بي نام تو نامه كي كنم باز اي نام تو بهترين سرآغاز
جز نـــام تـو نيست بر زبانم اي يـــاد تو مـونس روانم
 
 
زان يــار دلنـــوازم شكـريست بـا شـكـايت
گر نكته‌دان‌عشقي خوش‌بشنو اين‌حكايت

رنـدان تشنه ‌لب را آبـي نمي‌دهد كس
گويي‌ولي‌شناسان رفتند از اين ولايت


يكم فروردين ماه هزارو سيصدو هشتادو يك

نوروزتان خجسته

 يک عارف، نقال و روايتگر و مورخ و اديب نيست و تعهد و التزامی رسمی و بی چون و چرا برای آموزش دهنده بودن نيز ندارد، عارف حقيقی در پهنه بی مرز رهائی و سادگی و راستکاری، کودکی است در ازليت، و به همين دليل، اهل مکاشفه های بی دليل و اهل کشف و درک و دريافت جان و جهان پيوسته نو و نوشونده،

 هــر زمان نــو مــی شــود دنــيــا و مـــا             بـــی خــبــر از نـــو شــدن انــــدر بــقــا

عـمـر هـمـچـون جـوی ، نو نو مـی رسد             مـسـتمـــری مــی نــمــايــد در جـســد

پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی ست             مـصـطـفی فـرمـود دنـيـا سـاعتی ست

 عارف، در اعلی مرتبت مکاشفه، خالق است و اهل آفرينش، و در اين مقام چنان به بهار و درخت، شيداوار و شيفته و شوريده سر، نگاه می کند که انگار از ازل تا لحظه ای پيش از مکاشفه او در باب بهار و درخت، نه بهار و بهارانی بوده و نه درخت و درختانی، بهار و درخت را خود کشف می کند و آنگاه، نقل می گويد، روايت می کند و به صداقت، تاريخ می نگارد و تعهد و التزام بی زوال انسان در برابر خدا را می پذيرد، با همهء جان و با همهء عشق، می آموزد و می پرورد و چيزی نو بر تماميت زندگی می افزايد،

در اين معنا، هر انسانی می تواند عارف باشد،خوشا که هر انسان عارفی در مکاشفهء بهار و درخت، چنان زلال بنگرد که انگار از ازل تا همين لحظهء پيش، نه بهاری بوده است و نه درختی؛

 هر زمان نو می شود دنيا و ما........
 

Wednesday March 18, 2002


بحث شبانه ...

حافظ به باغ گل و سبزه که نگاه می کند، تنها گل را نمی بيند، بلکه با نگاه فلسفی خود به اعماق خاک نفوذ می کند و در می يابد که در آن جا چه غوغائيست، چه زيبا رويان و ماه رخانی که در آن ناپيدای خاک به ابديت پيوسته اند و  اينهمه گل و سبزه از خاک آنان روئيده است

هنگاميکه سلاطين و پادشاهان قدرتمند که روزی از صلابت نام آنان همه بر خود می لرزيدند، اينک در مقابل مرگ بسيار ساده و بی هيچ زر و زيوری در خاک فرو می روند و بعد از مدتی غبار آنان هم به جای نمی ماند، چه جای نازفروشی و نخوت و تکبری باقی می ماند؟ با چه اطمينانی تکيه بر پشتی فلک بايد زد؟

 تکيه بر اختر شبگرد مکن کاين عيار

تـاج کـاووس ربـود و کـمـر کيـخسرو

 اين انسان مغرور، که چنان بر خاک قدم می گذارد که گوئی مالک و صاحب ابدی آن است، چه زود فراموش می کند که سرانجام در زير همين خاک خواهد پوسيد و از استخوانش هم نشانی بر جای نخواهد ماند؟

حافظ با دريافتن اين نکته که دنيا جای ماندن نيست، اعتمادی بر اين گنبد مينائی ندارد و بر اين باور است که نبايد به مانائی ايام تکيه کرد، پس چه بايد کرد؟

