بيست وپنجم ارديبهشت
ماه هزارو سيصدو هشتادويك
15,May,2002
حکايتی
از سقراط
آورده اند که سقراط حکيم در راهی نشسته بود، مردی را ديد که می گريزد و
مرد ديگری در قفای او دوان دوان فرياد می زند: بگيريد بگيريد جانی است
!
چون به سقراط رسيدند، سقراط معترضانه از او پرسيد : جانی يعنی چه؟
گفت : يعنی می کشد
گفت : پس بگو قصاب
گفت : نه، آدم میکشد
گفت : پس بگو سرباز
گفت : نه، در زمان صلح
میکشد
گفت : پس بگو جلاد
گفت : نه، بی گناهان را
میکشد
گفت : پس بگو طبيب
........... آن مرد فحش
گويان راه خود را گرفت و رفت .
بحث شبانه
ای خـدا جـان را تـو
بنمـا آن مقام
کـه درو بـی حرف می رويـد کلام
حرف و گفت و صوت را
بر هم زنم
تا که بی اين هرسه با تو دم زنم
پراکندگی انديشه ها از گرفتاريهای سخت جهان است،همواره بايد در پی چاره
آن بر آئيم و در اين راه هيچ واهمه ای نداشته باشيم، کسانيکه همه چيز
را دستاويز ساخته و از خود چيزهائی می بافند و به خاطر جور آمدن قافيه،
هرگونه حرف متناقضی را بر زبان می آورند، بايد با سخنانشان با احتياط
برخورد نمود و کژ تابيهای افکارشان را به ديگران معرفی نمود، اگر درست
بينديشيم مايهء پراکندگی انديشه ها اينانند ، به عقيده من اگر جامعه از
همان آغاز پيدايش سخنان اينان، دارای تعقل و قضاوت کافی بوده و اين
گفته هارا بدور انداخته و گويندهء آنهارا سزاوار سرزنش و توبيخ شناخته
بود، و از يکسو کسانی، صاحبان اين افکار را دارای انديشهء بلند و وسعت
روح و بزرگتر از اندازه های خود و جامعه اش، نشناخته بودند، از نشو
ونمای اينگونه افکار جلوگيری بعمل می آمد
عرفا چون سخن گفتنها را برای ارضاء هوس می دانند، بر قناعت در سخن گفتن
تاکيد فراوان دارند چون وقتی آدمی پرگوئی کرد، خطايش هم زياد می شود و
نه تنها ضررش به خودش می رسد، بلکه متوجه عموم هم می شود بخصوص کسانی
که سخنانشان موثر است و مورد اقبال و قبول ديگران نيز می باشد، به همين
سبب توجه آدمی به اين لغزشگاه بايد بيشتر باشد و با کمال سنجيدگی سخن
گويد:
ظالم
آن قومی که چشمان دوختند زآن سـخن هـا عـالمی
را سـوختند
بايد دردمندانه عرض کنم که
ای عزيزان،کسی که هر خوراک سنگين و هضم ناپذيری را می بلعد و معده خود
را از کار می اندازد، زيانکارتر از کسی نيست که به هرسخن پوچی گوش می
سپارد و مغز خود را فرسوده می کند،
سخنی
از امام غزالی
کسی که شک و شبهه در معانی و مطالب نکند، صاحب نظر نمی شود
و کسی که صاحب نظر نباشد ، بينا نمی شود
و کسی که بينا نباشد تا ابد در کوری و سرگردانی باقی خواهد ماند .
بيست وسوم ارديبهشت
ماه هزارو سيصدو هشتادويك
13,May,2002
بحث شبانه
قبل از اينکه وارد بحث اصلی
با آقاي
كريمي
بشوم و نوشتههاي قبليام را ادامه بدهم ، ناگزيرم به دو نکتهء
جزئی اشاره نمايم ، اول اينکه ما در اين مملکت بايد ياد گرفته باشيم که
گزارشات سازمان هواشناسی را زياد جدی نگيريم! و دوم اينکه با کسی هم
جنگ نداريم که احيانا شمشيرهايمان را از رو ببنديم يا از زير، شمشير
هايمان را مدتهاست که موريانه! خورده،
بگذريم ....
