء قاطع تر بعدی، در طبيعت و اجتماع، نيرو ونشاط بخشد و در لحظات فراغت، آنان را از شر و شور زندگی آسوده بدارد ، در اين عصر تکنولوژی و در اين عرصه کشمکش حقيقت و مجاز، در اين نبرد کهنه و نو، در اين پيکار داد و بيداد، بزرگترين مساله، مساله انسان است و هيچ فردی اعم از گوينده و نويسنده و متفکر، نمی تواند عضو زائد جامعه باشد و بر پيشرفت چرخ تکامل اجتماع مدد نرساند و خود را از تلاش برای باز سازی و ترقی بخشی به جامعه، به دستاويز هنرمند غير مسئول بودن معاف بداند ، بقول نيچه، علم برای علم، هنر برای هنر، و شعر برای شعر، فريبی است برای پوشاندن نعش بودن هنرمند يا دانشمند، و آبرو مندانه جلوه دادن گريزش از تعهد و مسئوليت‌های اجتماعی، و حسن ختام اين بحث نقل قولی است از شريعتی که مسئوليت از آگاهی و ايمان بر می خيزد نه از قدرت و امکان ، و هر که آگاه تر ، مسئول تر .
چند نوشته درخور توجه...
والاترين بينشهاي ما هنگامي  كه سرزده وارد گوشهاي كساني شوند كه پيشاپيش براي آنها ساخته و پرداخته و مقدر نشده باشند ، مي‌بايد - و جز اين نشايد!- كه طنين حماقت و گاه طنين جنايت داشته باشند .
                                                                              
از نيچه
شيطان گفت :
خلقتني من نار و خلقته من طين (سوره 7 آيه 12) ذات من از نار است و ذات او از طين چون شايد كه عالي ادني را سجود كند ، چون ابليس را باين جرم و مقابلگي نمودن و با خدا جدال كردن لعنت كرد و دور كرد گفت يا رب آه همه تو كردي و فتنه تو بود ، مرا لعنت مي‌كني و دور مي‌كني ؛
و چون آدم گناه كرد حق تعالي آدم را از بهشت بيرون كرد . حق تعالي به آدم گفت كه اي آدم چون من بر تو گرفتم و برآن گناه كه كردي زجر كردم چرابا من بحث نكردي ، آخرترا حجت بود نمي‌گفتي كه همه از تست و تو كردي هرچ تو خواهي در عالم آن شود و هرچ نخواهي هرگز نشود اينچنين حجت راست مبين واقع داشتي چرا نگفتي ؟ گفت يا رب مي‌دانستم الا ترك ادب نكردم در حضرت تو و عشق نگذاشت كه مواخذه كنم  .
                                                                                                        از فيه ما فيه



بيست وهشتم ارديبهشت
ماه هزارو سيصدو هشتادويك
18,May,2002
نمايشگاه نقاشي استاد الخاص
امروز رفته بودم نمايشگاه نقاشي استاد الخاص ، خيلي عالي بود و كلي لذت بردم ، آثار شاگرداش هم دسته كمي از آثار خودش نداشت و اون‌هام زيبا بودن و قابل تامل ، بخصوص آثار دوست خوبم ندا صارمي و همين‌طور فرامرز رحماني ، صبا معصوميان ، پيروز رجايي ، حامد صحيحي و .....
فردا جلسه بحث و گفتگو پيرامون آثار خود استاد و شاگردهاش برقراره كه من هم اونجا خواهم بود
آدرس : فرهنگسراي بهمن  تالار مبارك
ساعت :  5 تا 7 بعداز ظهر 
به اميد ديدار
نيهيليزم

در باب نيهيليزم اجتماعی و نيهيليزم متافيزيکی صحبت می کرديم، به گفته داريوش آشوری ، نيهيليزم غربی متافيزيکی است و نيهيليزم ما اجتماعی،به اين معنی که جامعهء ما و جوامع مشابه چنان در گير مسائل اجتماعی و انسانی خود هستند که در آنها مجال پرداختن به مسائل فلسفی و بحث و تفکر در بارهء وجودمطرح نيست، نيهيليزم اجتماعی، ناشی از ارزيابی وجود نيست بلکه ناشی از تجربه های خاص اجتماعی است، به اين دليل که اساسا از لحاظ تاريخی در مرحله ای بسر می بريم که انديشه مان اجتماعی است و هنوز متوجه شناخت کلی هستی نشده، يعنی فلسفی نشده، و آنچه بعضی ها را بطرف نيهيليزم می کشاند، تلخکامی از تجربه های اجتماعی و شکست تجربه های سياسی می باشد، و نيهيليزم حاکم بر آنها فقط نوعی اضطراب اجتماعی می باشد و بس ؛
کسی که وابسته به يک اشرافيت طبقاتی است، تمام تلخ انديشی ها و رنج ها و حساسيتهايش، رنج بی دردی و مرفهی است، و دلهره اش ناشی از رفاه است، رفاه يک پوچی است، اما کسی که از بی غذائی، از بی سوادی و پا برهنگی بچه اش رنج می برد، دردش پنهان و بی نام و نشان نيست بلکه معلوم و آشکار است و قابل لمس و قابل اندازه گيری،
هرگز در تاريخ ديده نشده که بگويند دهقانی از پوچی دنيا و بی هدفی سرنوشت و خالی بودن آسمان و نامعلوم بودن قصد کلی خدا هنگام دست زدن به خلقت، خودکشی کرد، بقول دکتر شريعتی هر طبقه ای رنج و دلهره و کمبود و کين و عشق و پسند و هنر و جهان بينی و بينش مذهبی و وجدان اخلاقی و ايده آل ها و حساسيت های خاص خود را دارد،
ممکن است عده ای با تکيه بر تجارب هفت ساله شان و بدون ارائه دليلی منطقی بگويند زندگی کنونی پوچ است، بهتر است بگوييم زندگی امروزی آلوده است و برای رفع آلودگی آن بايد فکری کرد، بيهودگی و سياهی هستی،ضمن آنکه تمام زمانه ما را فرانگرفته بلکه سرمدی و جاويد و ابدی نيز نيست، هنر و شعر و ادبيات و عرفان و فلسفه و موزيک، فقط نقش تزئينی و تفننی ندارند، بلکه انسان را با طبيعت هماهنگ می سازد و به کاميابی و رستگاری می رساند، بايد شکل اندوه را عوض کرد و اندوه های حقير خود را تبديل به حزنی عارفانه نمود، به گفته رابيندرانات تاگور تا وقتی کودکی زاده می شود نشان دهنده آن است که خداوند بشريت رابه حال خود رها نکرده است،
 بايد اقرار کنيم که خودکشی چه فردی و چه دسته جمعی هيچ مشکلی را حل نمی کند و اساسا کسی باقی نمی ماندکه ببيند آيا مشکلی  حل شده يا نه !!   
خوشبختانه هيچکداممان دچار نوميدی مطلق نيستيم، زيرا در حال نوميدی مطلق نمی توان چيزی نوشت، نمی توان چيزی آفريد، خلق و آفرينش لزوما با اميدی همراه است، فرياد کشيدن متضمن اين اميد هست که فرياد به گوش کسی برسد ؛
يك شعر
            