 خيز و در کـاسـه ی زر ، آب طربناک انداز

پيشتر زانکه شود کاسه سر، خاک انداز

عـاقـبت منـزل ما وادی خاموشـان است

حـالـيـا غـلــغـــله در گـنـبـد افـلـاک انداز

 بی اعتمادی حافظ بر کار جهان و مسائل دنيوی بسيار شگفت انگيز و عجيب است، با آن همه اميدی که خود به ديگران می دهد - نه آنچنان که انسان را بفريبد-  خود به هيچ لحظه ای از لحظات زندگی اعتمادی ندارد و هيچ چيز نمی تواند او را پای بند سازد

 اعتمادی نيست بر کار جهان

بلکه بر گردون گردان نيز هم

Saturday March 14, 2002

بحث شبانه
دقايقی در شعر حافظ وجود دارد که نشان می دهد او در آن لحظات خاص حيرانی، تا انتهای هر بهت و حيرتی فرو رفته است، آنچنان که وجود او حتی گاهی از وحشت آنهمه شب که او در عالم تصور به آنها رسيده است، پرشده است و واقعا به دنبال چراغی می گردد که اين ظلمات را روشن کند

 در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود

از گـوشـه ای بـرون آ ای کـوکـب هـدايـت

از هـر طـرف کـه رفتـم جز وحشتـم نيفزود

زنـهـار از ايـن بـيابـان ويـن راه بـی نـهـايـت

بانگرشی دقيق و موشکافانه در ابيات فوق،به فرق بسيار بزرگ حافظ با مولانا نيز پی می بريم و به تفاوت انديشه های عرفانی اين دو بزرگوار نيز ناگزير مهر تائيد می زنيم، البته اعتراف به اين مساله، از ارزش معنوی حافظ نخواهد کاست و حتی اندک تزلزلی در جايگاه رفيعش ايجاد نخواهد کرد و فقط ما را به فاصله عميق اين دو قله شعر و عرفان واقف خواهد کرد، حافظ در عين حال که از ظلمات اين راه خبر دارد و از انتهای آن در وحشت و بی خبری است، باز هم در لحظاتی خاص، نا اميد نمی شود و دل به دليل راه می بندد و به خود اميد می دهد که اگر او بخواهد، می تواند اين راه را بگذراند و به جائی برسد ، 

شب ظلمت و بيابان، به کجا توان رسيدن

مگر آنکه شمـع رويـت به رهـم چراغ دارد

 حافظ بخوبی می داند که به تنهائی قادر به پيمودن اين راه نيست، نه با عقل و منطق و نه با تخيل و تصور، و اگر می خواهی قدم در راه بگذاری و سرگشته بر نگردی، فقط از محبوب ياری بطلب؛

 کار از تو می رود، مددی ای دليل راه

کانصاف می دهيم که از ره فتاده ايم      

 

Wednesday March 12, 2002

بحث شبانه
هر انسانی برای مدت زيستن خود لاجرم هدفی دارد که آنرا دنبال می کند،  بگذريم از کسانی که الله بختکی و بی هدف، ايام را می گذرانند، بدست آوردن آسايش و راحتی نسبی از جمله مسائلی است که حافظ ضمن تائيد آن،  با کسانی که خودرا جاودان می پندارند و جز مال اندوزی و جاه طلبی هدفی ندارند، سر ستيز دارد و با عتاب می گويد

حـاصـل کــارگـه کـون و مـکـان اين همه نيست
باده پيش آر که اسـباب جـهان اين همه نيست

پـنـج روزی کــه در ايــن مـرحـلـه مـهـلـت داری
خوش بياسای زمانی که زمان اين همه نيست

 باده در اشعار حافظ، نقشی سمبليک و کنايه ای و استعاری دارد و در بيشتر مواقع به وسيله ای تبديل می شود که تفکرات بيهوده و پريشان انسان را تعادل می بخشد حافظ با آگاهی بسياری که از انسان و تاريخ انسان دارد، بخوبی مي‌داند که در آغاز راه است و در اين درد فلسفی،بيماريست که دارو می خواهد تا اين درد را علاج کند و طبيب وار برای خود نيز نسخه می پيچد

 به مـی عمـارت دل کـن کـه اين جهان خراب
بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت

مـکن بـه نامه سياهـی ملامـت مـن مسـت
که آگه سـت که تقدير بر سرش چه نوشت

حافظ که در اشعارش ، به تقدير اشاره ها و تاکيد بسيار دارد، از آن جهت است که به ناآگاهی انسان نسبت به آينده خود، آگاه است و بخوبی می داند که وقتی لحظه نيستی فرا می رسد، همان انسان مغرور، تبديل به مشتی خاک می شود

Tuesday March 12, 2002
بحث شبانه
 

سـاقيـا مـی ده کـه با حـکم ازل تدبير نـيست

قـابـل تـغيـيـر نـبـود ، آنـچـه تعيـيـن کـرده انـد

در سـفالين کـاسه رنـدان بـه خـواری منـگريد

کاين حريفان ، خدمت جام جهان بين کرده اند

 در تمامی ابعاد فلسفه حافظ، مسائلی که مطرح می شود، همه مربوط به انسان است و راز خلقت و حکايت بود و نبود آدمی، با نگاهی که ويژه حافظ است ؛ او اصل را بر اين قرار می دهد که بی اعتمادی به جهان و بی اعتباری آن،  بی وفائی و بی تفاوتی که در گردش روز و شب است و قدرتها و عظمتهای   بربادرفته را، به هيچ وجه نبايد از ياد برد و دريغا بر انسانی که فريفته و شيفته اين جهان بی اعتبار می شود، حافظ با آنکه زندگی خاکی را بی ارزش می داند، منکر ارزشها و کرامتهای وجود انسان نيست ، انسان را برتر از اين عالم خاکی می داند و افسوس او نيز از همين است که انسان چرا به ارزش والای خود پی نبرده است و چرا خود را به خاطر اسباب دنيوی، ملول و مشوش می کند، جايگاه انسان، اين عالم خاکی نيست، حافظ ، انسان را پرنده ای می داند که در قفس محدود تن گرفتار آمده است و بايد هرچه زودتر به وطن اصلی خويش بازگردد، انسانی را که حافظ در فلسفه خود مطرح می کند، و با او به صحبت می نشيند، انسانی است والا، ارجمند، با اندوهی شريف و مقدس؛

طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

کـه در ايـن دامـگه حـادثه چـون افتـادم

من ملـک بودم و فردوس برين جايم بود

آدم آورد در ايـــن ديــــر خـــراب آبـــادم

 

Sunday March 10, 2002

بحث شبانه

حافظ برای لحظه های زندگی آدمی ، ارزش بسياری قائل است و نمی خواهد که انسان، تنها در بهت و حيرت بماند و هيچ کاری انجام ندهد، اما آيا بايد به زيبائی های اين جهان گذران هم دل بست ؟ يا فقط ديد و لذت برد و گذشت؟

       سبز است در و دشت و بيا تا نگذاريم            دست از سر آبی که جهان،جمله سراب است  

      در  کنـج دماغم مطلب جـای نصـيحت            کاين گـوشـه پــر از زمـزمـه چنگ و رباب است

 حافظ می داند که در اين  رباط دو در ، هيچ راه ديگری وجود ندارد، در اين سراچه ، آرزوهای بسياری بر در و ديوار وجود نقش بسته است که هرکدام به تنهائی می تواند انسان را به مسير ديگری بکشاند، هنگامی که به سادگی ، همه آرزوها نقش بر آب می شوند و دمادم کوس رحيل به گوش می رسد، چه دل بستن های بيهوده ای برای چيزهای بيهوده تر ؟ 

حافظ می داند که اين مکان ، جايگاه اصلی انسان نيست و جايگاه او برتر است ، اينهمه تعلق خاطر به مسائل زمينی و دنيائی ، انسان را از فلسفه اصلی وجودش دور می کند ، حافظ ، دل بريدن مطلق از جهان را توصيه نکرده است ، اما سفارش او ، بيشتر بر عدم اعتماد بر کار اين جهان است و  بی بنيادی آرزو ها ؛

      بيا کـه قصـر امـل ، سـخت بنياد اسـت            بيـار بـاده کـه بنـيـاد عـمـر بر بـاداست  