ما بها و خونبها را يافتيم
جانب جان باختن بشتافتيم
در "
وبلاگ
آقاي كريمي"
می خوانيم که :مرگ خود خواستهء هدايت ،
چيزی در ادامهء زندگی او و جزئی از
زندگی او بوده ، براستی اگر هدايت چند سال ديگر زندگی می کرد ،
آن چند سال جزئی از زندگی او محسوب نمیشد و زندگيش ادامه پيدا نمی
کرد که با خودکشی به اين مهم نائل آمد؟
عجبا از آدمی که هيچ چيزش به اين دنيا نمی
ماند و اصلا مهم نيست که بعد از او
چه خواهد شد، با دوستی برای فردای خودکشی قرار می گذارد که
مبادا جنازه اش بر زمين بماند!
اگر براستی، دوستان و ترويج
کنندگان و سينه زنان زير پرچم هدايت، اعتقاد داشتند که هيچ چيزی از
آدمی در جهان نمی ماند چرا زحمت نشر و پخش کتابهای او را بر خود هموار
کردند و هم اينک نيز به چاپ سر و دم بريده آثار او رضايت داده اند و
احساس پيروزی نيز می کنند؟
اما حقيقت آن است که
هدايت
فقط
می خواست از اين چرخهء احمقانه
خودش
را نجات بدهد، کسانی که منافع خود را با منافع ديگران يکسان نمی
بينند و نيز چون از لحاظ روحی نمی توانند با جامعه همنوا شوند، قهرا از
جامعه کناره گيری می کنند و تنهائی اجباری را و در نهايت خودکشی را بر
زندگی با اين لکاته ها ترجيح می دهند، جماعت و اکثريت انبوه و حتی
زندگی را تحقير میکنند و شتابان در صدد گسيختن همهء قيود اجتماعی بر
میآيند، همکاری و همدلی را بيهوده میانگارند، علايق انسانی حتی دوستی
را باری سنگين و زايد می پندارند و از آن روی بر میگردانند ، انعکاس
عاطفی اين جهان بينی، مسلما نوميدی و ياسی جانکاه است که مثل
خوره، روح را آرام آرام و در انزوا می خورد
و معمولا بصورت پريشان انديشی و آنارشيسم و نيهيليسم میشکفد ، بديهی
است فرزانگانی که توانسته اند با الهام از ايمانی راستين و با نيروی
دانش عميق، تحميلات محيط خود را خنثی کنند از چنين وضع پريشانی ايمن
مانده اند،
ناگزيرم مجددا تاکيد نمايم که اينهمه هرگز نافی ارزش ادبی و هنری هدايت
نمیشود و آن ارزش را بايد در جايگاه اصلی خود مورد مداقه و تحليل
قرار داد .