 از هزاران در يكي گيرد سماع          زانكه هـر كس  لايق  پيغــــام نيست
              تا نسـوزد  بر نيايد بوي عــود           پخته داند كاين سخن با خام نيست
                                                                                                        
از سعدي
يك نوشته
در انسان صـاحب نبوغ اگـر دست
كم دو چيـز ديگر وجـود نداشته باشد ، وجودش تاب آوردني نيست :شكر گزاري و پاكي
                                                                                                       
 از نيچه

 بيست وششم ارديبهشت ماه هزارو سيصدو هشتادويك
16,May,2002
بحث شبانه
يك توضيح : در بحثهاي شبانه كه روي سخنم با دوست گرامي آقاي كريمي است هر جا كه از وي نقل قول كرده‌ام و از نوشته‌هايش استفاده كرده‌ام با رنگ سبز آمده است  ،
صحبت بر سر اين بود که خودکشی، شرافتمندانه ترين کاری نيست که يک آدم فهيم می تواند بکند، علی الخصوص آدمی که زياد می داند و جزو خواص است و اهل فکر و فهم است و بزرگتر از اندازه های جامعه اش است و دارای بلندی انديشه و وسعت روح است !

ناگفته پيداست که خير و شر نسبی است اما در اين گفته شک دارم که اکثريت قريب به اتفاق چيزها بد باشند يا به بدترين شکل مسخ شده باشند و سپس نتيجه بگيريم که برای بشر کوچکترين اميد رهائی و رستگاری نيست و تنها راه برای يک انسان فهيم و برگزيده و فکور فقط خودکشی است، حال اينان به حال کسی می ماند که آيينه را تيره می يابند ولی بجای زدودن تيرگيهای آيينه، قصد شکستن آن می کنند و به سبب بحران و پريشانی عمومی چيزی جز ملال و اندوه و نوميدی و بدبينی به جامعه عرضه نمی دارند ،
مسلما آنچه را که هست نبايد پذيرفت و بايد طالب بهتر بود، هميشه متفکران و نويسندگان اصيل هم همينطور بوده اند، آنها آنچه را که موجود بوده قبول نکردند ولی ضمنا بر اساس واقعيات، اميدی عرضه داشته اند، بديهی است که اين اميد را بايد از اميد واهی و توهم جدا کرد، چون از طرف ديگر عده ای هم خواسته اند که مردم را با اميدهای واهی فريب بدهند، اما صرف نظر از اين فريب، به نظر من اميد واقعی هم وجود دارد،
البته حساب نيچه (فيلسوف نابغه و نويسنده و دانشمند بزرگ و افتخار بشريت قرن نوزدهم و يکی از سرمايه های معنوی انسان) از حساب ديگران جداست،موافق يا مخالف بودن با او بحث ديگری است که بعدا پی خواهم گرفت، فقط بصورت گذرا اشاره کنم که بين نيهيليزم متافيزيکی نيچه و نيهيليزم اجتماعی هدايت بايد تفاوت قائل شد .

وبلاگهاي انتخابي

سردبير:خودم
وبلاگ سلمان
خاطرات
جاناتان
با شما نيستم
روزبه
يك گاز سيب سرخ

خاطرات مشبك
حامدآقا
امير حسابدار
آذر و آينه‌اش
زهرا
مهدي
خاك
برگ
زهيـــر
كشكول
آرش كمانگيــر
كديـــر
در آستانه بلوغ

داره زياد ميشه!! 

توي اين وبلاگ !