     غلـام  هـمت آنــم که  زيـر چـرخ  کبـود            ز هـر چـه رنـگ تعلـق پـذيرد آزاداست

     تـرا ، ز گنـکـره عـرش مـی زنـنـد  صـدا            ندانمت که در اين دامگه چه افتادست

     مجو درستی عهد از جهان سست نهاد           که اين عجـوزه عروس هزار داماداست

Monday March 04, 2002
ادامه بحث شبانه
وقتی حافظ انسان را مجبور می داند و اذعان می کند که در اختيار بر ما گشوده نيست،
ناگفته پيداست که اين نظر کلی او در باره مسائل انسان کاملا  از واقعيت سرچشمه
گرفته است، بسياری از مسائل  از حيطه اختيار و تصميم گيری انسان خارج است و انسان
در حقيقت در سرپنجه آنها گرفتار است و هيچ راه گريزی هم ندارد،  آيا گردش شب و روز و
تغيير ايام را می توان به دلخواه خويش تعيين کرد؟

     سير سپهر و دور قمر را چه اختيار             در گردشند بر حسب اختيار دوست

آنان نيز از خود اختياری ندارند و گردش و تغييرات آنها  نيز به فرمان و ارادهء ديگريست،
پس در اين ميان نقش انسان چه می شود؟
قطعا سر بر زانوی غم نهادن و در حسرت و رنج فرورفتن ، نقشی نيست که دردی از انسان
درمان کندو يا گره ای از معمای او  بگشايد، هنگامی که حل بعضی از مسائل از عهده انسان
خارج است، چاره ای ندارد و بايد تسليم شود، گريبان چاک دادن و نعره و فريادکشيدن،
حاصلی نخواهد داشت، و اين وصيت حافظ به ماست ؛

  هروقت خوش که دست دهدمغتنم شمار      کس را وقوف نيست که انجام کار چيست 

 پيوند عمر بسته به مويی ست،هوش دار      غم خوار خويش باش ، غم روزگار چيست

 راز درون پـرده چه دانـد فـلـک ،  خـمـوش      ای مدعی نـزاع  تـو بـا  پــرده دار چيست

Friday March 01, 2002
ادامه بحث شبانه

اگر مولانا ،جامعه شناس و داستان نويس و داستان پرداز و عاشق و عارف و زيرک است و در امور اقتصادی و تربيتی و سياسی و  اخلاقی  صاحب نظر است، حافظ نيز يک تاريخ پرداز و عاشق و عارف و فيلسوف و متفکر است، يک آينده نگر و يک جهان بين بزرگ است، روشنفکر و روشن گری است که در مقابل تفکر او،مسايل بسيار بزرگ و پيچيده، می تواند معنا و مفهومی دوباره بيابد، بعد فلسفی تفکر حافظ نيز از ديگر ابعاد گوناگون شخصيت فکری و ذهنی اوست ؛
برخورد حافظ با مساله انسان و فلسفه هستی ، بسيار رندانه و آگاهانه است و چنان بهره ای از استعاره ها و کنايات فلسفی می گيرد که می تواند به مدد آنها زندگی و انسان را آرامش و تعالی ببخشد، او می داند که انسان با هرنوع تفکر و هر اندازه دانش و عرفان، سرانجام به اين مرحله خواهد رسيد که برای ابهامات ذهنی خود پاسخی بيابد، از کنجکاوی در خلقت انسان گرفته تا آفرينش زمين و آسمان، از اين روست که می گويد


حديث از مطرب و  می گــو و  راز دهر کمتـر جـــو
که کس نگشود و نگشايد به حکمت اين معما را

 گوئی خيال همه را راحت می کند که اسرار بی نهايت خلقت، با علم و حکمت گشوده نخواهد شد ،حافظ ، خود در اين مقام ، شک های معقول و منطقی دارد و آنجا که لازم‌ است هم شک را بيان می کند و هم يقين را و هم ندانستن را و هم حيرت را ، در پاره ای از موارد،  بسياری از مسائل را ازلی می داند که در آنها هيچ تغييری نمی توان بوجود آورد