در باره پوچ گرائی باز خواهم نوشت
بيست ودوم
ارديبهشت
ماه هزارو سيصدو هشتادويك
12,May,2002
بحث شبانه
از علي (ع) :
بد تجارتي است اگر
گمان كني كه اين جهان بهاي جان توست
اجازه بدهيد كمي درباره خودفراموشي و
ازخود بيگانه شدن بگويم تا بتوانم بهتر گفتهام را بسط دهم از
خودبيگانه شدن معادل خدمت ديگري را كردن است و درواقع آب در
آسياي ديگري ريختن ، در حاليكه گمان ما از اين عمل چيزي مخالف آن باشد
، يعني فرد گمان ميكند خدمت خويشتن را ميكند و در اين تصميم استوار
است در حاليكه به خدمت بيگانهاي مشغول است در واقع (من) ديگري
وجود او را پر كرده است و او را منسوخ داشته است ، در اين حالت هر
سخاوتي كه به خرج ميدهي عين كمك به بيگانهايست كه در تو نشسته است
، در حاليكه تو بيخبري ، و به كار خود اصرار ميورزي و براساس
محاسبات خود آنرا صحيح ميپنداري ، به اين آيه توجه كنيد:
سوره كهف آيه 103و104
بگو آيا شما را به آنها كه در عمل زيانكارترين افراد هستند ، آگاهي
بدهم ؟ كساني كه تمام تلاششان در دنيا ، تباه شده است و خود چنين گمان
ميكنند كه كار را به نيكي انجام ميدهند
توصيه سقراط
را فراموش نكنيم كه گفت خودرابشناس
و هنوز اين گفته يكي از مهمترين رهنمودهاي دنياي فلسفه و انسانشناسي
است و البته هر كس بنا به دركي كه دارد به اين مهم دست مييابد ،
هم درين سوراخ بنايي گرفت
در خور سوراخ ، دانايي گرفت
از مولانا دفتر سوم مثنوي
آدمي بدليل داشتن قوه تخيل و ادراك
تنها موجودي است كه ميتواند تصوري از خود داشته باشد و همين موضوع است
كه باعث حضور خودِديگري در وي ميشود ، و اين گفته فيلسوفان است ،
آدمي با تصوري كه از خويشتن دارد حركت ميكند ، فرض كنيد از خياباني
قصد گذر داريد اگر تصور كنيد خيابان از آب انباشته است به گونه ديگري
از آن عبور خواهيد كرد ، در حاليكه اگر تصوركنيد كف خيابان
آسفالت است به گونه ديگر ، پس اگر ما از خودمان تصويري
نادرست داشته باشيم و يا به اصطلاح خودمان را درست نشناخته باشيم در
رويارويي با دنيا دچار مشكل ميشويم و چه بسا كژيهاي درون خويش را به
گردون نسبت ميدهيم و هم در مقام عمل و هم در مقام داوري به اعوجاج
دچار ميشويم ، مولانا در
دفتر دوم مثنوي با بيان داستان ديدن هلال
ماه بسيار زيبا اين معني را به تصويرميكشد ، داستان از اين قرار است
كه در زمان عمر برسر عيد فطر و ديدن هلال ماه اختلاف افتاد و شخصي مدعي
شد كه ماه را بر بلنداي آسمان ديده است و از عمر خواست تا بيايد
و به او هم نشان دهد و مرتبا گوشهاي از آسمان را نشان ميداد و ادعا
ميكرد كه ماه را در آن گوشه ميبيند ، عمر هرچه نگاه كرد ماه را نديد
و وقتي به چهره آن شخص دقيق نظر كرد ديد كه مويي از ابروان وي بر چشم
او حائل شده و او ميپندارد كه ماه را ميبيند :
يك
حكايت بشنو اي گوهر شناس
تا بداني تو عيان را از قياس
ماه روزه گشت
در عهـــد عمــــر
بر سر كوهي دويدند آن نفــر
تا هــلال
روزه را گيــرند فـــال
آن يكي گفت اي عمراينكهلال
تا آنجاكه ميگويد :
موي كــژ چون پرده گـردون شود
چون همه اجزات كژ شد چون شود ؟
چون يكي مو كژ شد او را
راه زد تا به دعوي
لاف ديد مــاه زد
اولين قدم براي شناست صحيح ، راست كردن خود و به استقامت
آوردن خود است و مبارزه با نفس چيزي جز تصحيح تصور خود از خويشتن نيست
و در پي آن تصحيح اعمالي است كه از اين سرچشمه برميخيزد .
بحثي بر سر اينكه صادق هدايت دانسته خودكشي كرده است نيست
، بحث بر لايهاي بالاتر از آن است ، من هم تاثير او را بر داستان
نويسي بخصوص داستانهاي كوتاه ستايش ميكنم اما با اين تصور نميتوان
عمل خودكشي او را كه چون دانسته بوده است ستايش كرد .