نوشته‌هاي    ادبي
_______________

بخـش    تصــــــاوير
_________________
لينكهــــاي    باحـال
_________________
 Basic Questions
_________________
برنامه‌هاي كاربردي
_________________
آرشيـــــــــــــــــــو
27 - 31 Dec___ 2001
1 - 7 Jan _____2002
8 - 14 Jan ____2002
15 - 23 Jan___ 2002
24 - 30 Jan ___2002
23 Feb- 15 Mar 2002
15 - 30 March_ 2002
1 - 15 April___ 2002
15 - 30 April__ 2002

چند كلمه

از پرهام ممنونم ...آق پرهام گز يادت نره‌ها ...
بابا ايول ...پولكي هم كه آوردي
اين پسر بازم رفت اصفهان ...
-----
----------------------------
محمود كي مياي ايران دوربينم از دستم افتاد زمين ، حالا فكوس نميكنه ...لنزش سالمه ها ..نميدونم چرا ؟؟؟
----------------------------------
يكي بود يكي  نبود ...زير گنبد كبود .....
اينم واسه شبنم 5 ساله از ساوج بلاغ تا بگيره بخوابه ...
----------------------------------
صمصام پيدا شد !!!
حميد حاتمي سريعا با مركز تماس بگيرن !!!!

----------------------------------
بيب بيب ...
اينم واسه يكي كه خودش ميدونه !!!
----------------------------------
مدجيد زنگ موبايلتو عوض كن !
اميد تو هم زنگ خونتونو از روي ويبراتور بردار ....
----------------------------------
آرمين جان صد دفه گفتم با كامپيوترت از منطقه مين رد نشو كه بتركه !!!حالا چيكار كردي ؟ درست شد ؟
خب مشكل تو هم كه‌حل شد ...

----------------------------------
ببينم شيدا تو اصلا وبلاگ منو ميخوني ؟

نخير ،‌مثل اينكه واقعا نمي‌خونه

خب بالاخره پيداش شد ...
----------------------------------
پريسا عكسهاي مهموني چي شد ؟
نخير اين عكسها واسه مهموني سال بعد دست ماميرسه !!!
عجب عكساي توپي ...خيلي باحال شده ..اميد بازم تولدت مبارك !!!
----------------------------------
روزبه پس كي مياي ايران ؟

اين روزبه هم وعده سرخرمن ميده ....از دست اين جوونا
----------------------------------
مهدي پس برنامه چت‌لاگ چي شد ؟
اي تنبل ...
----------------------------------
اسب حيوان نجيبي است !!!
اما بايد مواظب باشيد كه بدون ركاب سواري نكنيد تا يه وقت از روي اون نيفتيد ....
----------------------------------
باخت استقلال حالمو گرفت ..
----------------------------------
برد رآل حالمو آورد سر جاش ...
----------------------------------
دكتر نجاتي موبايلت خيلي بيسته ، هر وقت ياد صداي زنگش مي‌افتم مي‌خوام پاشم در ورودي رو  باز كنم !!!
----------------------------------
كسي از امير حسابدار خبر نداره‌؟ پيداش نيست ...
----------------------------------
دوست خوبم محسن از كانادا رسيد ...خوش‌اومدي ...
----------------------------------
بعضيا راه به راه ميرن شمال ....ايييششش
----------------------------------
براي يه دختر بدقلق !!!
من نميدونم كي اين گواهي‌نامه رانندگيو به تو داده اما خدا پدرشو بيامرزه ...خودت مي‌دوني چرا !!
-----------------------------------
اينم يه پيغام براي پيام !!!
پيام پس اون سي دي چي شد‌؟؟
-----------------------------------

بيست وپنجم ارديبهشت ماه هزارو سيصدو هشتادويك
15,May,2002
حکايتی از سقراط
آورده اند که سقراط حکيم در راهی نشسته بود، مردی را ديد که می گريزد و مرد ديگری در قفای او دوان دوان  فرياد می زند: بگيريد بگيريد جانی است !
چون به سقراط رسيدند، سقراط معترضانه از او پرسيد : جانی يعنی چه؟
گفت : يعنی می کشد

گفت : پس بگو قصاب

گفت : نه، آدم می‌کشد

گفت : پس بگو سرباز

گفت : نه، در زمان صلح می‌کشد

گفت : پس بگو جلاد

گفت : نه، بی گناهان را می‌کشد

گفت : پس بگو طبيب

........... آن مرد فحش گويان راه خود را گرفت و رفت .

بحث شبانه
           ای خـدا جـان را تـو بنمـا آن مقام            کـه درو بـی حرف می رويـد کلام
           حرف و گفت و صوت را بر هم زنم            تا که بی اين هرسه با تو دم زنم

پراکندگی انديشه ها از گرفتاريهای سخت جهان است،همواره بايد در پی چاره آن بر آئيم و در اين راه هيچ واهمه ای نداشته باشيم، کسانيکه همه چيز را دستاويز ساخته و از خود چيزهائی می بافند و به خاطر جور آمدن قافيه، هرگونه حرف متناقضی را بر زبان می آورند، بايد با سخنانشان با احتياط برخورد نمود و کژ تابيهای افکارشان را به ديگران معرفی نمود، اگر درست بينديشيم مايهء پراکندگی انديشه ها اينانند ، به عقيده من اگر جامعه از همان آغاز پيدايش سخنان اينان، دارای تعقل و قضاوت کافی بوده و اين گفته هارا بدور انداخته و گويندهء آنهارا سزاوار سرزنش و توبيخ شناخته بود، و از يکسو کسانی، صاحبان اين افکار را دارای انديشهء بلند و وسعت روح و بزرگتر از اندازه های خود و جامعه اش، نشناخته بودند، از نشو ونمای اينگونه افکار جلوگيری بعمل می آمد
عرفا چون سخن گفتنها را برای ارضاء هوس می دانند، بر قناعت در سخن گفتن تاکيد فراوان دارند چون وقتی آدمی پرگوئی کرد، خطايش هم زياد می شود و نه تنها ضررش به خودش می رسد، بلکه متوجه عموم هم می شود بخصوص کسانی که سخنانشان موثر است و مورد اقبال و قبول ديگران نيز می باشد، به همين سبب توجه آدمی به اين لغزشگاه بايد بيشتر باشد و با کمال سنجيدگی سخن گويد:

          ظالم آن قومی که چشمان دوختند     زآن سـخن هـا عـالمی را سـوختند

 بايد دردمندانه عرض کنم که ای عزيزان،کسی که هر خوراک سنگين و هضم ناپذيری را می بلعد و معده خود را از کار می اندازد، زيانکارتر از کسی نيست که به هرسخن پوچی گوش می سپارد و مغز خود را فرسوده می کند،

 
سخنی از امام غزالی
کسی که شک و شبهه در معانی و مطالب نکند، صاحب نظر نمی شود
و کسی که صاحب نظر نباشد ، بينا نمی شود
و کسی که بينا نباشد تا ابد در کوری و سرگردانی باقی خواهد ماند .

بيست وسوم ارديبهشت ماه هزارو سيصدو هشتادويك
13,May,2002
بحث شبانه
قبل از اينکه وارد بحث اصلی با آقاي كريمي بشوم و نوشته‌هاي قبلي‌ام را ادامه بدهم ، ناگزيرم به دو نکتهء جزئی اشاره نمايم ، اول اينکه ما در اين مملکت بايد ياد گرفته باشيم که گزارشات سازمان هواشناسی  را زياد جدی نگيريم! و دوم اينکه با کسی هم جنگ نداريم که احيانا شمشيرهايمان را از رو ببنديم يا از زير، شمشير هايمان را مدتهاست که موريانه! خورده،
بگذريم ....

                    
ما بها و خونبها را يافتيم             جانب جان باختن بشتافتيم

 در " وبلاگ آقاي كريمي"  می خوانيم که :مرگ خود خواستهء هدايت ، چيزی در ادامهء زندگی او و جزئی از زندگی او بوده ، براستی اگر هدايت چند سال ديگر زندگی می کرد ، آن چند سال جزئی از زندگی او محسوب  نمی‌شد  و زندگيش ادامه پيدا نمی کرد که با خود‌کشی به اين مهم نائل آمد؟
عجبا از آدمی که هيچ چيزش به اين دنيا نمی ماند و اصلا مهم نيست که بعد از او چه خواهد شد، با دوستی برای فردای خودکشی قرار می گذارد که مبادا جنازه اش بر زمين بماند!

اگر براستی، دوستان و ترويج کنندگان و سينه زنان زير پرچم هدايت، اعتقاد داشتند که هيچ چيزی از آدمی در جهان نمی ماند چرا زحمت نشر و پخش کتابهای او را بر خود هموار کردند و هم اينک نيز به چاپ سر و دم بريده آثار او رضايت داده اند و احساس پيروزی نيز می کنند؟

 اما حقيقت آن است که هدايت فقط می خواست از اين چرخهء احمقانه خودش را نجات بدهد، کسانی که منافع خود را با منافع ديگران يکسان نمی بينند و نيز چون از لحاظ روحی نمی توانند با جامعه همنوا شوند، قهرا از جامعه کناره گيری می کنند و تنهائی اجباری را و در نهايت خودکشی را بر زندگی با اين لکاته ها ترجيح می دهند، جماعت و اکثريت انبوه و حتی زندگی را تحقير می‌کنند و شتابان در صدد گسيختن همهء قيود اجتماعی بر می‌آيند، همکاری و همدلی را بيهوده می‌انگارند، علايق انسانی حتی دوستی را باری سنگين و زايد می پندارند و از آن روی بر می‌گردانند ، انعکاس عاطفی اين جهان بينی، مسلما نوميدی و ياسی جانکاه است که مثل خوره، روح را آرام آرام و در انزوا می خورد و معمولا بصورت پريشان انديشی و آنارشيسم و نيهيليسم می‌شکفد ، بديهی است فرزانگانی که توانسته اند با الهام از ايمانی راستين و با نيروی دانش عميق، تحميلات محيط خود را خنثی کنند از چنين وضع پريشانی ايمن مانده اند،
ناگزيرم مجددا تاکيد نمايم که اينهمه هرگز نافی ارزش ادبی و هنری هدايت نمی‌شود و آن ارزش  را بايد در جايگاه اصلی خود مورد مداقه و تحليل قرار داد . 
در باره پوچ گرائی باز خواهم نوشت

بيست ودوم
ارديبهشت ماه هزارو سيصدو هشتادويك
12,May,2002
بحث شبانه
از علي (ع) :
                  بد تجارتي است اگر گمان كني كه اين جهان بهاي جان توست
اجازه بدهيد كمي درباره خودفراموشي و ازخود بيگانه شدن بگويم تا بتوانم بهتر گفته‌ام را بسط دهم  از خودبيگانه شدن معادل خدمت ديگري را كردن است و درواقع آب در آسياي ديگري ريختن ، در حاليكه گمان ما از اين عمل چيزي مخالف آن باشد ، يعني فرد گمان مي‌كند خدمت خويشتن را مي‌كند و در اين تصميم استوار است در حاليكه  به خدمت بيگانه‌اي مشغول است در واقع (من) ديگري وجود او را پر كرده است و او را منسوخ داشته است ، در اين حالت هر سخاوتي كه به خرج مي‌دهي عين كمك به بيگانه‌ايست كه در تو نشسته است  ، در حاليكه تو بي‌خبري ، و به كار خود اصرار مي‌ورزي و  براساس محاسبات خود آنرا صحيح مي‌پنداري ، به اين آيه توجه كنيد:
سوره كهف آيه 103و104
    بگو آيا شما را به آنها كه در عمل زيانكارترين افراد هستند ، آگاهي بدهم ؟ كساني كه تمام   تلاششان در دنيا ، تباه شده است و خود چنين گمان مي‌كنند كه كار را به نيكي انجام مي‌دهند