 کنون به آب می لعل، خرقه می شويم             نصيبه ازل از خود، نمی توان انداخت

 و يا در جای ديگری می گويد

 
آنچه او ريخت به پيمانه ما ، نوشيديم           اگر از خمر بهشت است، وگر باده مست

 آيا اين موارد، نشان از مسلوب الاختيار بودن آدمی ندارد ؟
 

  Thursday February 28, 2002

بحث شبانه1

 اين علامت سوال هميشه در ذهن فلاسفه و حتی انسانهای عادی خودنمائی می کند که انسان کيست ؟ چه می خواهد؟ از کجا آمده است و به کجا می رود؟ آيا انسان تسليم محض است؟ آيا از خود اختياری دارد؟ آيا مجبور مطلق است ؟ آيا آنچه انجام می دهد همان است که از ازل برای او مقدر ساخته اند و در حقيقت او تنها اجراکننده است و از خود اختياری ندارد؟

 اين سوال ها و هزاران ابهام و سوال ديگر ، هر يک به تنهائی کافيست که در صورت فراهم نبودن زمينه شناخت، انسان را دچار چنان سر درگمی و حيرانی کند که او رابه بيراهه ببرد و يا همه چيز را به فراموشی بسپارد ؛

 در مورد مسائل فلسفی ، بسياری از شاعران و متفکران و فلاسفه غرب، انسان را در حالت خلاء و ابهامی قرار داده اند که گوئی زمين زير پای او کاملا خالی و لرزان است ، و از اين احساس ، انسان دچار هراس می شود و مايوس و دلزده می شود و همه چيز و همه کار را بيهوده و بی ارزش می داند و موجودی می شود که به کوير طبیعت پرتاب شده است و در نهايت همچون مورسو قهرمان بيگانه آلبر کامو ، بی هدف بسوی مردم شليک می کند ؛

 البته اين نوع تفکر ، تنها مختص غرب نيست و در شرق هم ريشه ای کهن دارد، برخورد بسياری از متفکران با فلسفه انسان و فلسفه چرائی هستی انسان ، در بعضی موارد غير عادلانه است و ارزش آدمی را به هيچ می رساند، گروهی نيز با اين موضوع برخوردی منصفانه داشته اند و حالت ميانه ای انتخاب کرده اند ،

 اما آنچه که برايمان مهم است، نظريات زندگی ساز بزرگانی چون حافظ و مولانا در اين باب است ، که بياری خدا در مطالب بعدی به آنها خواهم پرداخت و چشم به راه نظريات متين و مشکل گشای ديگر دوستان نيز می باشم

Tuesday February 26, 2002
پاسخ به يك ايميل

اطناب ممل - ايجاز مخل
تصور كنيد درباره موضوعي درحال بحث و گفتگو هستيد آنچه كه از طرف مقابل خود انتظار داريد اين است كه ابهامات كلامي شما را رفع كند و براي گفته‌هاي خود دليل منطقي ارائه كند و اگر مخالف با نظر شماست بطور واضح و روشن مخالفت خود را آشكار كند و توضيح دهد ، حالا فرض كنيد طرف مقابل تنها با دادن پاسخهاي بسيار كوچك و ابهام‌آلود  مخالفت خود را بيان كند ، اين حالت در بي‌بي‌اس ها بسيار اتفاق مي‌افتاد و از آن بسيار خاطره دارم كه درباره موضوعي بحثي در مي‌گرفت و هنگامي كه دلايل و توضيحات خود را براي يكنفر مي‌فرستادي او مثلا در جواب تنها يك علامت سوال مي‌فرستاد به اين حالت ايجاز مخل مي‌گويند يعني طريق ايجاز باعث سردرگمي بحث مي‌شود  و طرف مقابل را در شك و ابهام قرار مي‌دهد اما اطناب ممل درست نقطه مقابل اين اتفاق است يعني درست در زماني كه مسئله با يك آري  و يا خير حل شدني‌است ، طرف توضيحات مفصلي مي‌دهد كه اصل موضوع را در پرده‌اي از فراموشي قرار مي‌دهد يعني با توضيح خود باعث ملال‌آور شدن بحث مي‌شود