اين بحث را با اين مقدمه ادامه خواهم داد ...
بيستم
ارديبهشت ماه هزارو سيصدو هشتادويك
10,May,2002
نوشته هاي
آقاي
كريمي
اين چند روزه فكرمرا به خود مشغول كرده بود و باز هم بحث شبانه ام به
گونهاي ديگر است و در فرصتهاي آتي بيشتر خواهم نوشت .
بحث شبانه
بشر از آغاز پيدايش و روبرو شدن
با هستی ، همواره می خواهد به اسرار خلقت پی ببرد و جهان را برای خود
تفسير کند، برای اين کار از فلسفه و قوه تعقل بهره می برد و پاسخ هائی
برای پرسش خود می يابد و زمانی با تعقل نمی تواند چيزی را کشف نمايد و
پاسخی برای خويشتن بيابد و در برابر عظمت زمين و آسمان و کهکشانها و
اجزای ديگر طبيعت حيران میشود،در اينجا است که هنر و ادبيات و عرفان
به کمک انسان میآيد و با تسخير روح او زيباترين تعابير و الفاظ را
برای بيان حالات درونيش در اختيار او قرار می دهد و زوايای مخفی روح او
را آشکار میکند،نمیخواهم بحث نخنما شدهء "هنر برای هنر" و "هنر
متعهد" را پيش بکشم ، در اين گفته شکی ندارم که نه "هنر برای هنر" و نه
فرمولهای توخالی و مشابه آن نمیتواند ادبيات غير مسوول را از ننگ
بيمايگی برهاند.
ناگفته پيداست که هر هنری فعاليتی انسانی است و مانند ساير فعاليتهای
نظری، وظيفه يا رسالتی دارد،نويسنده از کلمات همچون ابزار و وسيله
استفاده می کند و با اين ابزار در تغيير دادن جهان شرکت می کند، همين
که نويسنده چيزی نوشت، و مخصوصا وقتی آن را منتشر کرد و در معرض ديد
ديگران گذاشت، اين عمل به منزلهء آنست که نويسنده نوعی دعوی دارد و
مستقيما می خواهد به ذهن خواننده دست يابد و انديشهء او را دگرگون کند،
با اين مقدمه میخواستم سوالی را مطرح کنم و آن اينکه وقتی نويسنده ای
مثل صادق هدايت خودکشی می کند، چه رسالتی
دارد وچه پيامی را می خواهد به ديگران برساند؟
در ره عشق از آن سوی فنا صد خطر است
تا نگوئی که چو عمـرم بسر آمد، رسـتــم !
منتظر
خواندن نظريات شما هستم .
هفدهم
ارديبهشت ماه هزارو سيصدو هشتادويك
7,May,2002
بحث شبانه
دم از سـيـر ايـن ديـــر ديـريـنـه زن،صـلـائـی بـه شـاهان پـيشينه زن
همان منزل است اين جهان
خراب،کـه ديده اسـت ايـوان افـراسيـاب
تاريخ برای حافظ، گوياترين کتاب اسرار است،
او از اين کتاب نکته های بسياری آموخته است، اينجا، اين عالم خاکی،
بيابان برهوتی است که لشکر سلم و تور، در آن گم میشوند، همانجا است که
قصرهای مجلل اينک به ويران سراهائی تبديل شده اند که خفاشان و جغد ها
در آنها منزل گزيده اند و وای بر احوال کسی که اين همه فلسفه روشن را
درک ننمايد و باز هم در بند آن باشد که بخواهد تعلق خاطری عميق به اين
جهان خاکی بوجود آورد، هر لحظه از دور و نزديک کوس رحيل است که به گوش
می رسد، هرلحظه، ستاره ای افول می کند و چراغی در اين تندباد خاموش می
شود ، در اينجا ناگزيرم نکته ای را توضيح دهم و آن اينکه بدبينی امثال
حافظ نسبت به دنيا و مافيها از نوع بدبينی فيلسوفان نيهيليست نيست،
فيلسوفانی که چون شيرازه زندگی خودشان از هم گسيخته بوده، می پنداشتند
که شيرازه کل زندگی از هم گسيخته و اين دنيا را نمی توانستند تحمل کنند
و يا ديوانه می شدند و يا دست به خودکشی می زدند و يا هر دو !