توصيه سقراط را فراموش نكنيم كه گفت خودرابشناس   و هنوز اين گفته يكي از مهمترين رهنمودهاي دنياي فلسفه و انسان‌شناسي است و البته هر كس بنا به دركي كه دارد به اين مهم دست مي‌يابد ،
                هم درين سوراخ بنايي گرفت     در خور سوراخ ، دانايي گرفت
                                                                                
 از مولانا دفتر سوم مثنوي
آدمي بدليل داشتن قوه تخيل و ادراك  تنها موجودي است كه مي‌تواند تصوري از خود داشته باشد و همين موضوع است كه باعث حضور خودِديگري در وي مي‌شود ، و اين گفته فيلسوفان است ،
آدمي با تصوري كه از خويشتن دارد حركت مي‌كند ، فرض كنيد از خياباني قصد گذر داريد اگر تصور كنيد خيابان از آب انباشته است به گونه ديگري از آن عبور خواهيد كرد ، در حاليكه اگر تصوركنيد كف خيابان  آسفالت است  به گونه ديگر ،  پس اگر ما از خودمان تصويري نادرست داشته باشيم و يا به اصطلاح خودمان را درست نشناخته باشيم در رويارويي با دنيا دچار مشكل مي‌شويم و چه بسا كژيهاي درون خويش را به گردون نسبت مي‌دهيم و هم در مقام عمل و هم در مقام داوري به اعوجاج  دچار مي‌شويم ، مولانا در دفتر دوم مثنوي با بيان داستان ديدن هلال ماه بسيار زيبا اين معني را به تصويرمي‌كشد ، داستان از اين قرار است كه در زمان عمر برسر عيد فطر و ديدن هلال ماه اختلاف افتاد و شخصي مدعي شد كه ماه را بر بلنداي آسمان ديده است  و از عمر خواست تا بيايد و به او هم نشان دهد و مرتبا گوشه‌اي از آسمان را نشان مي‌داد و ادعا مي‌كرد كه ماه را در آن گوشه مي‌بيند ، عمر هرچه نگاه كرد ماه را نديد و وقتي به چهره آن شخص دقيق نظر كرد ديد كه مويي از ابروان وي بر چشم او حائل شده و او مي‌پندارد كه ماه را مي‌بيند :
          يك حكايت بشنو اي گوهر شناس             تا بداني تو  عيان  را  از قياس
          ماه روزه  گشت  در عهـــد عمــــر              بر سر كوهي  دويدند  آن نفــر
          تا  هــلال   روزه   را   گيــرند فـــال             آن يكي گفت اي عمراينك‌هلال

تا آنجاكه مي‌گويد :
          موي كــژ چون پرده گـردون شود        چون همه اجزات كژ شد چون شود ؟
          چون يكي مو كژ شد او را راه زد        تا به  دعوي  لاف     ديد   مــاه  زد
اولين  قدم براي شناست صحيح ، راست كردن خود و به استقامت آوردن خود است و مبارزه با نفس چيزي جز تصحيح تصور خود از خويشتن نيست و در پي آن تصحيح اعمالي است كه از اين سرچشمه برمي‌خيزد  .
بحثي بر سر  اينكه صادق هدايت دانسته خودكشي  كرده است نيست ، بحث بر لايه‌اي بالاتر از آن است ، من هم تاثير او را بر داستان نويسي بخصوص داستان‌هاي كوتاه ستايش مي‌كنم اما با اين تصور نمي‌توان عمل خودكشي او را كه چون دانسته بوده است ستايش كرد .
اين بحث را با اين مقدمه ادامه خواهم داد ...

بيستم
ارديبهشت ماه هزارو سيصدو هشتادويك
10,May,2002
نوشته هاي  آقاي كريمي اين چند روزه فكرمرا به خود مشغول كرده بود و باز هم بحث شبانه ‌ام به گونه‌اي ديگر است و در فرصتهاي آتي بيشتر خواهم نوشت .
بحث شبانه
بشر از آغاز پيدايش و روبرو شدن با هستی ، همواره می خواهد به اسرار خلقت پی ببرد و جهان را برای خود تفسير کند، برای اين کار از فلسفه و قوه تعقل بهره می برد و پاسخ هائی برای پرسش خود می يابد و زمانی با تعقل نمی تواند چيزی را کشف نمايد و پاسخی برای خويشتن بيابد و در برابر عظمت زمين و آسمان و کهکشانها و اجزای ديگر طبيعت حيران می‌شود،در اينجا است که هنر و ادبيات و عرفان به کمک انسان می‌آيد و با تسخير روح او زيباترين تعابير و الفاظ را برای بيان حالات درونيش در اختيار او قرار می دهد و زوايای مخفی روح او را آشکار می‌کند،نمی‌خواهم بحث نخ‌نما شدهء "هنر برای هنر" و  "هنر متعهد" را پيش بکشم ، در اين گفته شکی ندارم که نه "هنر برای هنر" و نه فرمولهای توخالی و مشابه آن نمی‌تواند ادبيات غير مسوول را از ننگ بي‌مايگی برهاند.
ناگفته پيداست که هر هنری فعاليتی انسانی است و مانند ساير فعاليتهای نظری، وظيفه يا رسالتی دارد،نويسنده از کلمات همچون ابزار و وسيله استفاده می کند و با اين ابزار در تغيير دادن جهان شرکت می کند، همين که نويسنده چيزی نوشت، و مخصوصا وقتی آن را منتشر کرد و در معرض ديد ديگران گذاشت، اين عمل به منزلهء آنست که نويسنده نوعی دعوی دارد و مستقيما می خواهد به ذهن خواننده دست يابد و انديشهء او را دگرگون کند، با اين مقدمه می‌خواستم سوالی را مطرح کنم و آن اينکه وقتی نويسنده ای مثل صادق هدايت خودکشی می کند، چه رسالتی دارد وچه پيامی را می خواهد به ديگران برساند؟
در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است
تا نگوئی که چو عمـرم بسر آمد، رسـتــم !