Monday February 25, 2002
و باز هم مولانا

 بسياری مولانا را فيلسوف، جمعی عارف،برخی فقيه، بعضی متکلم و گروهی اديبش ناميده‌اند اما او هيچيک از اينان نبوده و چنانکه خود گفته ،کسی به سر وجود او پی نبرده و هرکسی از ظن خود يار او شده است،

                هر کسی از ظن خود شد يار من           وز درون من نجست اسرار من

  تنها صفتی که می شود بر اين سوخته يگانه  و عارف فرزانه اطلاق کرد ،لفظ عاشق است و بس  و بر همين قياس کتابش هم عشق نامه ای از وحدت و معنی است،

 آنچه که اين زاهد سجاده نشين را شوريده و شيدا می کند و بناگاه ترانه گوی سردفتر بزم و باده و بازيچه کودکان کويش می گرداند، پی بردن به رمز و رازی است که حکايت هجران و قصهء غصهء از اصل دور افتادگان است 

               زاهد بودم  ترانه گويم کـردی              سر دفتر بزم و باده جويم کردی

               سجاده نشين با وقاری بودم               بـازيـچه  کـودکـان کويـم کـردی

 گفتنی است هيچ مساله ای از مسایل زندگی در زمينه های فلسفی و دينی و اخلاقی نيست که در مثنوی بدان نپرداخته باشد و مولای بلخ بخوبی بر اين واقف بوده و می دانسته  است که انديشه و سر کلامش، آتش در سوختگان عالم خواهد زد ،در ضمن مانند برخی از وبلاگ نويسان معاصر هم نبوده است که چشم به مشتری داشته باشد و برای خوشايند ديگران مطلب بنويسد ، بلکه حضرتش فارغ از تکذيب و تصديق ديگران بوده و به تحسين و تشويق ايشان دل نمی بسته است

             دورم از تحسين و تشويق همه            فارغ از تکذيب و تصديق همه

            از همه اوهـام و تصويرات ، دور              نـور  نـور  نـور  نـور  نـور  نـور  

 

Sunday, February 24, 2002

باز هم درباره مولانا

مقام و منزلت مولانا نزد همه شاعران و صاحبان انديشه بسيار بالا است و همه  به مقام عظيم او معترفند ، چنانکه جامی وی را اينگونه ستوده است

         من نمی گويم که آن عاليجناب            هست پيغمبر ، ولی دارد کتاب

        مثـنـو ی  مـعـنـو ی  مـولـو ی            هست قـرانـی به لـفـظ پهلوی

 و شيخ بهائی عاملی در وصف او می گوید

        مـثـنـوی او  چـو  قـرآن  مـدل              هادی بعضی و بعضی را مضل

 و به همين قياس کتابش را شفای سينه های دردمند ،زداينده حزن و اندوه، برهان الله

شرع الله الازهر و فقه الله الاکبر خوانده اند ،

 سلطان ولد آن را وسيله عروج به آسمانها و بام ملکوت می داند و می گويد

       نردبان آسمان است اين کلام             هـر که از اين بر رود آيد به بـام

و اين کلام افلاکی است که می گويد

 مثنوی دلبری است معنوی، در جمال و کمال همتايی ندارد و همچنان باغی است مهيا و درختی است مهنا که جهت روشندلان صاحب نظر و عاشقان سوخته جگر، ساخته شده؛

با وجود اين ، مقام والا و معنوی مولانا آنطور که بايد شناخته نشده است، چنانکه شيخ فخرالدين عراقی  می گويد

او را کما ينبقی هيچکس ادراک نکرد، در عالم غريب آمد و غريب بود و غريب رفت 

FRI, 25 January 2002

در اشعار حافظ از قهرمانان اساطيری ايران هم مکرر سخن به ميان آمده که نشان می دهد

 حافظ با شاهنامه آشنائی کامل داشته است ؛

نام بسياری از پهلوانان و شاهان شاهنامه مثل  اردوان ، اسکندر ،افراسياب ، بهرام گور ،

 رستم ، تهمتن ، پرويز ، بهمن ، زردشت ، فريدون ، قباد، کاووس ، کيقباد ، کيخسرو  و  غيره