حافظ برای لحظه های زيستن انسان، ارزش
بسياری قائل است و خوب می داند که گردش ماه و سال، مداوما بر يک مدار
نيست، پس چه فلسفه ای بهتر از اين برای زيستن که در عين قدرت و
توانائی، انسان به فکر دگرگونی اوضاع و احوال هم باشد ، فلسفه کلی حافظ
در مورد دلبستگی و اعتماد به جهان ، بر تعادلی قرار دارد که می تواند
بسياری از تعلقات خاطر بيهوده را از ميان بردارد و آسايش بيشتری را
نصيب انسان کند، بی توجهی امثال حافظ به دنيا از باب آن است که
انسان را متعلق به دنيائی می دانند که اين دنيای خاکی در قياس با آن،
کوتاه و پست و گذراست ؛
چنين
قفس نه سزای چو من خوش الحانيست
روم بــه گـلشـن رضـوان
کــه مــرغ آن چـمـنـم
شانزدهم
ارديبهشت ماه هزارو سيصدو هشتادويك
6,May,2002
بحث شبانه
مـدتـی ايـن مثـنـوی
تـاخـير شد
مهلتی بايست تا خون شير شد
مدتی بود که بحث های شبانه را رها کرده بودم و بيشتر به ديگر دل مشغولی
ها می پرداختم، اما چون آموخته ام که هراز گاهی، بايد تامل و تعمق نمود
و برای بهتر اره کردن، هرچند يکبار بايد اره خود را تيز کرد و برای
انسان کامل بودن، بايد کليه ابعاد جسمانی و معنوی و ذهنی و اجتماعی (که
تشکيل دهنده ماهيت و سرشت ما می باشند) را بصورت
هماهنگ و متوازن، باز سازی نمود ؛
لذا تصميم گرفتم تا بحثهای شبانه را نيز بياری خداوند از سر بگيرم،
البته ناگفته نگذارم که در اين تصميم گيری، آشنا شدن با وبلاگی بنام
در آستانه بلوغ
نيز بی تاثير نبوده که توسط دوست عزيزی معرفی شده بود ، هميشه
برای من ديدن کسانی که عليرغم کار خشک فنی و علمی، اهل شعر و ذوق و حال
نيز هستند شعف انگيز بوده است ، البته انتقاداتی نيز بر اين دوست تازه
واردمان دارم که در جای خود عرض خواهم کرد
سفله طبع است جهان، برکرمش تکيه مکن
ای جهـانديده ، ثبـات قـدم از سفـله مجـوی
روی جـانـان طـلبـی ، آيـنــه را قـابــل ســاز
ور نه هرگز گل و نسرين، ندمد زآهن و روی
سيزدهم
ارديبهشت ماه هزارو سيصدو هشتادويك
3,May,2002
روزنامه اقتصادي آسيا
روزنامه جالبيه و يه بخش هم داره با نام كامپيوتر و ماشينهاي اداري كه
بيشتر درباره اينترنته ...
يه سر بزنيد
اينم جدول بازيهاي جام جهاني 2002
يك ماه و چند روز به بازيهاي جام جهاني مونده و صحبت كردن درباره
اون كمي زوده اما ميتونيد توي اين آدرس
جدول بازيهارو ببينيد ، بازيهاي گروه مرگ رو كه حتما بايد ديد ،
بازيهاي ديدني خواهد شد ، گروه اف رو ميگم كه تيمهاي آرژانتين ،انگلستان
، نيجريه و سويد با هم هم گروه شدن .