 
منتظر خواندن نظريات شما هستم .
هفدهم ارديبهشت ماه هزارو سيصدو هشتادويك
7,May,2002
بحث شبانه

دم از سـيـر ايـن ديـــر ديـريـنـه زن،صـلـائـی بـه شـاهان پـيشينه زن

همان منزل است اين جهان خراب،کـه ديده اسـت ايـوان افـراسيـاب

تاريخ برای حافظ، گوياترين کتاب اسرار است، او از اين کتاب نکته های بسياری آموخته است، اينجا، اين عالم خاکی، بيابان برهوتی است که لشکر سلم و تور، در آن گم می‌شوند، همانجا است که قصرهای مجلل اينک به ويران سراهائی تبديل شده اند که خفاشان و جغد ها در آنها منزل گزيده اند  و وای بر احوال کسی که اين همه فلسفه روشن را درک ننمايد و باز هم در بند آن باشد که بخواهد تعلق خاطری عميق به اين جهان خاکی بوجود آورد، هر لحظه از دور و نزديک کوس رحيل است که به گوش می رسد، هرلحظه، ستاره ای افول می کند و چراغی در اين تندباد خاموش می شود ، در اينجا ناگزيرم نکته ای را توضيح دهم و آن اينکه بدبينی امثال حافظ نسبت به دنيا و مافيها از نوع بدبينی فيلسوفان نيهيليست نيست، فيلسوفانی که چون شيرازه زندگی خودشان از هم گسيخته بوده، می پنداشتند که شيرازه کل زندگی از هم گسيخته و اين دنيا را نمی توانستند تحمل کنند و يا ديوانه می شدند و يا دست به خودکشی می زدند و يا هر دو ! 

 حافظ برای لحظه های زيستن انسان، ارزش بسياری قائل است و خوب می داند که گردش ماه و سال، مداوما بر يک مدار نيست، پس چه فلسفه ای بهتر از اين برای زيستن که در عين قدرت و توانائی، انسان به فکر دگرگونی اوضاع و احوال هم باشد ، فلسفه کلی حافظ در مورد دلبستگی و اعتماد به جهان ، بر تعادلی قرار دارد که می تواند بسياری از تعلقات خاطر بيهوده را از ميان بردارد و آسايش بيشتری را نصيب انسان کند،  بی توجهی امثال حافظ به دنيا از باب آن است که انسان را متعلق به دنيائی می دانند که اين دنيای خاکی در قياس با آن، کوتاه و پست و گذراست ؛

 چنين قفس نه سزای چو من خوش الحانيست

روم بــه گـلشـن رضـوان کــه مــرغ آن چـمـنـم

شانزدهم ارديبهشت ماه هزارو سيصدو هشتادويك
6,May,2002
بحث شبانه
     
مـدتـی ايـن مثـنـوی تـاخـير شد                     مهلتی بايست تا خون شير شد
مدتی بود که بحث های شبانه را رها کرده بودم و بيشتر به ديگر دل مشغولی ها می پرداختم، اما چون آموخته ام که هراز گاهی، بايد تامل و تعمق نمود و برای بهتر اره کردن، هرچند يکبار بايد اره خود را تيز کرد و برای انسان کامل بودن، بايد کليه ابعاد جسمانی و معنوی و ذهنی و اجتماعی (که تشکيل دهنده ماهيت و سرشت ما می باشند) را بصورت هماهنگ و متوازن، باز سازی نمود ؛
لذا تصميم گرفتم تا بحثهای شبانه را نيز بياری خداوند از سر بگيرم، البته ناگفته نگذارم که در اين تصميم گيری، آشنا شدن با وبلاگی بنام در آستانه بلوغ نيز بی تاثير نبوده که توسط دوست عزيزی معرفی شده بود ، هميشه برای من ديدن کسانی که عليرغم کار خشک فنی و علمی، اهل شعر و ذوق و حال نيز هستند شعف انگيز بوده است ، البته انتقاداتی نيز بر اين دوست تازه واردمان دارم که در جای خود عرض خواهم کرد
                   سفله طبع است جهان، برکرمش تکيه مکن
                   ای جهـانديده ،  ثبـات قـدم از سفـله مجـوی

                                        روی جـانـان طـلبـی ، آيـنــه را قـابــل ســاز
                                        ور نه هرگز گل و نسرين، ندمد زآهن و روی