بارها و بار ها در اشعار او بکار رفته ؛

     شاه ترکان سخن مدعيان می شنود       شرمی از مظلمه ء خون سياووشش باد

که اشاره به داستان سياوش است و ماجرای کشته شدنش در توران ؛

      شاه ترکان چو پسنديد و به چاهم انداخت     دستگير ار نشود لطف تهمتن چه کنم

که اشاره به داستان بيژن و منيژه است

      سالها دل طلب جام جم از ما می کرد          آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا می کرد

که اشاره به جام جهان نمای جمشيد است

يکی ديگر از خصوصيات حافظ ، افسوس خوردن به عظمت گذشتهء ايران است

       ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ             ازين فسانه  هزاران  هزار  دارد ياد

       قدح به شرط ادب گير زانکه ترکيبش          ز کاسه سر جمشيد و بهمن است و قباد

      که آگه است که کاوس و کی کجا رفتند     که واقف است که چون رفت تخت جم بر باد

  Link

THU, 24 January 2002

يکی از خصوصيات حافـظ که کمتر به آن توجه شده ، علاقهء او به اسطوره های ايرانی
 و نظريات عارفانهء
حتی پيش از اسلام است ، او در اشعارش واژه ها و استعارات و
مفاهيم کهن ايرانی و اغلب زرتشتی را برای ابراز مفاهيم عرفانی و دينی بکار می گيرد
 مانند مهر، ميخانه ، روشنائی ، شراب ، پير مغان عنايت ازلی (فره ايزدی ) ، پير مغان ،
پير خرد ، مغبچه ، آئينه جام ، زنار ، دير و ... که هر يک از اين کلمات کاروانی از معنا و اشاره و انديشه ژرف و پيچاپيچ را با خود می کشد و در ذهن تداعی می کند

    از آن به ديـر مـغانـم عـزيـز می دارند     که آتشی که نميرد هميشه در دل ماست

که اشاره به آتش جاودانی دين زرتشت و دير مغان است ؛ ساقی نامه حافظ لبريز است از اشاره به کلمات اساطيری ايران که آنها را در يک معنای فلسفی و عرفانی مورد استفاده قرار می دهد

           بياساقی آن می که عکسش زجام        بـه کيخسرو  و  جـم فرستـد پيام

          بـده  تـا  بـگـويـم  بـه  آواز   نـــــی         که جمشيد کی بود و کاووس کی

          بـيـا ســـاقـی  آن  آتـش  تـابـنـاک         که زردشت می جويدش زيـر خاک

          مـغنـی کـجـائـی بـه گـلبـانگ  رود          بيـاد  آور  آن  خسـروانـی ســرود

 Link

TUE, 
              January 1, 2002
نميدانم چرا افرادی مانند (هيس) هيچ چيزشان مثل مولوی نيست اما
وقتي كسي به آنها اعتراض میکند که چرا کلمات رکيک بکار مي‌بريد 
به مولوی استناد مي‌كنند و داستان خر و خاتونش .
غافل از اينکه در مقابل عظمت مولوی شايد چند کلمه رکيک به چشم 
نيايد که می بينيم چنين نيست و به چشم هم می آيد چون در غير اين 
صورت هر دهن بیچفت و بستی در مقام تبرئه خود به کلمات مولوی 
استناد نمی کرد . 
هرچند قصههای مولوی با تمام وقاحت تعبير و قباحت تصوير متضمن
نكته‌هاي‌اخلاقی است اما باز يک خواننده آگاه از خود سوال می کند
که در تقرير اين نکات عالی مولانا چه حاجتی به آن قصه های نازل 
داشته است ؟
برای سخن پروری همچون مولوی که آن اندازه قدرت بيان دارد که 
بتواند ازاين معانی با الفاظ غير صريح و با رمز و کنايه
تعبير نمايد استعمال اين الفاظ و تعبيرات زشت عاميانه البته موجب
کراهيت مخاطب خواهد شد و حداقل مضارش سقوط وقار يک شخص است و
بايد ناپسند تلقی گردد و شايد آن چند کلمه تمامی زشتی انديشه
مولوی به عنوان يک انسان بوده و چيز ديگری را از ما مخفی نکرده
و هرچه دردلش بوده بيرون ريخته و اگر اين نقطه ضعف بشری در
اين کتاب عظيم معنوی راه نمی يافت چه کسی جرات داشت 
آن را نوشته يک انسان بداند؟
من فکر می کنم به افرادی همچون (هيس ) و ديگران بايد مشفقانه 
نصيحت کرد که هرچه می خواهد دل تنگشان بگويند( که فقط عرض خود
می برند) اما از مولوی استفاده ابزاری نفرمايند و او را مستمسک
هرزه درايی های خود قرار ندهند چون هيچ چيزشان شبيه به مولوی نيست
وفقط مگسانی هستند که هوس جولان در عرصه سيمرغ دارند . 