نمايشگاه كتاب
اينم آدرس پايگاه اينترنتي نمايشگاه كتاب كه به زبان فارسي است و البته
عربي و انگليسي هم ميشود ، با قابليت جستجوي كتاب و نقشه نمايشگاه ...يه
سر بزنيد ...
همشاگردي
اسم
سايت كلسميت رو شنيديد ؟ توي اين سايت ميتونيد همكلاسيهاتونو پيدا
كنيد البته اگه توي اروپا يا آمريكا تحصيل كرده باشيد !! امانگران
نباشيد نسخه ايراني اون هم اومده ، به اين
آدرس سر بزنيد و همكلاسي خودتونو پيدا كنيد ...
دوازدهم
ارديبهشت ماه هزارو سيصدو هشتادويك
2,May,2002
جوليا رابرتز و تام كروز!!
امروز داشتم ميرفتم كتاب بخيرم ،
سر راه يه ماشينه كه از جلوي ما رد ميشد يه خانومه توش نشسته بود كه
خيلي شبيه به جوليا روبرتز بود ، مدل موهاشم يه جوري درست كرده بود كه
شباهتش خيلي بيشتر شده بود و خودشم انگار متوجه شده بود چون وقتي من
نگاش ميكردم اونم همينطور به من نگاه ميكرد و انگار با غرور ميگفت
كه آره من شبيه جوليام ، رد كه شديم به دوستم گفتم ديدي چقدر شبيه به
جوليا روبرتز بود ؟ اونم گفت واسه همين اونجوري برو بر نگاش ميكردي ؟
گفتم خب خيلي تعجب كردم ....گفت البته اونم تورو يه جور نگاه ميكرد
انگار تامكروز ديده ..!!! منم كلي حال كردم ....
يه شام باختم ...
خوب شد سر دومين رايانمهر بازي نكردم ، وارد منوي بازي كه
شديم گفتم پرسپوليسي!! سر چي بزنيم ؟
گفت : سر دامنه رايانمهر ...بهرنگو ميگم همون دوست جديدم ، معلوم بود
چشمش دنبال اون دومينه !!!(البته اون از اين دومينا زياد داره)
گفتم : نه بابا بيا براي اولين بار سر يه شام بزنيم ...
بازيو شروع كرديم ...آقا من نفهميدم چي شد ...ربع ساعت هم طول نكشيد كه
باختم ...من باشم كه ديگه بيليارد بازي نكنم ...
كيمياي سعادت
اين كتاب يكي از ذخاير در و گوهر ادب فارسي ماست و اگه اونو
نخونديد حتما بخونيدش ، كلاس دوم راهنمايي كه بودم ميخواستم اونو بخرم
، اون موقع چاپ كتابها به زيادي الآن نبود ، موقعيت سختي بود ،
هنوز جنگ بود و بازار آشفتهاي داشت كتاب ، كسي به كتابخواني اهميتي
نميداد ، حتي خيلي از كتابها معلوم نبود چرا اما چاپ نميشد ، بعضي از
ديوانها ناياب بود ، خلاصه اوضاع خوبي نبود ، من تا پولامو جمع ميكردم
چاپ كتاب تموم شده بود و بايد صبر ميكردم البته اون موقع ميدان انقلاب
رو بلد نبودم و مثل حالا هفتگي اونجا نميرفتم ، خلاصه كتاب كه چاپ
ميشد و كتابفروشي آرش بالاي ميدون هفتحوض ميآورد من پول نداشتم ،
البته دو نسخه بيشتر نميآورد ، ميگفت كسي نميخره بيشتر بيارم ، تا
اينكه يه كلك زدم و پولامو كه ميخواستم جمع كنم دادم به حميد آقا
(فروشنده كتابفروشي آرش) و وقتي چاپ جديدش اومد يكي ازش گرفتم البته
قبل از اينكه بخرمش خونده بودمش توي كتابخونه اما ميخواستم داشته
باشمش و حالا توي كتابخونم دونسخه از اين كتاب ارزشمند دارم يكي از
احمد آرام و ديگري از خديوجم كه اين دومي خيلي بهتره ، خب چي شد كه ياد
اين موضوع افتادم ؟ يه جمله توي اين كتاب ارزشمند ديدم كه
با روانشناسي جديد خيلي ميخونه و كشفيات جديد اينارو ميگه كه اون عزيز
بزرگوار قرنها پيش گفته :
پس بدان كه اخلاق نيكو را سه سبب است :
يكي آنكه اصل فطرت است ، و آن عطا و فضل حق تعالي است كه كسي را در اصل
فطرت نيكو خلق آفريد - مثلا سخي افريد ، متواضع آفريد - و چنين بسيار
بود .