 
سيزدهم
ارديبهشت ماه هزارو سيصدو هشتادويك
3,May,2002
روزنامه اقتصادي آسيا
روزنامه جالبيه و يه بخش هم داره با نام كامپيوتر و ماشينهاي اداري كه بيشتر درباره اينترنته ... يه سر بزنيد
اينم جدول بازيهاي جام جهاني 2002
يك ماه و چند روز به بازيهاي جام جهاني مونده  و صحبت كردن درباره اون كمي زوده اما مي‌تونيد توي اين آدرس جدول بازيهارو ببينيد ، بازيهاي گروه مرگ رو كه حتما بايد ديد ، بازيهاي ديدني خواهد شد ، گروه اف رو مي‌گم كه تيمهاي آرژانتين ،انگلستان ، نيجريه و سويد با هم هم گروه شدن .
نمايشگاه كتاب
اينم آدرس پايگاه اينترنتي نمايشگاه كتاب كه به زبان فارسي است و البته عربي و انگليسي هم مي‌شود ، با قابليت جستجوي كتاب و نقشه نمايشگاه ...يه سر بزنيد ...
هم‌شاگردي  
اسم سايت كلسميت رو شنيديد ؟ توي اين سايت مي‌تونيد همكلاسيهاتونو پيدا كنيد البته اگه توي اروپا يا آمريكا تحصيل كرده باشيد !! امانگران نباشيد نسخه ايراني اون هم اومده ، به اين آدرس سر بزنيد و همكلاسي خودتونو پيدا كنيد ...

دوازدهم ارديبهشت ماه هزارو سيصدو هشتادويك
2,May,2002
جوليا رابرتز و تام كروز!!
امروز داشتم مي‌رفتم  كتاب بخيرم   ، سر راه يه ماشينه كه از جلوي ما رد مي‌شد يه خانومه توش نشسته بود كه خيلي شبيه به جوليا روبرتز بود ، مدل موهاشم يه جوري درست كرده بود كه شباهتش خيلي بيشتر شده بود و خودشم انگار متوجه شده بود چون وقتي من نگاش مي‌كردم اونم همينطور به من نگاه مي‌كرد و انگار با غرور مي‌گفت كه آره من شبيه جوليام ، رد كه شديم به دوستم گفتم ديدي چقدر شبيه به جوليا روبرتز بود ؟ اونم گفت واسه همين اونجوري برو بر نگاش مي‌كردي ؟ گفتم خب خيلي تعجب كردم ....گفت البته اونم تورو يه جور نگاه مي‌كرد انگار تام‌كروز ديده ..!!! منم كلي حال كردم ....
يه شام باختم  ...
خوب شد سر دومين رايانمهر بازي نكردم ،  وارد منوي بازي كه شديم گفتم پرسپوليسي!! سر چي بزنيم ؟
گفت : سر دامنه رايانمهر ...بهرنگو مي‌گم همون دوست جديدم ، معلوم بود چشمش دنبال  اون دومينه !!!(البته اون از اين دومينا زياد داره)
گفتم : نه بابا بيا براي اولين بار سر يه شام بزنيم ...
بازيو شروع كرديم ...آقا من نفهميدم چي شد ...ربع ساعت هم طول نكشيد كه باختم ...من باشم كه ديگه بيليارد بازي نكنم ...
كيمياي سعادت
اين كتاب يكي از ذخاير در و گوهر ادب فارسي ماست و اگه اونو نخونديد حتما بخونيدش ، كلاس دوم راهنمايي كه بودم مي‌خواستم اونو بخرم ، اون موقع چاپ كتابها به زيادي الآن نبود  ، موقعيت سختي بود ، هنوز جنگ بود و بازار آشفته‌اي داشت كتاب ، كسي به كتابخواني اهميتي نمي‌داد ، حتي خيلي از كتابها معلوم نبود چرا اما چاپ نمي‌شد ، بعضي از ديوانها ناياب بود ، خلاصه اوضاع خوبي نبود ، من تا پولامو جمع مي‌كردم چاپ كتاب تموم شده بود و بايد صبر مي‌كردم البته اون موقع ميدان انقلاب رو بلد نبودم و مثل حالا هفتگي اونجا نميرفتم ، خلاصه كتاب كه چاپ مي‌شد و كتابفروشي آرش بالاي ميدون هفت‌حوض مي‌آورد من پول نداشتم ، البته دو نسخه بيشتر نمي‌آورد ، مي‌گفت كسي نميخره بيشتر بيارم ، تا اينكه يه كلك زدم و پولامو كه مي‌خواستم جمع كنم دادم به حميد آقا (فروشنده كتابفروشي آرش) و وقتي چاپ جديدش اومد يكي ازش گرفتم البته قبل از اينكه بخرمش خونده بودمش توي كتابخونه اما مي‌خواستم داشته باشمش و حالا توي كتابخونم دونسخه از اين كتاب ارزشمند دارم يكي از احمد آرام و ديگري از خديوجم كه اين دومي خيلي بهتره ، خب چي شد كه ياد اين موضوع افتادم  ؟  يه جمله توي اين كتاب ارزشمند ديدم كه با روانشناسي جديد خيلي مي‌خونه و كشفيات جديد اينارو ميگه كه اون عزيز بزرگوار قرنها پيش گفته :
پس بدان كه اخلاق نيكو را سه سبب است :
يكي آنكه اصل فطرت است ، و آن عطا و فضل حق تعالي است كه كسي را در اصل فطرت نيكو خلق آفريد - مثلا سخي افريد ، متواضع آفريد - و چنين بسيار بود .
دوم آنكه به تكلف افعال نيكو كردن گيرد ، تا وي را آن عادت شود .
سوم آنكه كساني را بيند كه اخلاق و افعال ايشان نيكو بود ، صحبت با ايشان دارد كه به ضرورت آن صفات اندر طبع وي همي گيرد ، اگر چه از آن خبر ندارد .
هر كه را اين هر سه سعادت برآيد - كه اندر اصل فطرت نيكوخوي باشد و صحبت با اهل خير دارد ، و افعال خير عادت كند - وي به درجه كمال باشد .
منظورم اون قسمت سبز رنگه ...
تكثر
با دوست عزيزم كامبيز صحبت مي‌كردم ، گفتم ببين اين دكتر چوبرا داره حرفهاي مولانارو برميداره و فرمشو عوض مي‌كنه و براي ديگران ميگه ...اونوقت كتابش اينجا پرفروش ميشه ، يا همين كريشنا مورتي ...آقا كامبيز  حرف خوبي زد ، گفت سليقه‌ها و دركها متفاوته و بعضيا از طريق اون مفاهيم رو مي‌فهمن ، فرقي نمي‌كنه ، ما توي ادبيات خودمونم خيلي داشتيم كه مشابه همديگه بودن و از زبان همديگر سخن گفتن و از هم تاثير گرفتن ، راست مي‌گفت ، ياد شروع گلستان افتادم : هر نفسي كه فرو مي‌رود ممد حيات است و ...اين دقيقا ترجمه بخشي از كتاب احياء علوم دين غزالي است  ، در حاليكه كمتر كسي از كتاب غزالي اين تاثير را گرفته ...
اين گفتگو روي من تاثير زيادي گذاشت و مدتي فكر منو مشغول خودش كرده ، توي فيه مافيه ديدم يه جمله نوشته كه خيلي با مفهوم يك جمله ديگه توي هشت كتاب نزديكه :
مرا خوبيست كه نخواهم هيچ دلي از من آزرده شود  ...(فيه ما فيه)
ياد من باشد كاري نكنم كه به قانون زمين بر بخورد  (هشت كتاب)
همينطور فكر كردم و موردهاي مشابهي توي ذهنم مرور مي‌شد و تا كتابي مي‌خوندم منو به رفرنس ديگه‌اي مي‌برد در جاي ديگه و نويسنده ديگه و پيش خودم به اين نتيجه رسيدم كه اصلا اين حرفهاي تكراري نتيجه حرفهاشون يكيه ...
ياد مشاجره  محمدجعفرمصفا افتادم با يكي ديگر از نويسنده ها كه گفته بود آقاي مصفا كتابهاي كريشنا مورتي را ترجمه مي‌كند و به نام خودش به بازار عرضه مي‌كند ، آنموقع هنوز از كريشنا مورتي كتابي چاپ نشده بود و كسي او را نمي‌شناخت ،  و آقاي مصفا اولين كتاب رو از اون ترجمه كرده بود و درحال چاپ داشت ،  كاري به عمل ايشان ندارم و داوري نمي‌كنم اما جوابي كه آقاي مصفا داده بود اين بود كه اگر كسي از نوشته هاي من نتيجه بگيرد و فروش زياد آن مويد حرف من است مهم نيست كه ترجمه است يا از خودم .
 