 

وبلاگهاي انتخابي

سردبير:خودم
وبلاگ سلمان
جاناتان
با شما نيستم
روزبه
يك گاز سيب سرخ

خاطرات مشبك
خاطرات
حامدآقا
آيدا
امير حسابدار
شبح
آذر و آينه‌اش
زهرا
مهدي
خاك
برگ
زهيـــر
كشكول
آرش كمانگيــر
كديـــر

داره زياد ميشه!! 

توي اين وبلاگ !

نوشته‌هاي    ادبي
_______________

بخـش    تصــــــاوير
_________________
لينكهــــاي    باحـال
_________________
 Basic Questions
_________________
برنامه‌هاي كاربردي
_________________
آرشيـــــــــــــــــــو
27 - 31 Dec___ 2001
1 - 7 Jan _____2002
8 - 14 Jan ____2002
15 - 23 Jan___ 2002
24 - 30 Jan ___2002
23 Feb- 15 Mar 2002
15 - 30 March_ 2002
1 - 15 April___ 2002

فرستادن نـامه

براي ديدن ليست كامل لينكها اينجا را كليك كنيد

لينكهاي ضروري


<<< Persian Weblogs List

لينكهاي معرفي شده توسط ديگر دوستان وبلاگ‌نويس

براي دريافت ميل درموضوع دلخواه توسط زهرا
براي‌ ديدن تقويم سال 81 توسط زهرا
نقشه نقاط مختلف جهان توسط كشكول
اطلاعات سخت‌افزاري توسط كشكول
سايت رسمي پريسا توسط خاك
 پول مي‌گيريم‌‌وشمارا آشنامي‌كنيم توسط حسين
 نرم‌افزار تبديل به يوني‌كد توسط حسين
براي جهاني كردن بوك ماركس  توسط خاطرات
براي فرستادن ايميل يوني‌كد توسط خاطرات
طالع‌بيني هندي توسط سلمان


ليگ حرفه‌اي ايران توسط حسين
جنبش آموزش كودكان افغان توسط حسين
موتورجستجوي ايراني توسط زهير
اديتور يوني‌كد توسط لامپ
يه سايت جالب  توسط آرش
يه سايت براي طراحان  صفحات وب  توسط آرش
 روانشناسي رنگها توسط حسين
 جستجو در زمينه كامپيوتر توسط زهرا
يه ديكشينري باحال توسط كشكول
يه شمارنده كه پروانه هم هست  توسط كشكول


براي دريافت فايل توسط برگ
گالري عكس از فضا توسط برگ
براي ديدن تصاوير قديمي تهران توسط خاطرات
كافي‌شاپ و رستورانهاي تهران توسط خورشيد‌خانوم
چلوكبابي‌هاي تهران توسط خورشيد‌خانوم
 تست روانشناسي توسط حسين
يك سايت براي معرفي وبلاگ خود توسط حسين
گذاشتن تبليغ و كسب درآمد توسط كشكول
برنامه‌هاي اضافه‌شونده براي فتوشاپ  توسط كشكول
گذاشتن تبليغ و كسب درآمد توسط كشكول

براي ديدن ليست كامل لينكها اينجا را كليك كنيد

 
نقل مطالب و نوشته های اين صفحه با ذکر نام نويسنده و درج لينک مربوط به آن آزاد است