دوم آنكه به تكلف افعال نيكو كردن گيرد ، تا وي را آن عادت شود .
سوم آنكه كساني را بيند كه اخلاق و افعال
ايشان نيكو بود ، صحبت با ايشان دارد كه به ضرورت آن صفات اندر طبع وي
همي گيرد ، اگر چه از آن خبر ندارد .
هر كه را اين هر سه سعادت برآيد - كه
اندر اصل فطرت نيكوخوي باشد و صحبت با اهل خير دارد ، و افعال خير عادت
كند - وي به درجه كمال باشد .
منظورم اون قسمت سبز رنگه ...
تكثر
با دوست عزيزم كامبيز صحبت ميكردم ، گفتم ببين اين دكتر چوبرا
داره حرفهاي مولانارو برميداره و فرمشو عوض ميكنه و براي ديگران ميگه
...اونوقت كتابش اينجا پرفروش ميشه ، يا همين كريشنا مورتي ...آقا
كامبيز حرف خوبي زد ، گفت سليقهها و دركها متفاوته و بعضيا از
طريق اون مفاهيم رو ميفهمن ، فرقي نميكنه ، ما توي ادبيات خودمونم
خيلي داشتيم كه مشابه همديگه بودن و از زبان همديگر سخن گفتن و از هم
تاثير گرفتن ، راست ميگفت ، ياد شروع گلستان افتادم :
هر نفسي كه فرو ميرود ممد حيات است و ...اين
دقيقا ترجمه بخشي از كتاب احياء علوم دين غزالي است ، در حاليكه
كمتر كسي از كتاب غزالي اين تاثير را گرفته ...
اين گفتگو روي من تاثير زيادي گذاشت و مدتي فكر منو مشغول خودش كرده ،
توي فيه مافيه ديدم يه جمله نوشته كه خيلي با مفهوم يك جمله ديگه توي
هشت كتاب نزديكه :
مرا خوبيست كه نخواهم هيچ دلي از من آزرده شود
...(فيه ما فيه)
ياد من باشد كاري نكنم كه به قانون زمين بر بخورد (هشت كتاب)
همينطور فكر كردم و موردهاي مشابهي توي ذهنم مرور ميشد و تا
كتابي ميخوندم منو به رفرنس ديگهاي ميبرد در جاي ديگه و نويسنده
ديگه و پيش خودم به اين نتيجه رسيدم كه اصلا اين حرفهاي تكراري نتيجه
حرفهاشون يكيه ...
ياد مشاجره محمدجعفرمصفا افتادم با يكي ديگر از نويسنده
ها كه گفته بود آقاي مصفا كتابهاي كريشنا مورتي را ترجمه ميكند و به
نام خودش به بازار عرضه ميكند ، آنموقع هنوز از كريشنا مورتي كتابي
چاپ نشده بود و كسي او را نميشناخت ، و
آقاي مصفا اولين كتاب رو از اون ترجمه كرده بود و درحال چاپ داشت ،
كاري به عمل ايشان ندارم و داوري نميكنم اما جوابي كه آقاي مصفا داده
بود اين بود كه اگر كسي از نوشته هاي من نتيجه بگيرد و فروش زياد آن
مويد حرف من است مهم نيست كه ترجمه است يا از خودم
.