 

 
فرستادن نـامه

براي ديدن ليست كامل لينكها اينجا را كليك كنيد

لينكهاي ضروري


<<< Persian Weblogs List

لينكهاي معرفي شده توسط ديگر دوستان وبلاگ‌نويس

براي دريافت ميل درموضوع دلخواه توسط زهرا
براي‌ ديدن تقويم سال 81 توسط زهرا
نقشه نقاط مختلف جهان توسط كشكول
اطلاعات سخت‌افزاري توسط كشكول
سايت رسمي پريسا توسط خاك
 پول مي‌گيريم‌‌وشمارا آشنامي‌كنيم توسط حسين
 نرم‌افزار تبديل به يوني‌كد توسط حسين
براي جهاني كردن بوك ماركس  توسط خاطرات
براي فرستادن ايميل يوني‌كد توسط خاطرات
طالع‌بيني هندي توسط سلمان


ليگ حرفه‌اي ايران توسط حسين
جنبش آموزش كودكان افغان توسط حسين
موتورجستجوي ايراني توسط زهير
اديتور يوني‌كد توسط لامپ
يه سايت جالب  توسط آرش
يه سايت براي طراحان  صفحات وب  توسط آرش
 روانشناسي رنگها توسط حسين
 جستجو در زمينه كامپيوتر توسط زهرا
يه ديكشينري باحال توسط كشكول
يه شمارنده كه پروانه هم هست  توسط كشكول


براي دريافت فايل توسط برگ
گالري عكس از فضا توسط برگ
براي ديدن تصاوير قديمي تهران توسط خاطرات
كافي‌شاپ و رستورانهاي تهران توسط خورشيد‌خانوم
چلوكبابي‌هاي تهران توسط خورشيد‌خانوم
 تست روانشناسي توسط حسين
يك سايت براي معرفي وبلاگ خود توسط حسين
گذاشتن تبليغ و كسب درآمد توسط كشكول
برنامه‌هاي اضافه‌شونده براي فتوشاپ  توسط كشكول
گذاشتن تبليغ و كسب درآمد توسط كشكول

براي ديدن ليست كامل لينكها اينجا را كليك كنيد

 
نقل مطالب و نوشته های اين صفحه با ذکر نام نويسنده و درج لينک مربوط به آن آزاد است